This is me!
مقالات نوشته شده با موضوع
فرهنگي

شنبه،11 مارس 2007

فرهنگي

فیلم سینمایی سیصد 300

300_poster.jpgدیشب موفق شدم فیلم سینمایی سیصد را در اولین شب اکرانش ببینم.
سیصد از پیش از اکران واکنش‌های متفاوتی را به دنبال داشته و به ویژه ایرانیان مقیم آمریکا نسبت به محتوای آن اعتراضاتی را داشته‌اند.
داستان فیلم مربوط به نبرد و مقاومت سیصد نفر سرباز اسپارت (sparta) در مقابل ارتش یک میلیون نفری خشایارشا (Xerxes) پادشاه هخامنشی در جریان نبرد ترموپیل است.
فیلم سیصد را زک سیندر (Zack Synder) کارگردانی کرده است. وی بیشتر به خاطر فیلم‌های کوتاه خود شهرت دارد و فیلم سیصد دومین فیلم بلند تجاری او به شمار می‌رود.
داستان فیلم بر اساس رمان تصویری فرنک میلر (Frank Miller) داستان‌نویس آمریکایی ساخته شده است. میلر پیش‌تر آثار تصویری دیگر نظیر سین سیتی، روبوکاپ و بت‌من را منتشر کرده است. غالب این داستان‌ها به صورت فیلم در آمده‌اند.
انتقاد ایرانیان به فیلم سیصد از آن جهت است که روایت تاریخی ارائه شده در فیلم با واقعیت تاریخی انطباق ندارد و رمان فرنک میلر بیش از آن‌ که یک داستان تاریخی باشد، رمانی تخیلی است.
فیلم سیصد از بعضی از جهات بسیار نژادپرستانه به نظر می‌رسد. در این فیلم اسپارت‌ها نماد سفیدپوستان اروپایی هستند که به آزادی و دموکراسی و حقوق شهروندی و وطن‌پرستی و جنگ‌آوری معتقدند. آنها زن‌ها را محترم می‌شمارند و به خانواده احترام می‌گذارند. تصویر ارائه شده از یک خانواده اسپارت در فیلم سیصد با تصویر معیار یک خانواده آمریکایی در قرن بیست‌ویکم برابری می‌کند.
در سوی دیگر میدان، پارس‌ها هستند. آنها از قومیت‌ها و نژادهای مختلف تشکیل شده‌اند. افراد پلید و بد در میان آنها یا سیاه‌پوست هستند یا چهره خاوردوری دارند. سربازان پارسی و شاه پارس به طلا و جواهرات علاقه‌مند هستند و تمام صورت و بدن خود را با حلقه‌ها و زیورآلات تزئین کرده‌اند.
در میان سپاه ایران، افراد معلول و هم‌جنس‌باز به وفور دیده می‌شود و انگار این سپاه محلی است برای جمع‌شدن اقلیت‌های اجتماعی به ویژه آنهایی که در جامعه آمریکا سال‌هاست مورد تبعیض قرار گرفته‌اند. فیلم از این اقلیت‌ها چهره‌ای پلید نشان می‌دهد.
با این وجود، بیننده آگاه در هیچ‌کجای فیلم تصور نمی‌کند که با یک جریان تاریخی روبروست. این فیلم حتی به گفته کارگردانش یک روایت تاریخی نیست بلکه یک فیلم سمبلیک و تجاری است که در آن عده‌ای قوی و خوب به مصاف گروهی پلید و بی‌بنیان می‌روند و در پایان نیز گروه اول با افتخار جان خود را فدای هدف خود می‌کنند.
gerard_butler1.jpg عده‌ای از روزنامه‌نگاران این فیلم را با نبرد حال حاضر آمریکا در جهان مقایسه کرده‌اند و گروهی از آنان خشایارشا را نماد جورج بوش و ارتش ایران را نماد ارتش آمریکا می‌دانند که اکنون در سراشیبی انحطاط قرار گرفته است. جالب آنکه گروهی دیگر نظری کاملا متفاوت دارند و معتقدند پادشاه اسپارت، لئونیداس، نماد جورج بوش است و ارتش ایران، تروریست‌هایی هستند که آمریکا جوانمردانه در حال مبارزه با آنهاست.
نکته‌ای که این فیلم را جنجالی‌تر می‌کند اینست که بودجه این فیلم تماما از طرف دولت آمریکا تامین شده است. این در حالی است که غالبا فیلم‌های هالیوود با سرمایه‌های خصوصی ساخته می‌شوند و نه دولتی.
در این فیلم از صدای اعظم علی، موسیقی‌دان ایرانی مقیم آمریکا، در ساخت قسمت‌هایی از موسیقی فیلم استفاده شده است.
داستان فیلم، روایتی است از سیصد جنگ‌آور اسپارت که همگی تنومند، خوش‌صورت و سفیدپوست هستند و چهره‌هایی کاملا اروپایی دارند. آنها با رشادت و جوانمردی و با بهره‌گیری از آموزش‌های نظامی و گروهی بدون هرگونه امکاناتی به جز سپر، نیزه و شمشیر در برابر سپاهی عظیم ایستادگی می‌کنند. سپاه دشمن که پارسی (Persian) نامیده می‌شود، از سربازان و بردگان صد ملت تشکیل شده است.
سربازان عادی‌ لباس‌های سفید شبیه به اعراب بر تن دارند و با کلاه و دستار، سر و صورت خود را پوشانده‌اند. این سربازان بسیار ضعیف و بی‌عرضه ترسیم شده‌اند و در طی فیلم حتی یک سرباز اسپارت به دست این گروه از سربازان کشته نمی‌شود.
300_immortals.jpg گروه دیگری از ارتش پارس را سربازان سیاه‌پوش (جاوید) تشکیل می‌دهند که ماسک‌های فلزی طلایی‌رنگ بر صورت دارند و چشم و دهان آنها در این ماسک‌ها خالی است. چهره ماسک‌ها ترسناک ترسیم شده و این سربازان بیشتر نماد شیطان به نظر می‌آیند. آنها در فیلم محافظان و سربازان ویژه خشایارشا هستند که آموزش‌های ویژه نظامی دیده‌اند و بسیار ورزیده‌اند. چهره این گروه به جنگجویان چینی و سامورایی شبیه است. آنها دو شمشیر دارند که به صورت ضربدری در پشت خود قرار داده‌اند. طریق قرار گرفتن و استفاده کردن شمشیر توسط این سربازان بیننده را به یاد لاک‌پشت‌های نینجا می‌اندازد. این گروه با وجود ورزیدگی خود از مقابله با سربازان اسپارت عاجزند و در چند روز نبرد تنها موفق می‌شوند یکی دو نفر از گروه مقابل را از پای درآورند.
ghool.jpg سپاه ایران به انواع و اقسام وسایل و امکانات عجیب و غریب مجهز است. از کرگدن‌های غول‌آسا گرفته تا دیو و حیوانات اسطوره‌ای و تمام این امکانات در برابر اسپارت‌ها به درد نخور به نظر می‌رسد، سربازان اسپارت در هر نبردی با موفقیت کامل و بدون دادن هرگونه تلفاتی پارس‌ها را از پای در می‌آورند.
تا اینکه سرانجام یک روستایی اسپارت که از معلولیت رنج می‌برد و به او اجازه شرکت جستن در ارتش اسپارت را نداده‌اند به نزد خشایارشا می‌رود و راه دور زدن و محاصره اسپارت‌ها را به شاه ایران می‌گوید و این اقدام سرانجام منجر به محاصره اسپارت‌ها و شکست آنها می‌شود.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 09:54 | نظرات ديگران (52) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه، 6 مارس 2007

فرهنگي

رسول ملاقلی‌پور درگذشت

mollagholipour.gifرسول ملاقلی‌پور، یکی از کارگردانان مشهور سینمای جنگ ایران، ظهر امروز بر اثر سکته مغزی در نوشهر درگذشت.
ملاقلی‌پور در سال 1334 در محل امام‌زاده حسن در جنوب تهران متولد شد. با شروع مبارزات انقلابی، ملاقلی‌پور نیز به جمع مبارزان پیوسته بود و در این دوره با عکاسی آماتور فعالیت‌ هنری‌اش را آغاز کرد.
پس از انقلاب، ملاقلی‌پور به حوزه هنری پیوست و در آنجا در کنار افرادی چون محسن مخملباف فعالیت‌های هنری‌اش را ادامه داد. برخی گزارش کرده‌اند که وی از همان ابتدای پیوستنش به حوزه هنری به فیلم‌سازی بسیار علاقه‌مند بود و پس از آنکه نتوانست مجوز لازم را برای فیلم‌داری در جبهه‌های جنگ کسب کند، بدون اجازه با یکی از دوربین‌های حوزه، منفردانه، عازم جنگ شد و در آنجا به فیلم‌داری مسند پرداخت.
دوران هشت‌ساله جنگ تحمیلی مصادف بود با ادامه فعالیت‌های هنری ملاقلی‌پور. وی در این دوران فیلم‌های مسند متعددی از عملیات‌ مختلف جنگی تهیه کرد و موفق شد به خاطر ساخت فیلم کوتاه «شاه کوچک» که با دوربین 16 میلی‌متری تهیه شده بود، جایزه بهترین فیلم جشنواره وحدت را دریافت کند.
ملاقلی‌پور نخستین فیلم بلند خود با «نینوا» را در سال 1363 تولید کرد و به جمع فیلم‌سازان حرفه‌ای سینمای کشور پیوست.
وی در طول دوران هنری خود 15 فیلم بلند را کارگردانی کرد و خود شخصا فیلم‌نامه‌نویسی تمام این فیلم‌ها را بر عهده داشت.
آخرین ساخته وی، فیلم «میم مثل مادر» بود که سال گذشته در جشنواره فیلم فجر به نمایش گذاشته شد و واکنش‌های متفاوتی را از سوی منتقدین و سینما‌گران به دنبال داشت.
ملاقلی‌پور 9 روز قبل، پیش‌تولید فیلم جدیدی با عنوان «عصر روز دهم» را آغاز کرده بود. این فیلم قرار بود داستان پسر جواني را كه در دوران كودكي شاهد اشغال محل زندگي‌اش توسط نيروهاي عراقي بوده روایت کند.
محمد مقدسی درباره وی نوشته است: «[ملاقلی‌پور] کارگردانی را نه در محیط آکادمیک بلکه در متن سینمای ایران و پس از انقلاب و در روزهای جنگ آموخته است و آنقدر دست به تجربه های متفاوت زده است که حالا بعد از این سال ها کم کم دارد سبک مخصوص فیلمسازی خود را پیدا می کند.اگر به کارنامه سینمایی رسول ملاقلی پور نگاه کنید ،متوجه خواهید شد که او با ساخت هر فیلمی دست به یک تجربه تازه زده است از «جنون» که اثری روانشناسانه است تا «پناهنده»که ساختاری اکشن دارد تا شاهکار هایی چون «هیوا» و «سفر به چزابه» که تجربه هایی سورئالیستی در سینمای جنگ ماهستند و در ضمن تم مورد علاقه خود ملاقلی پور هم هست».
نام رسول ملاقلی‌پور با آثار سینمایی وی همچنان در یاد‌ها باقی خواهند ماند. یادش گرامی باد.

فیلم‌های بلندی که ملاقلی‌پور در طول فعالیت‌ هنری‌اش کارگردانی کرده است، عبارتند از:
۱ - عصر روز دهم (۱۳۸۵)
۲ - ميم مثل مادر (۱۳۸۵)
۳ - مزرعه پدري (۱۳۸۲)
۴ - قارچ سمي (۱۳۸۰)
۵ - نسل سوخته (۱۳۷۸)
۶ - كمكم كن (۱۳۷۷)
۷ - هيوا (۱۳۷۷)
۸ - سفر به چزابه (۱۳۷۴)
۹ - نجات يافتگان (۱۳۷۴)
۱۰ - پناهنده (۱۳۷۲)
۱۱ - خسوف (۱۳۷۱)
۱۲ - مجنون (۱۳۶۹)
۱۳ - افق (۱۳۶۷)
۱۴ - پرواز در شب (۱۳۶۵)
۱۵ - بلمي به سوي ساحل (۱۳۶۴)
۱۶ - نينوا (۱۳۶۲)

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 10:38 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

شنبه، 4 مارس 2007

فرهنگي

مجازات خواهر و برادر آلمانی به خاطر ازدواج با یکدیگر

incestmarriage_patrick.jpgرسانه‌های خبری جهان در چند روز گذشته طی گزارش‌های مختلفی به موضوع مبارزه یک زوج آلمانی برای قانونی کردن ازدواج خود در این کشور پرداخته‌اند.
شاید در ابتدا خبر عجیب به نظر برسد. این زن و شوهر آلمانی که هم‌اکنون صاحب چهار فرزند هستند طبق قوانین جزائی آلمان مجاز به زندگی با هم نمی‌باشند. چرا؟ به خاطر اینکه آنها خواهر و برادر هستند و براساس قانون آلمان بستگان درجه یک (خواهر-برادر، دختر-پدر و پسر-مادر) اجازه روابط زناشویی با یکدیگر ندارند و در صورت وجود چنین رابطه‌ای طرف مذکر ممکن است تا دو سال به زندان محکوم شود.
اتفاقا در مورد این زوج، طرف مذکر تاکنون نزدیک به دو سال را به خاطر ارتباط زناشویی با خواهرش در زندان گذرانده و اکنون با ارائه شکایتی به دیوان عالی قضایی آلمان به دنبال آنست تا از زندان رفتن مجدد خود جلوگیری کند.
مخالفین قانون ممنوعیت ازدواج بستگان درجه اول با یکدیگر تاکید می‌کنند که چنین اقدامی به جامعه آسیب نمی رساند و بنابراین دولت مجاز به اعمال محدودیت و مجازات عاملین آن نمی‌باشد.
موافقین قانون استدلال می‌کنند نوزادان حاصل از ارتباط زناشویی بین بستگان درجه یک در بیش از نیمی از موارد دچار اختلال جدی فیزیکی و روانی هستند و به همین‌خاطر بهتر است از این نوع ارتباط جلوگیری شود.
بسیاری از کشورهای اروپایی تاکنون محدودیت‌های قانونی مربوط به ازدواج میان بستگان درجه یک را لغو کرده‌اند. آلمان از معدود کشورهای اروپایی‌ است که همچنان این محدودیت را اعمال می‌کند.
شاید جالب باشد که بدانید در آمریکا حتی ازدواج میان بستگان درجه دو از قبیل دختر عمو و پسر عمو یا دختر دایی و پسر عمه و ... نیز ممنوع است و دولت این نوع ازدواج را ثبت نمی‌کند.
این در حالی است که در برخی از نقاط دنیا نظیر بسیاری از کشورهای عربی و یا در جنوب ایران، ازدواج میان دختر عمو و پسر عمو امری پسندیده و در برخی موارد واجب است.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 01:00 | نظرات ديگران (7) | دنبالک‌ها (0)

چهارشنبه، 1 مارس 2007

فرهنگي

شوک الکتریکی و معالجه اعتیاد به اینترنت

chinainternetaddiction.jpgخبرگزاری ایسنا گزارش کرده که یک جوان چینی 26 ساله معتاد به اینترنت، پس از آنکه در طول تعطيلات سال نوي چيني بي‌وقفه تمام وقت خود را به بازي آنلاين در اينترنت گذراند، جان خود را از دست داد.
این مرد چيني پس از يك دوره بازي آنلاين اينترنتی كه‌ تقريبا هفت روز متوالي ادامه داشت، جان باخت.
كشور چين شاهد رشد نگران كننده‌ي شمار نوجوانان و جواناني است كه در سال‌هاي اخير به اينترنت اعتياد پيدا كرده‌اند. در حدود ٢ ميليون و 600 هزار نفر از ‌٢٠ ميليون كاربر اينترنت در چین زير ‌١٨ سال هستند و به عنوان معتاد اينترنتي رده‌بندي شده‌اند.
همینطور روزنامه واشنگتن پست نوشت که دولت چین اعتیاد به اینترنت را یک «مشکل اجتماعی بسیار خطرناک» نامیده است و به همین منظور کلینک‌هایی را در سطح این کشور تاسیس کرده تا به درمان معتادان اینترنتی بپردازد. بر اساس این گزارش در بعضی از این کلینک‌ها، پزشکان از شوک الکتریکی برای درمان نوجوانان چینی استفاده می‌کند.
تاکنون تعداد کمی از کشورها در مقابله با اعتیاد به الکل یا مواد مخدر موفق بوده‌اند و اکنون چین اینترنت را نیز به لیست اعمال اعتیادآور اضافه کرده و سعی دارد با روش های عجیب مانند شوک الکتریکی به مقابله با آن برخیزد.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 01:00 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه،28 فوریه 2007

فرهنگي

بریتنی اسپیرز - تا کجا؟

بریتنی اسپیرز، خواننده مشهور آمریکایی، این روزها به سوژه اصلی رسانه‌های آمریکایی تبدیل شده.
این خواننده 25 ساله، چهار ماه قبل از همسرش جدا شد. هم اکنون دو فرزند دارد که تکلیف حضانت آنها فعلا معلوم نیست. اما مشکل اینجاست که بریتنی بعد از جداشن از همسر سابقش تمام وقت خود را به کارهایی می‌گذارند که انتقاد شدید بسیاری از طرفدارانش را به دنبال داشته است.
بریتنی در این مدت کارهای بسیار عجیبی کرده، از جمله اخیرا سرش را از ته تراشیده، پیوسته در مهمانی‌ها و دیسکوهای آنچنانی (wild parties) حاضر می‌شود و یک‌بار در حالی که فراموش کرده بود زیرشلواری‌اش را بپوشد به دام عکاسان افتاده است.
آخرین خبر هم اینست که دو روز پیش مست در خیابان با چتر به اتومبیلی پارک شده حمله کرده و چتر خود را چندین بار به شیشه اتومبیل زده است.
تاکنون خوانندگان و هنرپیشه‌های متعددی در آمریکا دست به کارهای عجیب و غریب زده‌اند، اما راهی که بریتنی به آن قدم گذاشته، معلوم نیست وی را تا به کجا ببرد. آیا او می‌تواند مانند ستارگان دیگری چون ماریا کری، مدونا یا رابرت داونی آبروی از دست رفته‌اش را باز یابد؟

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 01:00 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

شنبه،21 ژانویه 2007

فرهنگي

کربلا میدان اضداد است

اگر کسی بخواهد کتاب محبت، وفا، صفا، مردانگی، جوان‌مردی، ایثار و گذشت را بخواند، نوشتاری پر محتوی‌تر و تمام‌تر از عرصه کربلا در این دهر نمی‌یابد.
آنجا که قرار است حق تجلی کند، جمع اضداد لازم می‌افتد و کربلا میدان اضداد است. دشمن خصمانه بر می‌خیزد، به هر نرمی و ملایمتی خشمانه پاسخ می‌دهد، آنگاه از درون این دشمنی‌ها، کینه‌توزی‌ها، خیمه‌سوزی‌ها، مثله کردن‌ها، دست‌بریدن‌ها، بچه شش ماهه تیرزدن‌ها، حق متجلی می‌شود.
یکی لعن می‌کند، دیگری رحمت، یکی انتقام می‌گیرد، یکی گذشت می‌کند. کسی حسد می‌ورزد، کسی محبت می‌کند. هرچه انتقام بیشتر، ‌گذشت افزون‌تر. یکی آب می‌بندد، دیگری جوانمردی می‌کند.
کربلا عرصه مهر و محبت است و حسین تجلی‌ خوبی. کربلا آنجاست که انسان در خوبی و بدی به اوج رسیده‌ است، حق متجلی شده است.
« ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی. تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عهدی را گرم کنی و بدان جوشش و خروش و زندگی و عشق و امید دهی.ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد مرده ی زمان ما، به تو و خون تو محتاج است.»

Download 64 kbps
محمدرضا شجریان - نوا، مرکب‌خوانی

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 16:50 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه،17 ژانویه 2007

فرهنگي

شروین فریدنژاد

«شروین فریدنژاد» از مردان نیک روزگار است. احاطه وی به مجموعه‌ای از زبان‌های باستانی و کهن از یکسو و زبان‌های امروزی از سوی دیگر مثال زدنی است.
فارسی امروزی زبان مادری‌اش است. آلمانی را نیز چون زبان فارسی آنطور می‌داند که مدتی از سوی عده‌ای از دوستان به داشتن اجداد یا والدین آلمانی‌الاصل متهم بود.
به فارسی باستان، فارسی پهلوی، سانسکریت و اوستایی تسلط دارد. بسیار راجع به تاریخچه این زبان‌ها، ارتباط آنها با یکدیگر،خطوط مورد استفاده در تاریخ کهن ایران و منطقه خاورمیانه، ریشه زبان‌های هندواروپایی در روسیه و سیر و تحول زبان در فلات ایران خوانده است و می‌داند و دانسته‌هایش همه مستند به منابع جدید، به روز و مشخص است.
درباره تاریخ کهن ایران تحقیقات و مطالعات بسیار کرده است. از شروین شنیده‌ام که چند دهه پیش در جریان اکتشافات باستانی تخت‌جمشید، باستان‌شناسان موفق به بازیابی مجموعه‌ای عظیم از الواح گلی شدند که حاوی اطلاعات بسیار ارزشمند از دوره هخامنشیان بود. این الواح که بخشی از دستگاه پیچیده بروکراسی دولت‌های مختلف هخامنشی را نشان می‌داد به خط آرامی نوشته بود و جهت بررسی به چند دانشگاه مطرح اروپایی و آمریکایی منتقل شد. به گفته شروین یکی از اطلاعات جالبی که از بررسی این الواح بدست آمد این بود که در زمان ساخت مجموعه بزرگ کاخ‌های تخت‌جمشید، کلیه کارگران ساختمانی با حقوق مشخص به استخدام حکومت درآمده بودند. ساعات کاری آنها مشخص بوده و حتی یک نفر از آنان در حین انجام کار به دلیل مشقات کار جان خود را از دست نداده است. همواره شروین با این مثال و مقایسه آن با شرایط کار کارگران سازنده سایر بناهای اعجاب‌برانگیز کهن نظیر اهرام مصر یا آکروپلیس در یونان، با افتخار از درایت حکمرانان ایرانی و رعایت آنچه که امروز به «حقوق بشر» شناخته می‌شود در 2500 سال قبل یاد می‌کرد.
اما شاید شروین بیشتر از آنکه تاریخ‌شناس و زبان‌دان باشد، هنرمند است. موسیقی می‌داند. با گروه موسیقی تهران به رهبری علیرضا مشایخی همکاری نزدیک دارد و همیشه یکی از اعضای ثابت اجتماعات و برنامه‌های این گروه است. موسیقی کلاسیک بسیار دوست دارد. موسیقی ایرانی را ستایش می‌کند و از موسیقی جدید که در ایران، علیرضا مشایخی، از عرضه‌کنندگان آن است، سر در می‌آورد.
شروین طراح و گرافیست هم هست. ترکیب رنگ‌ها و نقش و نگار و پایین و بالای خطوط در اختیارش است و با تسلطی که به برنامه‌های طراحی جدید دارد، در سال‌های اخیر طراحی‌های متنوع و گسترده‌ای با تم‌های متفاوت، زیبا و بدیع انجام داده است. حتی گمان می‌کنم در جامعه هنری اگر از شروین فرید‌نژاد نام برده شود بیشتر وی را به خاطر هنر طراحی‌اش بشناسند تا علم زبان و تاریخ‌اش. شروین برای برنامه‌های متعدد فرهنگی و هنری که در سال‌های گذشته در داخل و خارج دانشگاه تهران برگزار شده، پستر طراحی کرده و شاید خیلی از ما پسترهایش را در اندازه‌های متخلف دیده باشیم.
بالاخره جمع علم زبان و تاریخ و آیین‌شناسی شروین فریدنژاد با هنر طراحی وی باعث خلق اثری زیبا شده که امسال در جشنواره طراحی «جایزه جهانی ادیان توحیدی» در کنار آثار متعدد داخلی و خارجی به رقابت و نمایش گذاشته شد و «شروین فریدنژاد» موفق گشت جایزه دوم را به خاطر طراحی اثر زیر دریافت کند.

کسب این موفقیت را به شروین تبریک می‌گویم. می‌دانم که برای شروع دوره دکترا طی چند هفته آینده به آلمان خواهد رفت. برای وی آرزوی توفیق و سربلندی دارم.

- اختتامیه جایزه جهانی ادیان توحیدی برگزار شد.
- گزارش تصویی مراسم اختتامیه اولین جایزه جهانی ادیان توحیدی

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 07:35 | نظرات ديگران (4) | دنبالک‌ها (0)

جمعه،13 ژانویه 2007

فرهنگي

فستیوال فیلم ایرانی

سال گذشته دی ماه بود که به عنوان دستیار رضا معطریان برای جشنواره‌های تئاتر و فیلم فجر عکس می‌گرفتم. شاید در آن موقع ذره‌ای‌ احتمال نمی‌دادم که سال بعد به جای شرکت در جشنواره فیلم فجر، در جشنواره دیگری با عنوان «فستیوال فیلم ایرانی» در واشنگتن دی.سی شرکت کنم.
گرچه در نظر ندارم به مقایسه جشنواره فجر و فستیوال یاد شده بپردازم که یکی در مرکز ادب و هنر ایرانی است و دیگری در نقطه دور افتاده‌ای از ایران با فیلم‌هایی قدیمی‌تر، عادی‌تر و بسیار محدودتر از نظر زمان، مکان و امکانات.
امروز، اولین روز این به اصطلاح فستیوال بود. برگزار کنندگان، سالنی کوچک در یکی از موزه‌های ملی واشنگتن دی.سی را برای نمایش فیلم‌های این فستیوال انتخاب کرده‌اند و احتمالا به دلیل کمبود بودجه یا مشکلات دیگری که از آنها بی اطلاع هستم تنها دو روز در هفته در یک ساعت مشخص به نمایش چهار فیلم می‌پردازند و از قرار معلوم هر فیلم هم تنها دو ‌بار اکران خواهد شد. بدین منظور روزهای جمعه ساعت هفت بعدازظهر و روزهای یکشنبه ساعت 2 بعدازظهر، سالن میر (Meyer) گالری هنر فرییر (Freer) برای نمایش فیلم‌ها اختصاص یافته است. نمایش فیلم‌ها رایگان است اما پیش از شروع هر فیلم باید بلیط تهیه شود.
سالن در نظر گرفته شده، بیشتر شبیه به سالن سخنرانی می‌رسد تا سالن نمایش فیلم و گنجایش محدود آن سبب شده بود تا بی‌نظمی، همهمه و بی‌برنامگی ناشی از تقاضای زیاد و عرضه کم از ساعتی قبل از شروع برنامه در اطراف محل نمایش، دیده شود.
این اولین تجربه من در دیدن فیلمی فارسی در محیطی اکثرا ایرانی و البته ایرانیانی از نوع خارج از کشور بود. قاعدتا دیدن ایرانی در محیطی غیر ایرانی آن هم در تعداد زیاد، باید خوش‌آیند و امیدبخش باشد، اما نمی‌دانم چگونه است که تاکنون این تجربه را خوشایند نیافته‌ام. روابط ایرانیان در دنیای غرب به نظرم مسموم می‌رسد. پر است از عقده‌ها و کمبودهایی که در طی سال‌های دوری از وطن شکل گرفته است. جای تاسف است که از یک طرف جامعه ایرانیان مقیم خارج از کشور و به ویژه‌ ایرانیان مقیم آمریکا از زمره مهاجرین موفق به شمار می‌آیند و مشهورند به دست‌نخوردگی و نوعی مقاومت در برابر جذب‌شدگی در جامعه میزبان و از سوی دیگر روابط درون تشکیلاتی آنها از نگاه یک تازه‌وارد، اینچنین به نظر می‌رسد.
اگر کسی امکان شرکت در این فستیوال را دارد و احیانا وبلاگ من را نیز می‌خواند به وی و همراهانش پیشنهاد می‌کنم که حداقل یک ساعت و نیم و شاید هم زودتر به محل گالری میر برود و در صف بایستاد. در غیر اینصورت ممکن است امکان دریافت بلیط را پیدا نکند. همچنین به وی پیشنهاد می‌کنم از قبل خود را برای دیدن انبوهی از بی‌احترامی‌ها به صف و نوبت و ... آماده کند و در صورت مشاهده چنین وضعیتی بی‌جهت خون خود را کثیف نکرده، عصبانی نشود.
به نظر می‌رسد عدم احترام و توجه به نوبت و صف و حقوق دیگران بخشی جدانشدنی از فرهنگ ایرانیان دوره حاضر باشد.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 00:10 | نظرات ديگران (1) | دنبالک‌ها (0)

جمعه، 6 ژانویه 2007

فرهنگي

نامه به فرزند - دکتر خانلری

فرزند من
دمی چند بیش نیست که در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته‌ام و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار می‌آید که میان دو تن فاصله باشد و من و تو در کنار همیم.
اما آنچه مرا به نامه نوشتن وا می‌دارد، بعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی. شاید روزی این نوشته را برداری و به کنجی بروی، بخوانی و درباره آن اندیشه کنی.
من اکنون آن روز را از پشت غبار زمان به ابهام می‌بینم. سال‌های دراز گذشته است. نمی‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است یا نیست. اکنون که این نامه را می‌نویسم، زمانه آبستن حادثه‌هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه‌چیز دیگرگون گردد. این نیز ممکن است که باز زمانی روزگار چنین بماند. من نیز مانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی بگذرد. اما جوانی بر من خوش نگذشته است و امید ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌ای پیدا نیست که آینده جز این باشد.آخر سال نکو را از بهار آن می‌توان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می‌ترسم که سرنوشت تو نیز همین باشد.
شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیار دیگر نبرده‌ام تا در آنجا با خاطری آسوده‌تر به سر ببری. شاید مرا به بی‌همتی متصف کنی. راستی آنست که این عظمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکنیم و در آب و هوایی دیگر نمود کنیم. پدران تو تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سروکار داشتند. یعنی از آن طایفه بودند که مامورند میراث ذوق و اندیشه گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین خود بسته است. از این همه تعلق گسستن کار آسانی نیست. اما شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته است.
دشمن من که دیو فساد است در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده‌ام. همه خوشی‌های زندگی‌ام بر سر این پیکار رفته است. او بارها از در آشتی در آمده و لبخندزنان در گوش‌ام گفته است، بیا، بیا که در این سفره آنچه خواهی هست. اما من چگونه می‌توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می‌توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می‌خواستم آن بود که او نباشد.
این که تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام از آن جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می‌خواستم که کین مرا از این دشمن بخواهی. کین من کین همه بستگان من و هموطنان من است. کین ایران است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرومندتر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی. اکنون که اینجا مانده‌ایم و سرنوشت ما این است باید در فکر حال و آینده خود باشیم.
می‌دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشانی نیست. ملتی کوچکیم و در سرزمینی پهناور پراکنده‌ایم. در این زمانه کشورهای عظیم هست که ما در ثروت و قدرت با آنها برابری نمی‌توانیم کرد. امروز ثروت هر ملتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز علاوه بر کثرت عدد با صنعت ارتباط دارد. عدت و آلت ما در جهان امروز برای کسب قدرت کافی نیست و هرچه از دلاوری پدران خود یاد کنیم و خود را دلیر سازیم با حریفانی چنان قوی پنجه، که اکنون هستند، کاری از پیش نمی‌توانیم برد.
این نکته را از روی نومیدی نمی‌گویم و هرگز یاس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نومیدی نیست. دنیای امروز پر از حریفان زورمند است که با هم دست و گریبانند. ما زوری نداریم که با ایشان به درافتیم و اگر بتوانیم، بهتر از آن چیزی نیست که کناری بگیریم و تماشا کنیم. اما یقین ندارم که این کار میسر باشد. حریفانی که بر هم می‌تازند و هر گوهر یا کلوخی که به دستشان بیاید بر سر هم می‌کوبند و دیگر از او نمی‌پرسند که به این سرنوشت راضی هست یا نیست.
در این وضع شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم تا آنقدر که بتوانیم حریم خود را از دستبرد حریفان نگه داریم و نگذاریم که ما را آلتی بشامرند و در راه مقصود خویش به کار برند. اما کسب این قدرت مجالی می‌خواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد. پس اگر نمی‌خواهیم یک‌باره نابود شویم باید در پی آن باشیم که برای خود شان و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاوریم که دیگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند و اگر انقلاب زمانه ما را به ورطه نابودی کشید، باری آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بودند. این شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی‌توان کرد.
ملتی که رو به انقراض می‌رود نخست به دانش و فضیلت بی‌اعتنا می‌شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چیست. اما پدران ما این نکته خوب می‌دانستند و تو می‌دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تاکنون بجا مانده و قدر و آبرویی دارد، سببش جز قدر ادب و هنر آن نبوده است. جنگ‌ها و پیروزی‌ها اثری کوتاه دارد. آثار هر پیروزی تا وقتی دوام می‌یابد که شکستی در پی آن نیامده است. اما پیروزی معنوی است که می‌تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملت‌های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می‌توان یافت.
کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم، در سال 1870، مقام دولت مقتدر درجه اول را از دست داده بود و آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور ، مقام مهمی در جهان داشته باشد، دیگر قدرت سردارانش نبود، بلکه هنر نویسندگان و نقاشان او بود. ما نیز امروز باید در پی آن باشیم که چنین نیرویی برای خود بدست بیاوریم. گذشتگان ما در این راه آنقدر کوشیدند که برای ما آبرو و احترامی بزرگ فراهم کردند. بقای ما تاکنون مدیون و مرهون کوشش آن بزرگ‌واران است.
امروز ما از آن پدران نشانی نداریم. آنچه را ایشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازی گرفته‌ایم. دیو فساد در گوش ما افسانه و افسون می‌خواند. کسانی که دستگاه کشور ما را می‌گردانند، ‌جز در اندیشه انباشتن کیسه خود نیستند. دیگران نیز از ایشان سرمشق می‌گیرند و پیروی می‌کنند. اگر وضع چنین بماند، هیچ لازم نیست که حادثه‌ای عظیم ریشه وجود ما را برکند. ما خود به آغوش فنا می‌شتابیم.
اما اگر هنوز امیدی هست، آنست که جوانان ما همه یک‌باره به فساد تن در نداده‌اند. هنوز برق آرزو در چشم ایشان می‌درخشد. آرزوی آن که بمانند و سرافراز باشند. تا چنین شوری در دل‌ها هست، همه بدی‌ها را سهل می‌توان گرفت. آینده به دست ایشان است و من آرزو دارم که فردا تو هم در صف این کسان درآیی. یعنی در صف کسانی که به قدر و شان خود پی برده‌اند. می‌دانند که اگر برای ایران آبرو نماند، خود نیز آبرو نخواهند داشت. می‌دانند که برای کسب این شرف، کوشش باید کرد و رنج باید برد. آرزوی من این است که تو هم در این کوشش و رنج شریک باشی. مردانه بکوشی و با این دشمن درون که فساد است به جنگ برخیزی. اگر در این پیکار پیروز شدی، دشمن بیرون کاری از پیش نخواهد برد و گیرم که بر ما بتازد و کار ما را بسازد. آری اینقدر بکوشیم که پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن، نمی‌ارزیدند.
زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آنکه دست و پایی بزنیم
اسفند 1330
پرویز ناتل خانلری××
-------------------------------------------

این نامه را دکتر خانلری خطاب فرزندش آرمان انشا کرد و گرچه نامه خطاب به وی بود، آرمان هرگز فرصت خواندش را نیافت زیرا که در هشت سالگی درگذشت.
اما این نامه تنها خطاب به آرمان نیست. مخاطب آن همه فرزندان این ملت و کشور هستند از جانب فردی که دل در گروی عشق میهن و فرهنگ و زبان و ادبیات ایران داشت. خانلری شان و اعتبار یک ملت را بیش از هرچیز در کسب دانش و ادب می‌دانست و هشدار می‌داد که اگر ملت ما نمی‌خواهد که نابود شود، باید شان و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاورد.
خانلری 55 سال قبل از خطری یاد می‌کند که اکنون قوی‌تر از گذشته بر فراز این ملت سایه افکنده است. دیو فساد قدرمند‌تر و بی‌رحم‌تر از هر زمان دیگری است و عده قلیل‌تری از مردان و زنان این مرز و بوم کمر همت به نبودی آن بسته‌اند و در این میانه ادب و فضل و دانش ضعیف‌تر و رنجورتر از هر زمان دیگری در تاریخ این ملک به نظر می‌رسد.
گویی دیگر به پیروزی در پیکار با فساد امیدی نمانده است. ترسم از آنست که گر بر ما بتازند و کار ما بسازند، آنقدر نکوشیده باشیم که پس از ما نگویند مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند.

×× پی.نوشت: دکتر پرویز ناتل خانلری در سال 1292 در تهران زاده شد. تحصیلات خود را درجه دکترای زبان ادبیات فارسی در تهران گذراند. خانلری در طول زندگی خود زمانی وزیر آموزش و پرورش کشور، وزیر کشور، استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان ایران بود. چندی سناتور بود و چندی هم مدیرعامل بنیاد فرهنگ ایران شد. جز اینها، پژوهشگر، نویسنده و شاعری است دارای آثار فراوان که به فرهنگ کشور ما خدمات ارزنده‌ای کرده است. به زبان‌های روسی، انگلیسی و فرانسوی آشنایی کامل داشت. سخنور و مترجمی زبردست بود و مجله ادبی سخن نیز به دست توانای او منتشر می‌شد.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 11:17 | دنبالک‌ها (0)

جمعه، 9 دسامبر 2006

فرهنگي

انجمن بی تو چه سردست!

هفته گذشته به همت مرکز زبان فارسی دانشگاه مریلند و سفارت افغانستان در آمریکا گردهمایی برای بزرگداشت شاعر معاصر افغان، رازق فانی در دانشگاه مریلند برگزار شد. خوش‌اقبال بودم که توانستم در این برنامه در جمع پر شور و گرم هم‌زبانان افغانم شرکت کنم.
در این بزرگداشت جمعی از فرهیختگان و ادیبان برجسته افغان و زبان فارسی شرکت کرده‌ بودند و به استثنای من و چند نفر دیگر سایر شرکت‌کنندگان همگی از افغان‌های دور از وطن بودند که از نقاط مختلف آمریکا و جهان جهت شرکت در این برنامه به واشنگتن دی.سی سفر کرده بودند.
برای من، شرکت در چنین گردهمایی بسیار مغتنم و جالب توجه بود. مدعوین و سخنرانان بزرگداشت تسلطی تحسین‌برانگیز به زبان فارسی داشتند و دامنه دانش و ذوق و علاقه‌ آنان به زبان پارسی مدهوش کننده و حیرت‌آمیز بود.
برنامه عبارت بود از شرح گفته‌ها و ناگفته‌های یاران و هم‌ترازان رازق فانی که در برنامه شرکت‌کرده بودند و هرکدام خود از نویسندگان و شاعران برجسته زبان پارسی قلمداد می‌شدند. آنان یک به یک برخاسته و در جایگاه دقایقی با لحنی زیبا و کلامی بکر در باب شعر و اندیشه رازق داد سخن می‌دادند.
آنچه توجهم را بسیار جلب کرد، نوشته‌ای بود که روزنامه‌نگار و گوینده افغان، لینا روزبه، در ابتدای برنامه تحت عنوان زندگی‌نامه رازق فانی، خواند. لینا روزبه با صوتی غم‌انگیز اما در عین حال شورانگیز، متنی را که خود نوشته بود، برای حضار خواند و فضای جلسه را عوض کرد.
نوشته‌اش مملو از احساس بود و وقتی با کلامش در می‌آمیخت، تاثیرگذارتر فضای ذهن شنوندگان را پر می‌کرد.
در اینترنت به دنبال نام این نویسنده و گوینده افغان می‌گشتم و توانستم چند نوشته‌ او را پیدا کنم. در زیر چند لینک به این نوشته‌ها را گذاشته‌ام. یکی از نوشته‌ها را هم عینا در زیر می‌آورم.
لینا روزبه پر احساس و عمیق می‌نویسد. کلمه و معنا را خوب به کار احساس می‌بندد و من خواننده را به عالمی دیگر می‌برد.
----------------------------------------
- ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
- انجمن بی تو سردست!
-

لینا روزبه حیدری
ویرجینیا، نومبر 2005

انجمن بی تو چه سردست!
باز هم زنی در سرزمین مردسالار ما قصاص زن بودن خود را پس داد و بی‌گناه کشته شد. باز هم در سرزمین «رابعه» زخم نشدرهای خونین «حارت» تازه گشت و محجوبه‌ای به دست همسر و شریک زندگیش به قربانگاه کشیده شد.
نادیا از انجمن آزاد شده زنان افغان که تازه از چنگ طالبان سیاهی جدا گشته بودند جدا شد و مظلومانه به سرای ابدی شتافت. باز هم معبد غرور مردی با خون گوسفندی زنی رنگین گشت و باز هم مردی آزمون مرد بودن را با کشتن زنی به نمایش گذاشت.
نادیا فقط بیست و پنچ سال داشت. شاگرد فاکولته ادبیات، عضو انجمن ادبی هرات، شاعر و نویسنده و مادر کودکی شش ماهه ئی بود که اولین مجموعه شعریش با نام «گل دودی» تازه به چاپ رسیده بود. نادیا بوته کوچک بود که در آفتاب نیمه جان آزادی تازه به پا خواسته در افغانستان آرام آرام رنگ و بو می‌گرفت و شاخ و برگ خسته خود را به امید فرداهای بهتر باز کرده و برای اولین بار از موجودیت خود منحیث یک زن در جامعه و از بلند کردن آواز خفه گشته خود لذت می‌برد.

ادامه...
نوشته عليرضا جزايري در ساعت 16:10 | نظرات ديگران (2) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه، 1 نوامبر 2006

فرهنگي

داستان غم‌انگیز یک دوست

امروز تلفنی یکی از دوستانم در تهران از ماجرای یکی دیگر از دوستانم زهرا امیرابراهیمی (هنرپیشه نقش زهره در سریال پربیننده نرگس) و مشکلات ایجاد شده برای وی خبر داد. خبر بسیار ناراحت‌کننده بود.
زری از دوستان خوب همه ما بود و هست. پس از شنیدن داستان، وقتی در گوگل نامش را جستجو کردم و به انبوهی از وبلاگ‌ها و نوشته‌ها درباره داستان اخیر برخوردم، شوکه شدم و بر خود لرزیدم.
علاقه مردمان به موضوعات این‌چنینی نه داستان غریبی است و نه جدید. روزانه صدها تصویر و فیلم مستهجن در اینترنت منتشر می‌شود که هرکدام منتسب به یکی از هنرپیشه‌ها و شخصیت‌های مشهور است.
نمی‌خواهم به صحت و سقم فیلم مستهجن منتسب به زری بپردازم. بیشتر به این فکر می‌کنم که الان زری از نظر روحی و ذهنی در چه وضعیتی به سر می‌برد. در جامعه ایران و با فرهنگ ما، همه آگاهیم که اصولا حتی مطرح شدن اتهام انتساب چنین فیلمی چه بازتاب‌ها و واکنش‌هایی به دنبال دارد.
اکنون زری در مرکز این بحران قرار دارد. شخصیت، آبرو، زندگی و حریم خصوصی زری مورد تهاجم قرار گرفته است.
مطمئنم فشار روحی و روانی زیادی بر او وارد شده. نمی‌دانم خبر خودکشی‌اش صحت دارد یا نه. امیدوارم که نداشته باشد. اما اگر خبر درست باشد، بسیار آزاردهنده است.
گاهی انسان‌ها در زندگی، خواسته یا ناخواسته، در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که مانند معادلات چند مجهولی بدون جواب، راهی برای رهایی از آن موقعیت‌ها ندارند.
به زری فکر می‌کنم. برایش آرزوی آرامش می‌کنم. امیدوارم زمان کمک کند تا او از این بحران رها شود.

مطالب مرتبط:
- بازتاب - اسیدپاشی اینترنتی
- کوپه شماره هفت
- لولیان
- نوشته شروین
- ایران‌نیوز
- تکذیب در شهروند
- تکذیب خودکشی در روزنامه جام‌جم
- عصر ایران

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 21:57 | نظرات ديگران (4) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه،25 اکتبر 2006

فرهنگي

احکام دینی: حکومت‌مدارانه و قالب‌گرایانه

در توضیح بیشتر در مورد پست وبلاگ گوشزد با عنوان «خرافه...سهل‌ترین فراگیری» اضافه می‌کنم:

تلقی متعارف از احکام دین، اعم از احکامی که در قرآن از آن سخن رفته و یا دستوراتی که منشا آن خارج از متن قرآن است؛ چنان با ذهنیت حکومت‌مدارانه و قالب‌گرایانه و همچنین قراردادی و اعتبارگونه و من‌الحیث المجموع «کودکانه» همراه گردیده که نمی‌توان امید داشت که از ذهن متعارف انسان دین‌اندیش و دین‌ورز به سرعت و سهولت زدوده گردد. زیرا عموم مردمان در قرون متمادی چنان اندیشیده و اکنون نیز به همان‌گونه می‌اندیشند که: احکام دین عبارت است از اوامری «مولوی» و دستورگونه و فرمان مآب، که حتی شکل و قالب آن نیز از سوی خداوند، کاملا آمرانه تعیین و رعایت قالب‌ها شرط دیانت و ایمان تلقی شده است. این اندیشه، در ذهنیت دینی متعارف، در چنان جایگاهی قرار دارد که گویی اصیل‌ترین محور دیانت است و به همین دلیل نیز، هیچ سخنی در برابر آن، حتی قابل طرح نیست تا جائیکه چالش خواندن آن، به معنی انکار اصل دیانت تصور می‌شود.
هیچ‌کس در عرصه‌های ذهنی و تصوری خود این‌گونه اندیشه نکرده است که: ماهیت این اوامر، ممکن است همچون دستورات بهداشتی لازم‌الاجرایی باشد که رعایت آنها، شرط سلامت و بقاء و تندرستی است و در نتیجه ثمر آن راحتی و آسایش و سلامت روح و جان شخص است که البته خداوند ما را به لطف خویش، به آن حقایق راهنمایی و «ارشاد» فرموده‌است. نه آنکه «آمرانه» ما را بدان دستورات فرمان داده باشد. باید دقیقا توجه داشت که تفاوت این دو نوع نگاه، به اندازه‌ایست که زیربنای اندیشه‌های دینی را تا مرزهای غیرقابل تصوری از یکدیگر دور می‌سازد و ریشه و بنیاد نگرش به احکام شرع را تا آنجا متحول می‌سازد؛ که نتایج آن را از هرگونه قابلیت جمع و تلفیق با نظریه رایج به کلی باز خواهد داشت.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 22:22 | نظرات ديگران (4) | دنبالک‌ها (0)
فرهنگي

دپارتد (departed)

بالاخره فیلم دیپارتد رو دیدم. فیلم عالی بود. بی‌خود نیست که هم منتقدین و هم تماشگران امتیاز بسیار بالایی به این فیلم داده‌اند. فعلا قصد ندارم بیشتر راجع‌به فیلم بنویسم. می‌خواهم یک‌بار دیگر هم فیلم را ببینم. چند تا روند جالب در فیلم بود که خیلی توجه‌ام را جلب کرد. بعد از دیدن دوباره فیلم بیشتر در این‌باره خواهم نوشت.
به همه پیشنهاد می‌کنم که فیلم را یک‌جوری پیدا کنند و ببینند.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 21:55

یکشنبه،23 اکتبر 2006

فرهنگي

چند نوشته دیگر منسوب به دلآرا دارابی

1- «تصمیم‌گیری‌های ما همیشه بسته به شرایط بوده است و شرایط گاهی پر از تضاد است؛ تضادهایی که اگر دوباره نگاه کنیم شاید تضاد نیستند، می‌توانند مکمل هم باشند. به نظرم شادی و غم از هم جدا نیستند. خوبی و بدی ... درست مثل اینجا که منم. نبض دست‌هایمان می‌زند ولی نبض روحمان خوابیده است. روزی یک میلیون بار مردن بی‌آنکه یک بار جسمت بمیرد! روز و شب در هم محو می‌شود بی‌آنکه خبردار شویم، بی‌آنکه پنجره‌ای به روی آسمان‌مان باز باشد! بی‌هیچ اعتراضی! می‌دانیم که این شب و روزحد وسطی ندارد. وقتی این کلمه‌ها را می‌نویسم، خطوط را نمی‌بینم. همه جا تاریک است ولی حس می‌کنم کاغذم خیس می‌شود. اشک مثل روغنی بین دو فلز، دل‌هایمان را به نرمی با هم مماس می‌کند، دلارا زنده است. فعلا زنده است و از زنده‌ها درخواست عشق و افتخار دارد...»

2- دلارا بعد از اینکه شنید نمایشگاه آثارش در تهران برگزار می‌شود گفته:«من از خدا چیزهای زیادی خواسته بودم. از بچگی دوست داشتم نقاش و شاعر معروفی شوم. همیشه دوست داشتم نمایشگاهی از نقاشی‌هایم بگذارم و از هنرمندان دعوت کنم تا آثارم را ببینند. آرزو داشتم کتاب شعرم منتشر شود. حالا در زندان هستم و آرزوهایم بیرون از زندان یکی‌یکی دارد برآورده می‌شود.»

3- «سه سال است كه در كنج يك اتهام دور خودم مي چرخم و حلاجي مي كنم. من به بزرگواري ها محتاجم ولي نه به ترحم يا بخشايش به جز از خداوندم. گرچه مي دانم اين قصه تنهابايد با بخشودگي حل شود و سه سال مبارزه براي احقاق حقم و شنيده شدن اينكه بي گناهم به جايي نخواهد رسيد. بگذريم.
به قول مردي كه زماني در اسارت بود : تنها دعاي من اين است كه يزدانم را از زندان كوچك خود فرا مي خوانم و او در پهنه وسيع آزادي دريك چهاديواري پاسخم مي دهد.
باور دارم كه خلاقيتها در تنگناها بروز مي كنند. تنگناهاي انساني، اجتماعي، مادي يا معنوي. دست و پا زدنها هميشه بعد از احساس غرق شدن است. من هم از اين قاعده مستثني نبوده ام.
نمي دانم از كدام جاده سرزمينمان براي ديدن نقاشي هاي من آمده ايد مهم هم نيست چون به هر صورت مي دانم كه راهنماي شما "عشق" بوده است. عشق به زندگي، به انسان، به ايمان كه باورداشتن همه اينهاست... اين نقاشي ها يعني اين كه مي شود احساس سعادت كرد در عين سياه بختي. مي شود زنداني آرزوها نبود.مهم نيست در كجا... عشق خدا هميشه با ماست و وعده هايش حقيقي است.
شادي اين مجموعه غمناك،‌به خاطر حضور شماست. شمايي كه دوستتان دارم و براي دوست داشتن دليلي لازم نيست. براي دل آراهاي دور دعا كنيد!»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 21:15 | دنبالک‌ها (0)

شنبه،22 اکتبر 2006

فرهنگي

مرد سال: رابین ویلیامز یا احمدی‌نژاد

فیلم مرد سال ساخته بری لوینسون مدتی است که در آمریکا اکران شده و من امشب فرصتی پیدا کردم تا برای دیدن این فیلم به سینما بروم.
فیلم داستان مجری طناز یک برنامه تلویزیونی ست که به پیشنهاد تعداد زیادی از بیننده‌گان برنامه‌اش تصمیم به شرکت در انتخابات می‌گیرد، در انتخاباتی که قرار است برای اولین‌بار از رایانه به جای برگ‌رای برای رای‌گیری استفاده شود. از دست برقضا به علت یک خطای منطقی در برنامه رایانه‌ای مورد استفاده، تام دابز (رابی ویلیامز) پیروز انتخابات می‌شود و سایر قضایا
فیلم چند نکته جالب داشت که توجه مرا جلب کرد. پیام رابی ویلیامز به رای دهنده‌گان در زمان تبلیغات انتخاباتی با دو کاندیدای دیگر دموکرات و جمهوری‌خواه تفاوت اساسی داشت. وی سعی داشت متفاوت باشد. حرف‌های جدید بزند، حرف‌هایی که کاملا غیرعرفی و به گونه‌ای است که شنوندگان عادی و به اصطلاح مردم کوچه و بازار دوست دارند. کارهایی که ویلیامز به عنوان نامزد انتخابات و بعدا به عنوان رئیس‌جمهور منتخب انجام می‌داد من را به یاد احمدی‌نژاد می‌انداخت. هر دو دوست داشتند همه‌چیز را عوض کنند. از سیاست‌مدارانی که بر سر کارند ایراد بگیرند و تصور می‌کردند که این همه مشکلات به‌خاطر مواجهه سیاسی و غیر عقلانی سیاست‌مداران است و مسایل بسیار ساده‌تر از آنست که تصور می‌شود.
تفاوت در اینجاست که وقتی ویلیامز خبر دار شد که «ممکن» است نتیجه انتخابات ناشی از یک خطای رایانه‌ای باشد، استعفا داد و متاسفانه این اتفاق فقط یک فیلم بود.
در کشور ما هم احمدی‌نژاد احتمالا با خبر قبلی در اثر یک سری خطاهای انتخاباتی که حتما ناشی از خطاهای رایانه‌ای نبوده، رئیس‌جمهور شده و نه تنها حاضر به استعفا نیست که مسلما هیچوقت خطاهای انتخاباتی را حتی قبول هم نخواهد کرد با اینکه احتمالا نسبت به وقوع آنها اطمینان دارد.
در «مرد سال» رئیس‌جمهور منتخب آمریکا مضحکه‌ای بیش نبود که حرف‌های خنده‌دار و عجیب و غریبی می‌زد که جالب اما غیرعملی و احمقانه بود. در ایران هم احمدی‌نژاد عملکرد مشابهی دارد. یکی فیلم است و دیگری واقعیت. نتیجه هم مشخص است. در آمریکا مردم برای خندیدن به صحبت‌های ویلیامز در «مرد سال» گوش می‌دهند، در ایران مردم برای اطلاع از آیندشان.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 21:53 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

چهارشنبه،21 سپتامبر 2006

فرهنگي

سنگ‌ عاشق

سنگ‌فرش کف خیابان، نیمکت قرار گرفته در نبش تقاطع آن دو کوچه، آسمان ابری، صدای پاهایمان وقتی در آن شب در کنار هم دست به دست راه می‌رفتیم، همه چون خاطره‌ای خیال‌انگیز، مملو از استعاره‌ها و نقاط روشن و تاریک در ذهنم مرور می‌شود.
انگار آن شب به راه گم شده بودیم. انگار آن شب بخشی از زمان نبود. پنداری در زمان دیگری، در جای دیگری و اصلا آدم‌های دیگری بودیم.
وقتی به گرمای تنت، به رطوبت بدنت و به لطافت لبانت باز می‌گردم. وقتی به لحظاتی که سر بر سینه و دست بر پشت در آغوش هم بودیم، نگاه می‌کنم، خودم را نمی‌بینیم. احساسی بسیار فراتر از آنچه هستم را می‌بینم.
خاطره آن شب، آن راه رفتن‌ها، آن نشستن و تمام آن لحظات خاطره‌ای تکرار نشدنی بود که احساسش و تاثیرش بر من منفرد می‌ماند.
شاید باید خوشحال باشم که آنچه رفت فقط یک‌ بار بود و آن اوج، واقعا اوج بود، تکرار نشدنی، بر فراز همه قله‌ها.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 00:32 | نظرات ديگران (3)

جمعه،16 سپتامبر 2006

فرهنگي

زال کومایی

سی‌بیل دختری سخت زیبا بود از مردم کوما. از خدایان درخواست کرد تا بدو جاودانگی ارزانی دارند اما از یاد برد که خواهش جاودانگی را با تقاضای جوانیِ پایدار توام کند. خدایان آرزوی او را برآوردند و سی‌بیل جوانی را پشت سر نهاد و دوران پیری‌ دردناکی را آغاز کرد: نخست دندان‌های چون مرواریدش فرو ریخت، آن‌گاه رخساره‌ئی پر چین و چروک یافت، پس از آن رفته رفته استخوان‌های‌اش آب شد و در طول سالیان دراز به باریکیی انگشتی پیچیده در آمد، چنان که او را در قفسی کردند و قفس را در میدان شهر بر فراز تیرکی کوتاه جای دادند. کودکان گرداگردش می‌رقصیدند و از میان میله‌های قفس به ترکه‌اش می‌آرزدند. می‌پرسیدند: «سی‌بیل، سی‌بیل، دیگر چه آرزویی داری؟» -و سی‌بیل می‌نالید که:«هیچ، هیچ، تنها آرزوی‌ام این است که بمیرم!»

به نقل از بخش یادداشت و توضیحات مجموعه آثار احمد شاملو در توضیح شعر «نقش»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 15:04

یکشنبه،11 سپتامبر 2006

فرهنگي

شرق در یازدهم سپتامبر هدف تروریسم مطبوعاتی قرار گرفت

خبر را که خواندم فقط شوکه شدم.
بعد از سه سال، بعد از این همه دقت، بعد از این همه محافظه‌کاری، بعد از این همه اعمال تغییرات و دستورات مورد نظر محافظه‌کاران و دولت در یکسال اخیر، تنها روزنامه قابل خواندن باقی مانده از دوران اصلاحات (در نگاه من)،در یازدهم سپتامبر 2006، هدف تروریسم مطبوعاتی قرار گرفت.
لابد خانم فاطمه رجبی (الهام) با نامه احمدی‌نژاد به هیات نظارت رفته و با فریادزدن و فحش دادن به اعضای هیات، آنها را تهدید که کرده زودتر در این‌ها را می‌بندید و الا دستور می‌دهم که ملت ایران شبانه به خانه‌هایتان بریزند، از سر روحانی‌ها عمامه ور دارند و لباس غیر روحانی‌ها را هم بکنند که من بعد عریان در خیابان رفت و آمد کنند.
شاید هم، صفارهرندی در جلسه گفته این روزنامه شرق با حذف سایر خانه‌های شطرنج به غیر از دو خانه به شطرنج‌بازان ترک و لر و شمالی و جنوبی و کرد و ... توهین کرده و هرچه زودتر باید این روزنامه را توقیف کنیم و گرنه فردا مملکت بهم می‌ریزد.
حیف که آقای خاتمی الان در واشنگتن دی.سی نیست و گرنه هر طور شده بود خودم را به او می‌رساندم و ازش می‌پرسیدم که نظرش راجع به توقیف شرق چیست.
یکی دو سال پیش از خودم می‌پرسیدم، اگر روزی شرق توقیف شود، من چه روزنامه‌ای می‌خوانم. الان فکر می‌کنم که دیگر برایم مهم نیست.
دیشب وقتی ساعت از دو نیمه شب تهران گذشته بود، اول زنگ زدم به رضا، تلفن را ور نداشت، بعد زنگ زدم به رسائل، خانه نبود، سام هم ور نمی‌داشت. نمی‌دانم آنها در آن وقت شب خبر را می‌دانستند یا صرفا تصادفی پیدایشان نکردم.
امیرحسین، دیدی؟ باز دولت از تو پیش‌دستی کرد. قبل از اینکه استعفا دهی، توقیف شدی. حالا عباس می‌تواند با خیال راحت به فکر مسافرتش باشد. رضا هم وقتش آزادتر شده. لیلا و برمک نمی‌دانم الان قرار است چه کنند.
دوست دارم امیدوار باشم که شرق دوباره منتشر شود، اما واقعا نمی‌دانم در فضای جدید فرقی هم می‌کند؟

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 06:24 | نظرات ديگران (2) | دنبالک‌ها (0)

دوشنبه،15 اوت 2006

فرهنگي

A Geisha

داشتم فکر می‌کردم که چقدر به معانی نهفته در دل یک جمله دقت می‌کنم؟ داشتم فکر می‌کردم که وقتی جمله‌ای می‌گویم، چقدر سعی می‌کنم تا آنرا به کوتاه‌ترین شکل و پر معنا‌ترین حالت بیان کنم؟

خاطرات یک گیشا، ترکیبی از تصویر، معنی و حس بود که با کلمه‌ها و جمله‌های حاوی و حامل آن نقاشی شده بود.


You can not say to the sun, more sun
or to the rain, less rain
To a man, geisha can only be half a wife
We are the wives of nightfall
And yet, to learn of kindness after so much unkindness to understand that a little girl with more courage than she knew would find her prayers were answered, can that not be called happiness?
After all these are not the memoirs of an empress, nor of a queen.
These are memoirs of another kind.

ناتوانی در خواستن آفتاب بیشتر از آفتاب
و باران کمتر از باران
گیشا، در نزد مرد، فقط می‌تواند نیم‌همسر باشد
ما همسران شبیم
و هنوز، درک محبت پس از آن همه بی‌وفایی و درک اجابت دعاهای دخترکی شجاع‌تر از آنکه خود بداند، خوشحالی نیست؟
اینها نه خاطرات یک شاه‌بانوست و نه خاطرات یک ملکه
اینها، خاطراتی از نوع دیگر است.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 22:11 | نظرات ديگران (3) | دنبالک‌ها (0)

سه‌شنبه، 5 ژوئیه 2006

فرهنگي

تخت‌جمشید یک بنای نیمه‌تمام غیرایرانی است

مصاحبه زیر توسط سحر افاضلی با آقای عباس سلیمی نمین صورت گرفته که به دلیل جذابیت و اهمیت مطالب مطرح شده، متن کامل مقاله را اینجا تکرار می‌کنم. این مطلب را حتما باید دوست عزیزم شروین فریدنژاد بخواند. اگر واقعا نگاه رسمی یکی از موسسات تاریخ‌نگاری جمهوری‌اسلامی نسبت به تخت‌جمشید و تاریخ ایران اینچنین باشد، واقعا خدا بخیر کند.
---------------------------------------------------------------------------

سحر افاضلي

در رسانه‌هاي مختلف، ‌از جمله روزنامهء «سرمايه» خبري منتشر شد مبني بر اين‌كه با حكم يك دادگاه آمريكايي، اموال فرهنگي ايران (شامل چند لوح گلي باستاني) كه در موزهء شرق‌شناسي دانشگاه شيكاگو نگهداري مي‌شود، براي پرداخت غرامت به اسراييلي‌ها حراج خواهد شد.

بنا به ادعاي شاكيان، اين غرامت بابت بمب‌گذاري حماس در سال 1997 است كه به ايران منسوب شده است.

در پي انتشار اين خبر عباس سليمي نمين، روزنامه‌نگار و فعال سياسي، نظرياتي را ارايه داد كه شايد بتوان آن را در ادامهء نظريات او دربارهء كذب بودن قضيهء هولوكاست دانست.

سليمي نمين، كه قضيهء هولوكاست را كذب مي‌داند پنج سالي است كه به مطالعهء‌تاريخ مشغول است و هم‌اكنون نيز مديريت دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران را برعهده دارد.

براي پرس‌وجو دربارهء نظرات سليمي نمين او ،ميهمان گپ آخر امروز است .

ادامه...
نوشته عليرضا جزايري در ساعت 17:13 | نظرات ديگران (6)

چهارشنبه،29 ژوئن 2006

فرهنگي

فاطمه «فاطمه» است

«و اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد " ام رافع " بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که :
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌ های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت :
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و ... و علی چنین کرد .
اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد :
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.

آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک «زن» بود، آن‌ چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن، نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.

مظهر یک «زن مبارز و مسئول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.
وی خود یک «امام» است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک «اسوه» ، یک شاهد برای هر زنی که می‌خواهد «شدن خویش» را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه‌ پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، «چگونه بودن» را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظیم علی است.

او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می ‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را «بنی‌علی» می‌خواند و آنان را «بنی‌فاطمه».
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.
نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از «مریم» سخن می‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی ‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: «مریم (س)، مادر عیسی (ع) است».
و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است ».

دکتر علی شریعتی

نوشته عليرضا جزايري در ساعت 18:09 | نظرات ديگران (3)

شنبه،25 ژوئن 2006

فرهنگي

جواهر پارس، پژمان حدادی و یک شب ایرانی در اورنج کانتی

در جنوب کالیفرنیا در منطقه اورنج کانتی (orange county) گروهی از ایرانیانی که سال‌هاست به کشور آمریکا مهاجرت کرده‌اند گروهی «غیرسیاسی، غیرمذهبی!» تاسیس کرده‌اند که به کارهای فرهنگی بپردازد و به قول خودشان فرهنگ و تمدن غنی و کهن ایرانی را بین ایرانی-آمریکایی‌ها و آمریکایی‌ها گسترش دهد.
آنگونه که فهمیده‌ام، پس از سال‌ها زندگی در سایه، اخیرا فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و تاسیس انجمن‌ها، سازمان‌ها و مجامع مختلف ایرانی، در میان ایرانیان مقیم آمریکا متداول شده و به همین‌خاطر بعضی با دغدغه‌های خاص و گروه بیشتری به دلیل رقابت با سایر ایرانیان اقدام به تاسیس اینگونه گروه‌ها کرده‌اند و با خرج هزینه‌های قابل‌توجه به دنبال مطرح کردن گروه‌های خود هستند.
گروه «غیرسیاسی، غیرمذهبی!» که دیشب دوستی من را به برنامه آنها برد، جامعه «جواهر پارس» یا به قول خودشان jewel of Persia نام داشت. به گفته خانم جوانی که در ابتدای برنامه با فارسی نه‌چندان دقیق و با اشتباهات زیاد کلامی و دستوری که امری رایج میان بسیاری از ایرانیان مقیم غرب آمریکاست، این گروه را معرفی کرد، «جواهر پارس» قصد دارد فرهنگ‌سرایی در منطقه اورنج کانتی تاسیس کند و از طریق آن به ترویج فرهنگ ایرانی بپردازد. برگزارکنندگان این برنامه قبل از اجرای آن به من توضیح داده بودند که این فرهنگ‌سرا یا به قول آنها cultural center با هزینه‌ای در حدود 25 میلیون دلار تاسیس خواهد شد و تاکنون فقط برای انجام مطالعات اولیه معماری آن در حدود 100 هزار دلار هزینه شده است.
موسسین «جواهر پارس» تاکید می‌کردند که موسسه آنها کاملا غیرانتفاعی و غیردولتی است و هزینه‌های مربوطه توسط اعضا و کمک‌های مردمی به صورت بلاعوض تامین می‌شود.
اما برنامه‌ای که دیشب مرا به دیدن آن بردند، برنامه‌ موسیقی بود که توسط «جواهر پارس» در سالن یک دبیرستان آمریکایی در شهر ایروا