This is me!
مقالات نوشته شده با موضوع
شعر

جمعه، 3 مارس 2007

شعر

طعم گریه

این چند جمله را روی یک تکه کاغذ پیدا کردم. نمی‌دانم مال کیست. حتی دست‌خطش را هم نمی‌شناسم. اما به نظرم قشنگ رسید.
-------------------

کی‌ها گریه می‌کنی؟
«وقتی آدم بزرگا دلم رو می‌شکنن
وقتی نور هست و سایه هست و دلی واسه تنگ شدن و اشکی واسه ریختن
وقتی خدا میاد این پایین‌ها
وقتی دلت می‌خواد بری اون بالاها
خیلی وقتا، انگار...»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 15:09 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه،27 فوریه 2007

شعر

اندر احوالات شهرام جزایری

توضیح: شعر زیر سروده محمدرضا ترکی است که اصل آن را در وبلاگ خود قرار داده است. این شعر را یکی از دوستانم از تهران برای من خواند بدون آنکه نام شاعر را به من بگوید. پیشنهاد می‌کنم به وبلاگ فصل فاصله بروید تا متن کامل‌تر شعر را ببینید.
از دکتر رضا هم تشکر می‌کنم که اطلاعات بالا را در اختیار من گذاشت.

آن رشوه دهنده کذایی بگریخت
از رافت قوه قضایی بگریخت

شهرام جزایری به زندان اوین
گویا به جزایر هاوایی بگریخت

شهرام که از کار جهان کام گرفت
شد در هتل اوین و آرام گرفت

اکنون که گریختست دیگر باید
شهرام رها نمود و الهام گرفت

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 05:56 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

جمعه،20 ژانویه 2007

شعر

صله

با تو يك شب بنشينيم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريم

در كنار تو بيفتم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته تابي بخوريم

بوسه با وسوسه وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه چنگ و ربابي بخوريم

سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريم

پيش چشم تو بميرم كه چه مست است‍‍‍، بيا
تا به خوشباشي مستان مي نابي بخوريم

صله سايه همين جرعه جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم

ه.آ.سايه
تهران
دي 1348

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 11:26 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

یکشنبه، 8 ژانویه 2007

شعر

عقاب

گشت غمناك دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد / آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد / ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي ناچار كند / دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار / گشت برباد سبك‌سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان، بيم زده، دل نگران / شد پي بره‌ي نوزاد دوان
كبك، در دامن خاري آويخت / مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد / دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت / صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ي مرگ، نه كاريست حقير / زنده را فارغ و آزاد گذاشت

ادامه...
نوشته عليرضا جزايري در ساعت 22:53 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه،19 دسامبر 2006

شعر

به تو پل می‌زنم از ...

بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 22:05 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

یکشنبه، 4 دسامبر 2006

شعر

شمع و پروانه

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینه
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 20:52 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

شنبه،26 نوامبر 2006

شعر

My Baby Shot Me Down

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...

Nancy Sinatra
Kill Bill

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 23:06 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

جمعه،25 نوامبر 2006

شعر

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 09:45 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

جمعه،11 نوامبر 2006

شعر

هفتمین اختر

ای دریغا چه گلی ریخت به خاک
چه بهاری پژمرد
چه دلی رفت به باد
چه چراغی افسرد
هر شب این دلهره طاقت سوز
خوابم از دیده ربود
هر سحر چشم گشودم نگران
چه خبر خواهد بود ؟
سرنوشت دل من بود درین بیم و امید
آه ای چشمه نوشین حیات
ای امید دلبند
گرچه صد بار دلم از تو شکست
هیچ گاه از لب نوشت نبریدم پیوند
آخر ای صبحدم خون آلود
آمد آن خنجر بیداد فرود
شش ستاره به زمین در غلتید
شش دل شیر فروماند از کار
شش صدا شد خاموش
بانگ خون در دل ریشم برخاست
پر شدم از فریاد
هفتمین اختر صبح سیاه
دل من بود که بر خاک افتاد

هوشنگ ابتهاج

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 15:15 | نظرات ديگران (2) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه،25 اکتبر 2006

شعر

Dov'e L'Amore - Love Song


Dov'e L'Amore
Dov'e L'Amore
I cannot tell you of my life
Here is my story

I'll sing a love song
Sing it for you alone
Though you're a thousand miles away
Love's feeling so strong

Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
or match the beauty of your face
I'll keep on singing til the day
I carry you away

With my love song
With my love song

Dov'e L'Amore
Dov'e L'Amore
Where are you now my love?
I need you here to fold me

Whispered so sweetly
Feel my heart beating
I need to hold you in my arms
I want you near me

Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
or match the beauty of your face
I'll keep on singing til the day
I carry you away

With my love song
With my love song

Non c'e nessuno
(there is no other)
Non c'e nessuno
Non c'e nessuno
Bello come te e ti amo
(as beautiful as you and I love you)

Come to me baby
Come to me baby
Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
or match the beauty of your face
I'll keep on singing til the day
I carry you away

With my love song with my love song
With my love song with my love song

---CHER---

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 00:52 | دنبالک‌ها (0)

یکشنبه، 9 اکتبر 2006

شعر

کشور دوست

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بيار نفحه‌ای از گيسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پيامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای ديده بياور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست

دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چيزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 17:38 | نظرات ديگران (2) | دنبالک‌ها (0)

پنجشنبه، 6 اکتبر 2006

شعر

عمران صلاحی

مرگ
از پنجره بسته به من مي‌نگرد
زندگي‌ از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك‌تر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا مي‌كاود
خوب مي‌دانم من
كه تهي خواهم شد
و فروخواهم ريخت
توده‌ي زشت كريهي شده‌ام
بچه‌هايم
از من مي‌ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 09:14 | نظرات ديگران (1)

دوشنبه،26 سپتامبر 2006

شعر

پرواز با خورشید در سحر

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

فریدون مشیری - «ابر و کوچه»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 05:44 | نظرات ديگران (8) | دنبالک‌ها (0)

پنجشنبه،15 سپتامبر 2006

شعر

کجا بود آن جهان ...

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بر بسته است؟ ـ:
آتش بازی‌ی بی‌دریغ شادی و سرشاری
در نُه‌ توهای بی‌روزن آن فقر صادق.
قصری از آن دست پر نگار و به‌آئین
که تنها
سر پناهکی بود و
بوریائی و
بس.

کجا شد آن تنعم بی‌اسباب و خواسته؟

کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان پاره‌ی ما برده‌گان گردن‌کش را
نان خورشی نبود
چرا که لئامت هر وعده‌ی گَمِج
بی‌نیازی‌ی هفته‌ئی بود
که گاه به ماهی می‌کشید و
گاه
دزدانه از مرزهای خاطره
می‌گریخت،
و ما را
حضور ما
کفایت بود؟

دودی که از اجاق کلبه بر نمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ی دیگ‌دان
که تاراندن شورچشمان را
کلکی بود
پنداری

تن از سرمستی‌ی جان تغذیه می‌کرد
چنان که پروانه از طراوت گل.
و ما دو
دست در انبان جادوئی‌ی شاه سلیمان
بی‌تاب‌ترین گرسنه‌گان را
در خوانچه‌های رنگین کمان
ضیافت می‌کردیم.
هنوز آسمان از انعکاس هلهله‌ي ستایش ما
(که بی‌ادعاتر کسان‌ایم)
سنگین است.

این آتش‌بازی‌ی بی‌دریغ
چراغان حرمت کیست؟

لیکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر پر نگار به‌آئین
که کنون
مرا
زندان زنده‌بیزاری‌ست
و هر صبح و شام‌ام
در ویرانه‌های‌اش
به رگ‌بارِ نفرت می‌بندند.

×××

کجائی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟

--------------------------
احمد شاملو - 25 بهمن 1364

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 09:08 | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه،12 سپتامبر 2006

شعر

احترام خر

دردا و حسرتا كه جهان شد به كام خر.
زد چرخ سفله سكه دولت به نام خر.
خرها تمام محترمند اندرين ديار.
بايد نمود از دل وجان احترام خر.
شد دايمي رياست خرها به ملك ما.
ثبت است برجريده عالم دوام خر.
هنگامه‌اي به پاست به هر كنج مملكت.
ازفتنه خواص پليد و عوام خر.
امروز روز خرخري و خرسواري است.
فردا زمان خركشي و انتقام خر.

حيف كه بهترين روزنامه يك مملكت را مي‌توان به بهانه بي‌احترامي به يه خر تعطيل كرد

چون نسبت وزير به خر ظلم برخرست.
انصاف نيست كاستن از احترام خر.

میرزاده عشقی
--------------------------
شعر و نوشته بالا مربوط به پست قبلی بود که دوست ناشناسی به صورت کامنت گذاشته است. آنقدر از این شعر و توضیح دوست ناشناس خوشم اومد که فکر کردم دوباره به صورت پست جدید در اینجا بگذارم.
متاسفانه اسم شاعر رو نمی‌دونم. اگر فهمیدم، حتما به انتهای شعر اضافه می‌کنم.

پی.نوشت: دوست ناشناس عزیز، دکتر رضا بود، شعر هم از میرزاده عشقی

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 17:29 | نظرات ديگران (2) | دنبالک‌ها (0)

یکشنبه،14 اوت 2006

شعر

شاملو

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 01:23

شنبه،16 ژوئیه 2006

شعر

کوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌« حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...»

باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

«سروده فریدون مشیری»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 11:32 | نظرات ديگران (5) | دنبالک‌ها (0)

پنجشنبه،23 ژوئن 2006

شعر

No Bravery


There are children standing here,
Arms outstretched into the sky,
Tears drying on their face.
He has been here.
Brothers lie in shallow graves.
Fathers lost without a trace.
A nation blind to their disgrace,
Since he's been here.
And I see no bravery,
No bravery in your eyes anymore.
Only sadness.
Houses burnt beyond repair.
The smell of death is in the air.
A woman weeping in despair says,
He has been here.
Tracer lighting up the sky.
It's another families' turn to die.
A child afraid to even cry out says,
He has been here.
And I see no bravery,
No bravery in your eyes anymore.
Only sadness.
There are children standing here,
Arms outstretched into the sky,
But no one asks the question why,
He has been here.
Old men kneel and accept their fate.
Wives and daughters cut and raped.
A generation drenched in hate.
Yes, he has been here.
And I see no bravery,
No bravery in your eyes anymore.
Only sadness

by James Blunt


نوشته عليرضا جزايري در ساعت 21:48

پنجشنبه،28 آوریل 2006

شعر

خدای خوبم، خدایا!

نمي‌توانم ببينم جنازه‌يي بر زمين است
که برخطوط مهيبش گلوله‌ها نقطه‌چين است

حباب مرداب چشمش ز حفره بيرون جهيده
تهي ز اندوه و شادي گسسته از مهر و کين است

ز سينه تا سيب آدم نه بازدم هست و نه دم
گذرگهي سرد و خالي ز ناله‌ي واپسين است

کسي که نقش نگينش ز خون نشان داشت، اينک
فضاي خاموش چشمش چو حلقه‌يي بي‌نگين است

نمي‌توانم ببينم به خاک و خارا فتاده
اگرچه خشم تو گويد: «سزاي دشمن همين است»

خداي داند که دشمن اگر دمارم برآرد
به کشتنش دل ندارم که مذهب من چنين است

خداي خوبم، خدايا! چرا بدي آفريدي؟
کسي که خوبي پسندد چرا بدي آفرين است؟

چه بود اگر آدمي را فرشته خو مي‌سرشتي؟
چه پاکي آيد از آن گل که با پليدي عجين است؟

به روح قابيل، نفرين! گر آن يکي اولين بود
به جاي جبريل سوگند نه اين يکي آخرين است

«کتاب و ميزان و آهن» اشارتي آسماني است
«عدالت» است اين که تيغش نهفته در آستين است

ز عدل هم مي‌گريزم که خود نمودار ظلم است
به عدل، آنجا نياز است که ظلم، مسندنشين است

سروده سيمين بهبهاني در مجموعه خطي ز سرعت و آتش با عنوان «آسمان سرخ است»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 09:15