This is me!
مقالات نوشته شده با موضوع
مهاجرت

جمعه،17 مارس 2007

مهاجرت

اینجا ایران است، صدای من را از تهران می‌شنوید

آیا الان من یک توریست هستم؟
گمان نکنم. حداقل نه در مفهوم کامل کلمه.
به هر حال زمانی که برای مدت حدود ده روز به جایی می‌آیی، آن هم به جهت مهمانی، ممکن است حداقل خودت، خودت را با توریست اشتباه بگیری.
فعلا که کاملا توریستیک و گردشگرانه اما به صورت کاملا فشرده در حال دیدار و گشت و گذار هستم.
افسوس که گاهی اوقات مجبورم بخوابم و وقت و زمان را از دست می‌دهم.
از این سفر مقادیر مفصلی تصویر قصد دارم تهیه کنم که به زودی ان‌شاء‌الله در همین محل نصب خواهد شد.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 23:08 | نظرات ديگران (4) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه،23 ژانویه 2007

مهاجرت

تب در فرنگ

tab.jpg

تب کردن هم در بلاد کفر عالمی دارد.
از یک طرف تنها بودن و این فضای ممالک کفریه (فرنگیه) بیماری را دو چندان قوت می‌بخشد، از طرفی احتمالا به دلیل آب و هوای پاکیزه‌تر و مسائلی از این قبیل بیماری مسیر متفاوتی را سیر می‌کند، که البته در مورد اخیر شک و ابهام فراوان دارم.
یکی از مهمترین بخش‌های سیستم درمانی مملکت عزیزمان این است که موقع سرماخوردگی که غالبا هم با عفونت گلو و ریه همراه هست، دارویی به نام آنتی‌بیوتیک وجود دارد که به وفور هم یافت می‌شود، و با مصرفش، خیلی سریع بیماری بهبود پیدا می‌کند. اگر هم گلودرد شدیدتر باشد که یک آمپول پنی‌سیلین به سرعت کار آن را می‌سازد. اما این کفار پنداری با عفونت‌ها و باکتری‌های عامل آن پیمان صلح امضا کرده‌اند و به این راحتی‌ها حاضر به تجویز دارویی که به سرعت دمار از روزگار بیماری در ‌آورد، نیستند. کسی نیست بگوید این وسط به خاطر حقوق موجودات زنده و صلح‌طلبی با آنها، دمار از روزگار بیمار بیچاره و بدن بیماری‌زده او در می‌آید.
خدایا! به این کفار داروی آنتی‌کفر بیوشان، بلکه همگی دست از کفر برداشته و هر چه سریع‌تر به راه راست هدایت شوند.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 05:04 | نظرات ديگران (6) | دنبالک‌ها (0)

پنجشنبه،22 دسامبر 2006

مهاجرت

شب یلدا

بی‌خاصیت‌ترین شب یلدای زندگیم رو دیشب گذروندم.
تو خونه نشستم مقداری کتاب خوندم، چند لیوان چایی خوردم و ساعت 9 شب هم خوابیدم.
فکر کنم دیشب برای من یکی از کوتاه‌ترین شب‌های زندگیم بود.
این فرنگی‌ها هم بلندترین شب سال رو به رسمیت می‌شناسن و بهش می‌گن: "winter solstice"
جالب هست که جشن‌های مربوط به طولانی‌ترین شب سال فقط مربوط به ایران نیست و در بسیاری از فرهنگ‌های دیگر هم وجود داشته و دارد. ویکی‌پدیا مطلب جالبی در این باره داره که اینجا می‌تونید بخونید.

اینم فال حافظ شب یلدای من:

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
صبا حکايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب نديدمی زين پيش
هوای مغبچگانم در اين و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شويم
نصيبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 10:01 | نظرات ديگران (5) | دنبالک‌ها (0)

یکشنبه،18 دسامبر 2006

مهاجرت

رای دادن در فرنگ

داشتم از خودم انتقاد می‌کردم که چرا روز جمعه نرفتم در دفتر حفاظت از منافع ایران در واشنگتن رای بدهم. البته دلیل منطقی داشتم. رفته بودم به نیویورک و پاسپورتم را هم فراموش کرده بودم با خودم ببرم.
اما دیروز از طریق یکی از دوستان خبردار شدم که ایرانیان مقیم خارج از کشور فقط در انتخابات ریاست‌جمهوری می‌توانند شرکت کنند. چون تصور کنید به عنوان نمونه انتخابات‌ خبرگان یا مجلس بخواهد در نمایندگی‌های خارج از کشور برگزار شود. فقط برای انتخابات خبرگان باید نزدیک به شش هزار صندوق رای در هرکدام از دفترهای نمایندگی قرار داده شود که قاعدتا عملی نیست و به علاوه رای‌دهندگان به هیچکدام از حوزه‌های رای‌گیری تعلق ندارند.
عذاب وجدان الحمدالله رفع شد.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 15:49 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه، 7 نوامبر 2006

مهاجرت

شهر من، تهران


photo by shabir heydari

یکی از دوستانم به تهران رفته. از شهر من، تهران، چند باری تلفنی با من صحبت کرد. دلم برای تهران تنگ شده، برای دوستانم برای خیابان‌ها، برای آدم‌ها.
دوست من، به جای من و برای من چشم باش و دیده. از خیابان‌ها بگذر، آدم‌ها را ببین و از آن‌ها بگو.
شعر زیر، ترانه‌ای است مربوط به محمد نوری در آلبوم جاودانه با عشق:

-------------------------------------------
شب های تهران زیباست زیباست
زیباترین شبهای دنیاست
در آسمانش هر شب هرشب ،
نور امید و عشق و رویاست

در کوچه هایت خانه ها خوابند ،
یادِ نسیم و یادِ مهتابند

امّا تو بیداری ای شهرِ بی خواب
در خلوتِ شب ها در نورِ مهتاب
شهرِ من هر شب چون آسمان است
غرق پولک ، ستارگان است

در گوشه ی هر قلبی ، عشقی
در هر نگاهی مهرِ یاران
در رنگِ مهتابِ پاییزی ،
صد خاطره از روزگاران

از کهکشان ها پرسی نشانم
رویای شب های تهرانم

ای شهرِ خوبِ من ، ای شهر زیبا
من با تو می مانم ، ای شهرِ رویا
شهرِ من هر شب چون آسمان است
غرق پولک ، ستارگان است

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 10:57 | نظرات ديگران (7) | دنبالک‌ها (0)

چهارشنبه، 5 اکتبر 2006

مهاجرت

گذر از سرزمین‌ مادری‌ام (2)

قرآن بر فراز سرم است. رو به در ایستاده‌ام. در باز است. به قرآن نگاه می‌کنم. از زیر قرآن می‌گذرم و قرآن از فراز سرم عبور می‌کند. می‌چرخم. دوباره به قرآن نگاه می‌کنم و به خانه پدری‌ام. سال‌ها و ماه‌ها در یک لحظه در ذهنم مرور می‌شود. از خانه خارج می‌شوم. وسایلم، مدارکم و هرچه باید به همراه داشته باشم را وارسی می‌کنم. سوار بر اتومبیل رهسپار فرودگاه شده‌ام.فرودگاهی که برای من نه محل فرود که محل پرتاب است. پرتاب به دور دست. شاید بهتر باشد پرتابگاه خطابش کنم.
مهرآباد مجموعه‌ای از خاطره‌هاست. خاطره‌های تلخ و شیرین. در اینجا چه زمان‌های بسیاری که دوستانم و عزیزانم را بدرود گفته‌ام و چه زمان‌های دیگری که خوشی خوشامدگویی را احساس کرده‌ام. انگار بار خاطره‌های تلخ به خاطره‌های شیرین سنگینی می‌کند. مرور می‌کنم. بیشتر رفته‌ و کمتر آمده‌اند. ورودی ترمینال پروازهای بین‌المللی به دروازه‌ای می‌ماند، دروازه پرتاب‌گاهی به دوردست، دروازه‌ای که جدایی‌ها و رفتن‌ها را در لحظه‌ای ممکن کرده. وقتی از آن می‌گذری، رفته‌ای‌، دیگر نیستی. و کافه‌‌تریای ترمینال محل نشستن، نگاه‌کردن‌ها، آخرین براندازها و آخرین تماس‌های حسی است. بارها در آن دایره بزرگ که دور تا دورش صندلی‌های نا متناسب و نه‌چندان راحت در فضایی ناهمگون قرار دارد، نشسته‌ام و به دوستانی، به عزیزانی که در حال گذر از دروازه بوده‌اند نگاه کرده‌ام. خاطرات را مرور کرده‌ام. آخرین حس‌ها را گرفته‌ام و در تلاشی بیهوده سعی کرده‌ام تا در ذهنم با آنها خداحافظی کنم و رفتنشان را بپذیرم.
این‌بار خودم در حال گذرم. تجربه گذشته مرا واداشته تا از آن تریا و از آن فضا دوری کنم. پرواز حوالی سحر است. حدود 5 یا 6 صبح است و فاصله زیاد آن با شب باعث شده تا بتوانم از دوستانم، از عزیزانم بخواهم که تجربه تریا را در گذر من تکرار نکنیم. تنها من و پدرم و مادرم و برادرم در فرودگاه هستیم و البته یک دوست که از او خواستم بیاید و آمد. دیدن او در این دروازه پرتاب در آخرین ساعات و لحظات برایم معنی دیگری دارد. معنایی که سخت اما خوشایند است.
رضای معطریان اردیبهشتی است. تصویر است، حس است و تصویر و احساسات را خوب می‌شناسد. حوالی سحر به فرودگاه آمده تا در آستانه دروازه بایستد و مرا بدرود گوید.
فرودگاه در سحر آرام‌تر و ساکت‌تر از نیمه‌شب است. اصلا آن همهمه و شلوغی نیمه‌شب را ندارد. انگار سکوت و آرامش سحر، مسافرین و همراهانشان را هم آرام می‌کند. آرامش فرودگاه، من را هم آرام کرده. شاید فشار این شب است که نرمم کرده. در برابر احساس، مقاومت و مقاومت کرده‌ام و در یک‌جا واداده‌ام. بعد آرام گشته‌ام. اکنون آرامم، ساکتم، سردم. زمان رفتن رسیده، گفتن «خداحافظی» سخت است. نگاه کردن به پدرم و مادرم سخت‌تر و نوشتن آن لحظات و احساسات چنان سخت که نه ذهنم و نه قلمم، هیچکدام یاری نمی‌کنند.
از دروازه رد می‌شوم. بازرسی می‌شوم. به سمت پله‌های برقی و از آنجا به سمت باجه‌های گذرنامه می‌روم. صدای دگمه‌های صفحه‌کلید و بعد صدای خوردن مهر بر گذرنامه. اکنون در تهرانم، اما از ایران خارج شده‌ام.
بدرود تهران، بدرود ای شهرمن . بدرود بر شما، همه دوستانم، بدرود به خاطرات و لحظاتم. خوشی‌ها و غم‌ها. بدرود بر من در پایان یک دوره.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 05:31 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

شنبه، 1 اکتبر 2006

مهاجرت

گذر از سرزمین‌ مادری‌ام (1)

اکنون چهار ماه و ده روز از آمدن من به آمریکا گذشته است. مستقر شده‌ام. بسیاری از مشکلات ناشی از تغییر را رد کرده‌ام. همانطور که در آغاز سفرم نوشته‌ بودم، تصمیم دارم تا مجموعه‌ای از احساسات و اتفاقات حول تصمیم و انتخابم را به تحریر در‌آورم. نمی‌دانم چگونه نوشته‌ای از کار در خواهد آمد. به روایت سفر خواهد پرداخت یا احساساتم را در گذر این تغییر شرح خواهد داد. فعلا بنایم بر نوشتن است و هرچه بر کاغذ جاری شود، همان انتخاب من خواهد بود، نوشته زیر اولین بخش از مجموعه این یادداشت‌هاست. اضافه کنم که اگر تشویق و ترغیب یکی از دوستان عزیزم نبود، شاید هیچگاه همت انجام چنین کاری را نداشتم.

-------------------------------------
چشم‌هایم را بسته‌ام، چراغ اتاق روشن است. نفس‌هایم سنگین‌اند. احساس خفگی می‌کنم. انگار چیزی در گلویم گیر کرده، حالت عجیبی است. شاید بغض است. قبلا زیاد بغض کرده‌ بودم. این یکی حتما از همه شدیدتر است. روی تخت نشسته‌ام. پاهایم را دراز کرده‌ام. پشتم به تکیه‌گاه تخت است. نور از پلک‌هایم عبور می‌کند. تاریکی درون چشمم به قرمز آمیخته شده؛ ترکیبی از سیاه و قرمز.
چشم‌هایم را باز کرده‌ام. کتابخانه‌ روبرویم است. به کتاب‌ها نگاه می‌کنم. شاملو، فروغ، سهراب، سیمین، جنگ‌وصلح، صد سال تنهایی، برادران کارمازوف، کوری. انبوهی کتاب که هر کدامشان زمانی را برایم تداعی می‌کنند، در کنار هم چیده‌ شده‌اند. آن‌طرف تر، آینه‌ای با قاب مسی و کمی آ‌نورتر تصویر شاملو.
مرور می‌کنم. لحظات را، خاطرات را. سال‌های مدرسه را، لحظات شادی و غم را، آنچه بر من گذشته و در این اتاق گذشته. شب‌ها را، تنهایی‌ها را، با هم بودن‌ها را. خاطرات را، خاطرات را. وزن این مرور بر ذهنم سنگینی می‌کند. واقعا دارم این همه خاطره را می‌گذارم تا بروم؟ تا بگذرم؟ دوباره چه وقت باز می‌آیم؟ اتاقم همین‌گونه خواهد بود؟
احساس خفگی می‌کنم. جدایی سخت است. بار خاطره‌ها سنگین است. گذشته‌ام در حال حضور دارد. به خاطر اتاقم است. به خاطر آن تخت، آن میز، آن تصویر،‌ آن آینه، آن کتاب‌ها. اکنون می‌خواهم گذشته‌ام را، خاطراتم را، در گذشته رها کنم. قرار است به مکان دیگر، به جهان دیگر و به حال دیگر گذر کنم. توان جدایی ندارم. توان رها کردن خاطره‌ها را ندارم. بغضم می‌ترکد. اشک است و هق‌هق.
نیمه شب است. در حیاط ایستاده‌ام. تحمل اتاق را نداشتم. تحمل آن فضا را نداشتم. حیاط تاریک است. هوا خنک است و باز درخت‌ها، چمن، استخر، همه خاطراتند. همه، گذشته‌ام در حالند و همه را قرار است رها کنم. نه‌! نه! اصلا تصور نمی‌کردم آخرین لحظات، اینقدر سخت باشد، جدی باشد، واقعی باشد.
ساعتی گذشته. همه در خوابند. کمی بعد باید آماده رفتن به فرودگاه بشوم. اشک‌ها روی گونه‌هایم رد انداخته‌. خبری از اشک نیست اما فشار هست. بغض هست. شاید آرام‌تر شده‌ام. آماده‌ام، تصمیم گرفته‌ام. مصمم هستم. ایستادگی خواهم کرد. گذشته را در گذشته رها خواهم کرد. انتخاب کرده‌ام، به جلو خواهم رفت و پشت سر را نگاه نخواهم کرد. باید تجربه کنم. باید تغییر را بپذیرم. باید پایان را بپذیرم. پایان یک دوره، پایان مجموعه‌ای از تجربه‌ها، آدم‌ها، خاطره‌ها، خوشی‌ها، غم‌ها، محبت‌ها، .... دوره‌ای که در آن خوش بودم. دوستش داشتم. متعلق به آن بودم. دل کندن سخت است. جدا شدن در اوج سخت است. اما، «استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم»
می‌روم، می‌گذرم و ایستادگی می‌کنم: دوره جدید در راه است.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 03:52 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه، 2 اوت 2006

مهاجرت

خونه زندگی

بالاخره بعد از گذشت 2 ماه و 12 روز آپارتمان یک خوابه‌ای رو پیدا کردم و اجاره کردم و قراره این محل، جایی باشه که بخشی از آینده‌ام رو در اون خواهم گذراند.
فکر می‌کنم مستقر شدن خیلی بیشتر بتونه به عادی شدن جریان زندگی‌ام در اینجا کمک کنه. حداقل اینکه از این همین امروز تصمیم گرفتم که عقب‌افتادگی‌ام رو در نوشتن جبران کنم. حدود 2 ماه از قرارم با دو نشریه‌ای که در تهران براشون کار می‌کردم، می‌گذره و این مدت هیچ مطلبی براشون نفرستادم، ولی دوباره باید نوشتن رو شروع کنم.
تجربه دو ماهی رو که گذشت با همه سختی‌هاش خیلی دوست داشتم.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 12:33 | نظرات ديگران (6) | دنبالک‌ها (0)

جمعه، 1 ژوئیه 2006

مهاجرت

سفر طولانی

از امروز سفر با اتومبیل از کالیفورنیا به نیویورک رو دارم شروع می‌کنم.
3000 مایل یا حدود 5500 کیلومتر مسافت این سفر هست که قصد دارم در 10 تا 15 روز طی کنم.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 18:40 | نظرات ديگران (4)

شنبه،18 ژوئن 2006

مهاجرت

vivid while vague

به همه چیز فکر می‌کردم غیر از اینکه شعر بگم اونم به زبان انگلیسی. احتمالا از عوارض دوری از وطنه. گرچه نمی‌دونم اصلا می‌شه اسمش رو شعر گذاشت یا نه. به هر حال اهل فن باید اظهار نظر بکنن.
-------------------------------------


A garden full of enigmas,
With trees strong as obligations,
Branches fragile as innocence,
And leafs fresh as love,

The mixture is so vivid while vague
And the gardener is agitated to conceal the truth

A cheering veracity or an ominous truth

There are windows to the shrubbery
It’s the garden displaying the inside essence to the outside sight
The broader the windows, the better the insight

Windows are open
Gardener’s diffident but anxious
Come inside and feel the absurdity
Come inside and sense the beauty of the spirit
Come inside and adore the power of veiled love


نوشته عليرضا جزايري در ساعت 10:54 | نظرات ديگران (5)

یکشنبه، 5 ژوئن 2006

مهاجرت

Antídoto

نوشته بودم، دوستی می‌گفت فرنگی‌ها طیاره را ساختند تا انسان‌ها را به هم نزدیک‌تر کند، بدتر دور کرد.
اما اکنون همین طیاره دارد آنچه را که بسیار دورتر از تصور است نزدیک می‌سازد. اینترنت، تلفن و سایر ابزارهای ارتباطی همه دست به دست هم داده‌اند تا عامل فاصله به کلی فراموش شود.
در یک شهر بودن، در یک ساختمان بودن، با افراد مشترک بودن، هیچ‌کدام محرک نیست و دوری، در یک شهر نبودن، تنهایی و جدایی محرک و مشوق شده است. پنداری مدت‌هاست شناختی عمیق وجود دارد.
انگار نه انگار که باید در فضای اطرافم به دنبال آنچه کم دارم، آنچه نیاز دارم و آنچه قرار است کمکم بکند بگردم. نوش‌دارو از جنوب، از دوردست، از پشت حروف و اصوات آمده است.
همراه شدن فشارها و دردهای ابتدایی تجربه سفر بلندمدت به خارج از وطن با نوش‌دارو به مجموعه‌ای غریب و قریب بدل شده که ناامید می‌کند و امید می‌بخشد. فشارش آنچنان است که از شرق مرا به غرب رانده و جاذبه‌اش به حدی است که از غرب به شرق می‌کشدم و این فشار کجا و آن جاذبه کجا.
بزرگ بودن و کودک شدن و کودک بودن و بزرگ اندیشیدن، مجموعه‌ای غریب است که به بالا‌پایین رفتن‌های کشتی در هنگامه دریای مواج می‌ماند. چگونه سختی مهاجرت، پیشرفت و بزرگ بودن با نوش‌داروی کودکی، احساس و دیدار نرم می‌شود.
دوست دارم در پرده، کنایه‌آمیز و مبهم بنویسم. دوست دارم سعی کنم، پنهان باشد. دوست دارم بزرگی و کودکی را در یک‌جا جمع کنم. دوست دارم محاسبه‌گر باشم. دوست دارم بی‌پرده رفتار کنم.
نوش‌دارو در جنوب است و سهراب در شمال. این‌بار فناوری جای سوار و بادپا را گرفته. نوش‌دارو در لحظه زخم خوردن سهراب رسیده و سهراب زنده می‌ماند.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 11:14 | نظرات ديگران (4)

چهارشنبه،18 مه 2006

مهاجرت

خداحافظی


در فرودگاه آمستردام نشسته‌ام. بیشتر از 10 ساعت است که فرودگاه مهرآباد را ترک گفته‌ام. بیشتر از 11 ساعت است که با پدر و مادرم خداحافظی کرده‌ام. بیشتر از 15 ساعت است که با برادرم خداحافظی کرده‌ام. بیشتر از 24 ساعت است که با عزیزترین دوستانم خداحافظی کرده‌ام.
بیشتر از 3 روز است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. آنقدر خستگی و خواب بر من فشار آورده که اصلا نمی‌فهمم الان میان یکسری خارجی نشسته‌ام و در روزها و ماه‌ها و احتمالا سال‌های پیش‌رو باید میان آنها زندگی کنم.
سحر امروز صبح پنجشنبه وقتی از برادرم خداحافظی کرده‌ بودم و بقیه اهل خانه هم در خواب بودند، یکی از سنگین‌ترین فشارهای روحی و روانی زندگی‌ام را احساس کردم. فکر کردن به اینکه قرار است فعلا برای مدتی در اتاقی که هستی نباشی، در و دیوار عوض خواهد شد. برادرت، پدرت، مادرت، دوستانت و دیگران را نخواهی دید و ... (که البته اینها فقط کلمات است و آنچه را که احساس می‌شود بیان نمی‌کند.) همه و همه باعث می‌شود تا تحت فشار شدید روحی و روانی قرار گیرم.
اکنون یا به خاطر خستگی و یا به خاطر هدفی که حضورش و قوتش از همیشه بیشتر است، تصور می‌کنم حالم بهتر است. ترجیح می‌دهم به روزهای آینده نیندیشم.
خروج از فضا و فرهنگی که در آن قرار داری و با آن بزرگ شده‌ای، به قول استاد و دوست گرانقدرم، عزت‌الله فولادوند، موجب شوک فرهنگی (Cultural Shock) می‌شود و بازیابی از آثار ناشی از آن کاری سخت مشکل است.
همانطور که قبلا گفته بودم می‌خواهم از امروز به بعد راجع به تجربیات شخصی‌ام از مهاجرت و زندگی میان کفار!!! و همینطور تجربیات و حرف‌های دیگران از مهاجرت (تا آنجا که ممکن باشد به صورت مدون) بنویسم.
اکنون، علیرضا جزایری یکی از مخالفین سرسخت مهاجرت و رفتن به فرنگ به هر دلیل، خود در حال مهاجرت است. بعد از سه سال بیان و دفاع از این مواضع نمی‌دانم چگونه خود به جمع مهاجرین پیوسته‌ام. سعی دارم با نوشتن این موضوع را برای خودم و دیگران روشن کنم.
مدعی هستم که مهاجرت من از نوع تحصیلی است و آرزو دارم که پس از پایان تحصیلاتم بتوانم دوباره به فضا و فرهنگی که بی اندازه به آن دلبسته و علاقه‌مند بوده‌ام باز گردم.
«قل لا یعلم من فی السموات والارض الغیب الا الله وما یشعرون ایان یبعثون»(نمل 65)
اما واقعیت این است که نه من می‌دانم و نه کسی می‌تواند به من بگوید که در آینده چه رخ خواهد داد. دوستی می‌گفت فرنگی‌ها هواپیما را ساختند تا انسان‌ها را به هم نزدیک کنند، اما حاصل آنکه همه از هم دورتر شدند.
بیشتر خواهم نوشت و بیشتر خواهم اندیشید. در مسیری بسیار سخت و نامشخص قرار گرفته‌ام. اما مصمم هستم و به قول شروین بشری قصد دارم از قدرت استثماری‌ام در مهار کردن و رام کردن این مسیر استفاده کنم.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 19:13 | نظرات ديگران (7)