|
|
|---|
پس از یک سال فعالیت به دلایل متعدد تصمیم به توقف فعالیت این وبلاگ گرفتم. ممنون از همه کسانی که از این صفحه دیدن کردند.
خداحافظ!
دوست عزیزم در اورکات پرسیده:
2 دقیقه به من گوش کن...!!
وبلاگت که تعطیله، خودت که تعطیلی، تلفنت که تعطیله
آنلاین که هیچ، آفلاین هم تعطیله، اسکرپ که فراموش شده...
این چه وضعیه اون گوشهی دنیا ساختی واسه خودت...؟؟
خوبی...؟؟
خدمت انور دوستم عرض کنم که موقعی که این وضعیت داشت ساخته میشد، بنده روحم هم خبر نداشت که آخر عاقبتش اینطور خواهد شد.
سعی میکنم با آوردن بهانه برای خودم وضعم را توجیه کنم که عذاب وجدان تعطیلی وبلاگ و خودم و تلفن و آنلاین و آفلاین و اسکرپ و اورکات و ... چندان فشار نیاورد.
برداشتن همزمان هفت درس دانشگاهی یا به عبارتی نوزده واحد درسی، آن هم نه در دانشگاه آزاد که در این مملکت خارجه مریلند، تمام وقت و فرصت و فراغت را از من گرفته.
به این مشکل کار کردن در یک روزنامه انگلیسی زبان را هم اضافه کنید، آنوقت کمی شاید وضعیتم قابل ترحم کردن شود.
تلفن تعطیل است چون هر روز از صبح تا پاسی از شب در حال پرسه زدن در ساختمانهای دانشگاه هستم و موبایلم معمولا در دانشگاه آنتن نمیدهد. پنداری شرکت تیموبایل که سرویس موبایلم را از آن گرفتهام، تکنولوژی خود را از مخابرات ایران گرفته، یا حداقل از مشاوره نوابغی چون غرضی استفاده میکند.
آفلاین و آنلاین و مسنجر و سایر فناوریهای مشابه هم به کلی به فراموشی سپرده شده از دو جهت: اولا مسنجرم غالبا بسته است چون فرصت استفاده از آن را ندارم و ثانیا آفلاینها مثل اینکه اصولا به دست نمیرسد که این هم خوشبختانه از جانب من نیست، ایراد یاهوست.
خلاصه وضعیتم گاهی به ویندوز شبیه است که وقتی چند برنامه را همزمان باز میکنیم، قاطی کرده، آنقدر کند میشود که عملا انگار تعطیل شده.
امیدوارم پیشبینی احمدینژاد هرچه زودتر به واقعیت تبدیل شده، آمریکا دچار فروپاشی شود و ما یک نفس راحتی از دست این مکتب و مدرسه بکشیم. اگر هم پیشبینی درست از آب درنیاید، مثل اینکه چارهای جز سوختن و ساختن نداریم.
امان از دانشگاه، این درسخواندن گاهی اوقات نفس آدم را میگیرد.
البته مشکل من اینجاست که باید هر روز مقادیر زیادی به زبان انگلیسی گزارش و خبر و تحقیق بنویسم و خوب نویسندگی به زبان خارجه به گونهای که رضایت اساتید خارجی را جلب کند نه تنها کار سادهای نیست که کلی هم وقتگیر است و گاهی اوقات فشار کار نمیگذارد نفس آدم بالا بیاید.
مطالبی که تا حالا در کلاسهای روزنامهنگاری گفته شده، خیلی جالب بوده. همه ما در مملکت کار روزنامه نگاری میکنیم و خیلی از این موضوعات تا به حال به گوشمان هم نخورده.
البته فکر نکنید فقط مطبوعاتمان اینطوری است، نخیر در همه حوزهها مملکت به همین شکل اداره میشود. آنوقت میگوییم چرا پیشرفت نمیکنیم.
به حاجی کنزینگتون هم عرض کنم که متاسفانه درس امان نمیدهد که وضعیت نسوان دانشگاه را بررسی کرده و مراتب را خدمتتان اعلام کنیم. اما با یک نگاه اجمالی بگویم که اوضاع بد نیست.
ده دقیقه دیگر یک مصاحبه دارم. باید بجنبم والا از روزنامه دانشگاه بیرونم میکنند.
چند روزی است که در حال انجام پارهای تغییرات در موتور محرک وبلاگم هستم. به همین خاطر ممکن است بخشهای مختلف وبلاگ در بعضی ساعات روز قابل دسترسی نباشد.
پیشاپیش از اشکلات احتمالی پوزش میخواهم.
«... کم تجربه [بودم]، شاید هم بیتجربه. سرد و گرم نکشیده. دنیا ندیده. مثل همه کودکهای دیگر. غرق بودم در انبوهی از افکار و خیالات خام و گنگ و نامرتب ذهنی. تنها بودم. به فراخور سنم. و آنگاه بر حسب تصادف، اتفاق، تقدیر یا هر نام دیگری که میشود بر آن گذاشت ... دریافتم ... این ... آغازی بود، دری بود به انبوهی از تجربیات و یافتهها و دانستهها.»
«... به من آموخت چگونه انسانها را دوست داشته باشم. چگونه آنها را بفهمم و چگونه با خود آشنا شوم. مرا به خود شناساند. ... گاهی تصور میکنم که مرا به «انسان» شناساند. انسان بود و حضورش برای من با ارزش بود.»
یکی از مهمترین آموختههای من آموختن از راه قرار گرفتن در راه تجربه بود. به من آموخت که برای شناخت، باید تجربه کرد و سد ترس را از سر راه برداشت .... اکنون یکی از مهمترین عناصر تشکیل دهنده زندگی[ام] «تجربه» است. تجربه میکنم و تجربه کردن را دوست دارم. یاد گرفتهام که مجموعه آموختهها و هنجارها و باید و نبایدهای زندگی که از کودکی تاکنون در ذهن و ضمیر من جای باز کردهاند نباید مرا از زندگی کردن، از «تجربه» کردن باز بدارند.
اما مهمترین یادگار «من» حس اعتماد به نفس و رهایی از تنهایی و باور به ذهن و وجود و تمامی قوای ذهنی و فکر یک انسان بود. مجموعه از نیروهای مهم آدمی که ... از آنها غافل بود[م].»
«نقش او در زندگی من و در آیندهای که برای خود متصور میبینم آنچنان مهم و سنگین و واقعی است که اگر بارها و بارها از آن یاد کنم هنوز هم حق کلام را بیان نکردهام.»
«ترا میستایم و از حضورت خرسند، خوشحال و شکرگزارم.»
--------------------------
فرازهایی از یکی از یادداشتهای شخصیام با اندکی دخل و تصرف
سرانجام، به فراخور رشته تحصیلی که وارد آن شدهام، وبلاگ انگلیسیام را امروز راهاندازی کردم. تصمیم دارم در این وبلاگ بیشتر به موضوعات مرتبط با دروس دانشگاهیام بپردازم و در واقع این فضا، فرصتی خواهد بود برای تمرین آموختههایم در رورنامهنگاری.
مشکلاتم در بلند کردن یک هندوانه کم بود، اکنون باید دو هندوانه را زیر بغل بگیرم.
مدتی است که بیشتر از قبل به شیوه انشا و نگارش توجه میکنم. چه در فارسی و چه در انگلیسی. سعی میکنم با مطالعه بیشتر آثار مطرح ادبی، انشایم را به انشای معیار و مورد پسند اهل فن نزدیک کنم. بالاخره آنکه تصمیم گرفتهام از نثر رایج به اصطلاح وبلاگی پرهیز کنم بدین معنا که از به کار بردن افعال و حروف شکسته و تغییر شکل یافته نظیر «رو»، «بکن»، «باشه» و ... پرهیز کنم.
گرچه شیوهای که اکنون در حال تمرینش هستم قدری رسمی است و احتمالا از برقراری ارتباط نزدیک میان متن و خواننده جلوگیری میکند، اما این طرز نگارش، فعلا پاسخگوی تمرین مورد نظر من است.
در وبلاگ انگلیسیام هم قصد دارم شیوهای مشابه را پیگیری کنم. در ترم زمستانی سه هفتهای دانشگاه مریلند درسی برداشتهام که موضوع آن، نحوه نگارش درست در مطبوعات انگلیسی-زبان است. نکات جالبی از این درس فراگرفتهام که تا قبل از این نمیدانستم و حال که میدانم باید تمام سعی خودم را برای استفاده از آنها در نگارش انگلیسی به کار برم.
از آنجایی که وقتی امتحان داری، هر کاری انجام میدهی غیر از درس خواندن، من هم در حال گشتزنی در اینترنت بودم و در کمال تعجب به وبسایت جالبی در مورد قوم جزایری رسیدم.
به این دلیل از عبارت «قوم جزایری» استفاده میکنم که تعداد اعضای این خاندان به قدری زیاد است که اگر همه یکجا جمع شوند بیشتر از یک استادیوم آزادی را میتوانند پر کنند.
شنیدهام در اهواز عدهای از جزایریها دفتری تاسیس کرده و اسم آنرا «دفتر حافظت از منافع خاندان جزایری» گذاشتهاند. (یک چیزی در مایههای دفتر حفاظت از منافع ایران در واشنگتن دی.سی)
و باز شنیدهام طبق آخرین سرشماری که این دفتر انجام داده، حدود 300 هزار جزایری زنده در سطح جهان وجود دارد و قاعدتا این عده همه با هم فامیل هستند.
وبسایتی که پیدا کردم، سادات جزایری نام دارد. جزایریها اصولا همه از نوادگان فردی به نام سیدنعمتالله جزایری هستند. سید نعمتالله فقط یک فرزند داشته و در واقع فرزند وی بوده که قدم محکمی در راه گسترش این خاندان پرجمعیت برداشته است!
معلوم نیست جمعیت زیاد یک خانواده مایه حسن هست یا قبح. نتیجه این شده که هم وزیر فرهنگ شاه از جزایریها باشد (دکتر سید شمسالدین جزایری) هم امام جمعه فعلی اهواز و نماینده منتخب مجلس خبرگان(آیتالله سید محمد علی موسوی جزایری).

وقتی چند روز نمینویسی، در یک چرخه بسته میافتی. نوشتن سختتر و سختتر میشه.
چند روزی است ننوشتهام..
در این میان دوستی هست که همیشه با پیامهایش باعث میشود تا تلاش کنم از این چنین چرخههای بستهای بیرون بیایم. امروز از او پرسیدم که برای رهایی از این حالت درباره چه بنویسم. گفت درباره من بنویس. شاید هر موضوع دیگری را انتخاب کرده بود راحتتر میتوانستم بنویسم تا آنکه درباره او بنویسم.
خواستم درباره ادبیاتش بنویسم، دیدم که زبانم الکن است.
خواستم درباره محبتهایش بنویسم، دیدم که سنگدلم.
خواستم درباره خوبیهایش بنویسم، دیدم که بدم.
پس به منوچهری پناه بردم که:
انوشه خور، طرب کن، جاودان زی
درم ده، دوست خوان، دشمن پراکن
------------------------------------
هر روز کلی اتفاق میافتد که راجع به بسیاری از آنها دوست دارم چیزی بنویسم، اما در این چرخه باطل گرفتار شدهام.
فیلم «جیا Gia» را دیدم. فیلم عجیبی بود. داستان زندگی مدلی زیبا در پایان دهه 70. فیلم را خیلی دوست داشتم و خیلی بر من تاثیر گذاشت. پر از احساس بود. داستان زندگی آدمی باهوش و زیبا که نترس بود و عاشق و متفاوت.
امروز به ترانه و آهنگی که برای زری سروده و اجرا شده گوش کردم. با اینکه از موسیقی رپ خوشم نمیآید، این آهنگ را دوست داشتم. غمی در آن بود که بسیار تاثیر میگذاشت.
هيشکي نگفت يه دختره
تنها تو اين شهر شلوغ
بين نگاه هرزه
مردم سرتاپا دروغ
چه حالي داشت وقتي همه
آرزوهاش مرده بودن
وقتي که دست هاي پليد
آبروشو برده بودن
هيشکي نفهميد چي کشيد
وقتي که مرگشو مي ديد
توي هجوم نعره ها
هيشکي صداشو نشنيد
هیچوقت از آمدن عید فطر خوشحال نشدم، یعنی در واقع احساس خاصی نسبت بهش نداشتم. شاید تنها اهمیتش برای من تمام شدن ماه رمضان بوده. به همین دلیل، چندان، خوشحالی نمادین یا واقعی بقیه رو درک نمیکنم. منظورم از بقیه بیشتر مسلمانان غیر ایرانی و بعد هم ایرانی است.
به نظرم عید فطر خیلی بیشتر از بقیه اعیاد اسلامی، عربی است و از جمله مناسبهایی است که چندان برای ما ایرانیها اهمیت ندارد.
این داستان دیدن هلال ماه هم که برای خودش موضوع خوشمزهای شده. اینجا در واشنگتن دی.سی یک مرکز شیعی اسلامی هست به نام «مرکز تعلیمات اسلامی» که وابسته به «بنیاد علوی» (وابسته به بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی) است.
گردانندگان این مرکز هم که همگی مستقیم و غیرمستقیم به مسئولین حکومتی وابسته هستند، مثل روسای خود در تهران، امسال و البته سالهای قبل، برنامههای مفصلی برای رویت هلال لاغر و نحیف ماه داشتند. در اینترنت در حال گشتزنی بودم که عکسهای مربوط به عملیات استهلال در این مرکز را در شهر واشنگتن دی.سی. دیدم. استهلال ماه در قلب شیطان بزرگ برای خودش دیدنیست.
به هر ترتیب رمضان تمام شده، شما تهرانیها که از رئیسجمهور مهرورزتون 3 روز تعطیلی به عنوان عیدی دشت کردید، ما بیچارهها هم باید با بوش اینجا راجع به جنگ عراق و بچهبازی نماینده کنگره سر و کله بزنیم. چی میشد این بوش به نامه احمدینژاد گوش میکرد، مسلمون میشد؟ ما هم چند روزی تعطیل میشدیم و مملکت میخوابید، بلکه یک ذره اینطوری به محیط زیست کمک میشد!!!
- عکسهای استهلال ماه در ایران:) خبرگزاری فارس
- گزارش مهر از مرکز تعلیمات اسلامی
تصمیم گرفتهام که از این به بعد بیشتر بنویسم. تا حالا سعی داشتم فقط مطالبی که به نظرم خیلی خوب میرسیدند را در اینجا بگذارم. اما حالا تصمیم گرفتهام هرچیزی که به ذهنم میرسد را بنویسم و در این وبلاگ بگذارم. کاری ندارم کسی اینها را میخواند یا نه. مهمترین نتیجه این تصمیم این است که خودم سالهای بعد میتوانم به این نوشتهها رجوع کنم و تغییر را حس کنم.
الان در یکی از کتابخانههای بارنز اند نابلز در شهر آرلینگتن نشتهام. روی یک صندلی در یک فضای آرام. روبرویم یک عالمه مجله و کتاب است. تا وقتی که کتابخانه باز است، یعنی حدود یازده شب، اینجا میشود نشست، در یک فضای آرام، با نور کافی، در کنار کتابها و کتاب خواند، مجله خواند، تایپ کرد، نوشت و فکر کرد.
بعد از نوشتن این نوشته میخواهم کتابی با نام پرسپولیس که یک کمیک استریپ از خانمی به نام مرجان ستراپی است را نگاه کنم.
حالم خوب است. هرچه زمان میگذرد، بیشتر از واشنگتن دی.سی خوشم میآید و بیشتر از تمدن این شهر در حیرت فرو میروم. جای زیباییاست.
باید بروم. تصمیم گرفتهام هر روز بنویسم و بیشتر خواهم نوشت. بیشتر و بیشتر

کمی بوی چوب سوخته میآید. هوا خنک است اما خشک نیست. رطوبت جنگلی دارد. اندک بوی چوب سوخته و رطوبت جنگل به همراه بوی تنه درختان و برگهای در حال خزان ترکیب بدیعی ایجاد کرده. بویی که از آن صحبت میکنم، خیلی آشناست. حتما اگر کسی قبلا گذارش به جنگلی افتاده باشد، بدون درنگ این بو را به خاطر میآورد.
فصل پاییز شده و طبیعت قدم در راه افول گذاشته. این دستگاه عظیم طبیعی در نیمکره شمالی زمین که مجموعهای از میلیونها و بلکه میلیاردها گونه زنده است، خود را برای فصل سرما و فرا رسیدن زمستان آماده میکند و یکی از نشانههای این آمادهسازی تغییر رنگ برگ درختان است.
تنوع و تکثر گونههای درختان و برگها زیاد است، و در پی آن، تنوع و تکثر مثالنزدنی از رنگها و الوان در جریان پاییز پدید میآید. هر برگی به رنگی میگراید و هر رنگی متمایز از دیگری است.
در اتومیبل از دل جنگلهای شمال شرقی آمریکا در ایالات پنسیلوانیا و نیویورک در حال گذر هستم. هوا خنک است. سرمای راه آزار دهنده نیست. میشود پنجرهها را پایین کشید و گذاشت تا باد بوزد و اثر خنکیاش را با سرخی صورت بر جای بگذارد. جاده کوهستانی است. پیچها از پی یکدیگر میآیند و میروند و اتومبیل گاهی به راست و گاهی به چپ میچرخد تا پیچی را از پی دیگری بگذراند. و در این فضا بوی جنگل حس میشود، بوی رطوبت جنگلی، بوی چوب سوخته، بوی تنه درختان و بوی برگهای رنگی در حال خزان. انگار خنکی هم به یکی از صفات این بو تبدیل شده. شاید اگر هوا گرمتر یا سردتر بود بو هم فرق میکرد.
در جاده در حال گذرم و در دو سوی من جنگل تا دوردستها بر صفحه زمین پهن است و این انبوه درختان هر کدام به رنگی درآمده و لباس خاص خود را به تن کرده تا برای زمستان آماده شود. زرد کمرنگتر، زرد پررنگتر، نارنجی نارنگ، نارنجی پرتقالی، ارغوانی، قرمز، قرمز و نارنجی، قرمز و زرد، سبز مایل به زرد. سرخابی و همچنان رنگها و رنگهای دیگر.
هر برگی شکل خود را دارد. خطوط نقاشی شده بر آن طرحی منفرد است و هر طرحی به رنگی یکتا درآمده.
آغاز خزان است و شروع پاییز. شاید در هیچ نقشی این همه رنگ نتوان یافت. طبیعت قلم برداشته و جنگل نقش کرده.
چه زیبا درختان با هم کنار آمدهاند. چه عجیب هر کدام قبول کردهاند که رنگی را انتخاب کنند و چه انتخابی کردهاند. چه هماهنگ، چه موزون. به سمفونییی خارقالعاده میماند که نتهایش زمان است، آوایش رنگ و شنوندگانش، چشمهای مدهوش آدمهای ناظر بر این شاهکار.
هر چه نتها به جلو میرود، سمفونی به پایانش نزدیکتر میشود تا جای خود را به زمستان دهد. شاید پایان این نظم غمگین باشد. برگهای رنگارنگ چنار و افرا یک به یک فرسودهتر و پیرتر میشود تا بدانجا که زمان امانش نمیدهد، از شاخههای زندگی جدا شده و به زمین فرو میافتد و من به یاد این دست نوشته میافتم:
«گفته بودم عاشق درخت چنارم...؟؟ میدونی پاییز که میاد و برگها زمین رو فرش میکنه، دوست ندارم کسی پاشو خودآگاه و ناخودآگاه بذاره رو برگا...؟؟ میگن خش خش قشنگی داره زیر پا...!! صدای شکستن اونها رو مگه نمیشنون...؟؟ میگن خشک شدن ...!! اما نه، فقط پیر شدن، زرد شدن...!! مگه نمیدونن این زرد برگهای پاییزی چه بوی خوشی دارن...؟؟ دم صبح، نزدیک سحر وقتی نارنجیپوشهای نازنین صدای خش خش جاروهاشون به هواست، دلم میلرزه...!! بوی برگهای سوخته یادته...؟؟ صبحهای پاییز که میرفتیم مدرسه، یا حتی سحرهای ماه رمضان...!! کاش هیچوقت برگی رو نسوزونن...غصه میاد، غم میاره...پاییز رو دوست دارم قد همه برگهای زردش، قد آواز خوشش...»*
واشنگتن – 22 مهرماه 1385
-----------------
* انوشه علیزاده

نیمه شب است. آسمان ابری است. از آن ابرهای قرمز روشن. انگار آن سوی ابرها چراغهای قرمز
رنگ روشن کردهاند. آسمان رنگی احساس دارد. با آدم حرف میزند. شاید آرامش دهنده است. آدم دوست دارد بنشیند و به آسمان نگاه کند. کنار یک رود، همراه با جریان آب و وزش باد که از یک سو میآید، صورت را، گونهها را، موها را نوازش میدهد و به سوی دیگر روان میشود.
روی نیمکت نشستهام. نگاهی به رود دارم، نگاهی به آسمان. هم هستم، هم نیستم. پارهای از من اینجاست، پارهی دیگرم جای دیگر است. اصلا پاره پاره شدهام. هر تکه را در کنار کسانی که دوستشان داشتهام گذاشتهام. تکه آخر را باید بفرستم. بسپارمش به دست باد، یا آب تا آن را به مقصد برساند. پارهها و موطنها یکجایند، به هم نزدیکند. هر دو در قلب کسانی هستند که دوستشان دارم. اصلا چیزی از من باقی مانده؟ آخرین تکه را چه کنم؟ اگر فرستادمش، آیا دیگر تکهای باقی خواهد ماند؟
ساعتی از نشستنم گذشته است. ذهنم در تمام این مدت در پرواز بوده. به دور زمین گشته. به چه جاهایی که نرفته. به دنبال چه آدمهایی که نگشته. ای خطوط خاطرم با من سخن بگویید. از دوستانم خبر دهید. جهانی را به جهانی آورید. منتظرم. تشنهام، تشنه شناختن، تشنه بودن، تشنه دیدن، تشنه احساس کردن، تشنه دوست داشتن. و اکنون سرزندهام، هیجان زده و مبهوت در جهان.
------------------------------
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
فروغ فرخزاد
--------------------------------
واشنگتن
اول مهرماه 1385
شاید بشه گفت عکاسم ..... آشنایی .... اتفاقی بود ... این روزها همه معلقیم ...
جملات همه موزون بودند. یک آهنگ خاص داشتند که توجه من را در همان دفعه اول به خودش جلب کرد. بار اول نبود که از یکی از خوانندگان وبلاگم ایمیل میگرفتم و البته بار اول هم نبود که به آنها جواب میدادم، اما هیچ کدام توجه من را به خودش اینگونه جلب نکرده بود.
ادبیات میتواند جادو کند. جملات میتوانند سحرآمیز باشند. اصلا چه کسی گفته که سحر و جادو و جنبل تکنیک خاصی میخواهد، شاید اصلا وردهایی که بر روی کاغذ به عنوان سحر مینویسند جملاتی با ادبیات خیلی بالاست. منظورم از ادبیات لغات مشکل و بسیط و ثقیل نیست، منظور از ادبیات و سحر آن اتفاقا دقیقا برعکس است. جملات ساده اما موزون، ارتباط آوایی، طنین جملات، فاصله و خیلی چیزهای دیگر.
وقتی جمله سحرآمیز باشد، خوب طبیعی است که خواننده جادو شود. فقط فرق این جادو با آن جادو در اینست که سحر جمله آدم را آگاهانه مسحور میکند. آدمی تشنه زیبایی است. نمیدانم غریزی یا پس از آموزش، آدم با یک نگاه زیبا را از نازیبا تمایز میدهد و آدمی تشنه احساس است. هر چیزی که در آن حس باشد مربوط به احساس است. در نوا حس است. در آهنگ حس است. در نگاه حس است و معنا و توصیف و شرح و اینها هم که همه حسیاند و بیشتر از همه شاید خیال، حسی است. خیال خیالی است. وجود واقعی ندارد و شاید حس هم از جنس خیال است. میدانم، میدانم موسیقی توجیه و توضیح مکانیکی دارد. اما اگر خیال و ذهن ما نباشد آن امواج و ترکیبها و ترتیبها دیگر حس ندارد، معنا ندارد.
وقتی حرف زدم، دیدم، این ذهنش است که سحرآمیز است چون همه جملاتش از آن قاعده پیروی میکند. لطفا کسی اینجا ایراد نگیرد که چرا همه چیز را تعمیم میدهی. دوست دارم که بدهم. وقتی از احساس و سحر صحبت میکنم، همهچیز لحظهای است. در لحظه میشود همهچیز را تعمیم داد. مثل یک عکس است. در عکس در یک لحظه زمان میایستد، همهچیز متوقف میشود و برای همیشه متوقف میماند. در یک عکس همهچیز را میشود تعمیم داد. اگر همه میخندند، میشود گفت که همه میخندند، کاری نداریم که ممکن است یک لحظه قبل چند نفر گریه کرده باشند. ما به لحظه کار داریم. در آن لحظات که بیشتر از یک عکس بود و بیشتر از یک لحظه بود، دیدم که آن ذهن سحرآمیز است و آن سحر و احساس جملات ناشی از سحر ذهن است. اگر قرار باشد یک جمله یا یک پاراگراف کسی را سحر کند، دیگر ببین یک ذهن چه میکند.
آیا سحر شدهام؟
پی.نوشت: به دلایل متعدد از جمله مسحور شدن، تعلیق داوطلبانه را شکستم. این کشورهای پنج بعلاوه یک اصلا لیاقت کارهای داوطلبانه ندارند. به درک! بگذار هر کار دوست دارند، بکنند. (این جملات به معنی توهین به جناب خر نیست.)
در راستای احترام به درخواست مکرر گروه پنج بعلاوه یک و شورای امنیت سازمان ملل، من فعلا تا اطلاع ثانوی به صورت داوطلبانه و جهت اعتمادسازی وبلاگنوسیام را به حالت تعلیق در میآورم. شاید به این طریق بتوانم از تحریم شدن ایران جلوگیری کنم.
پی.نوشت: دوست عزیزم از تهران نامه نوشته بود که الان در ایران همهچیز در حال تعلیق است بغیر از غنیسازی
ای کاش اسم این «دکتر شریعتی» رو پایین دوست داشتن«همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است نمیگذاشتم، انوقت میدیدم بازم این همه نسبت به محتوای این نوشته واکنش منفی داده میشد. چون از محتوای نظرات دوستانی که نظر دادن به ویژه دوست عزیزم دکتر رضا اینطوری بر میاد که بیشتر با شریعتی مشکل دارن تا با محتوای نوشته.
دکتر رضا که انصافا در نظری که داده سنگ تموم گذاشته. دکتر جان یک ذره یواش برو، سرعت مجاز رو رد کردیا:
------------------
عشق، انده وحسرت است وخواری
عاشق نشوید اگرتوانید
هیچکس چون استاد؟! شریعتی نمیتواند اینچنین زیبایی را با نفرت بیامیزد و به خورد دیگران دهد.البته حق دارد که با عشق دشمن باشد که درعشق جایی برای نفرت نیست و او بازارش از نفرت گرم. و چه خوب بلدست کلمات را به بازی بگیرد. و حاصلش را هم که میبینیم کمی به عکس هایی که در وبلاگ خودت از کودکان لبنانی گداشته ای نگاه کن. اینها نتیجه دشمنی با عشق است و دوستی با نفرت.
مخوان مخوان غلط انداز دست شیطان را/
اگرچه نقش زند آیه های ایمان را/
نماند اینهمه مریم نما چو برداری/
نقاب روسپیان دریده دامان را/
شب است وگرمی آتش نمای کرمی چند/
نکرده گرم نفسهای این زمستان را/
گمان کودکیم کو چو آب و آینه صاف/
قبول قصه شهزادگان و دیوان را/
درضمن اگر تا به حال عاشق نشدی برو دعا کن که بشی
آرند که عارفی سخنور بر مجلس وعظ سایه پرور
ازدفتر عشق نکته میراند وافسانه عاشقی همی خواند
خر گم شدهای بر او گذر کرد وز گمشده خودش خبرکرد
زد بانگ که کیست حاضرامروز کز عشق نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز نی جور بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر کزعشق نبوده هرگزم بهر
خر گمشده را بخواند کی یار اینک خر تو بیار افسار
--------------------------------------------------------
من کاری ندارم که این متن رو دکتر شریعتی نوشته و یا اینکه اصولا من با این آدم موافقم یا مخالف. فکر میکنم اندیشه را باید در ظرف اندیشه سنجید و ایرادهایی که به دکتر شریعتی داریم نباید باعث بشه که اصولا نظراتش رو نشنویم.
راجع به متنی که از وی گذاشتم و دلیل اینکه این متن را گذاشتم، باید به چند نکته اشاره کنم. اولا من وقتی صحبت از عشق و دوست داشتن میکنم، کاملا منظورم اتفاقات حول این موضوع در قرن بیست و یکم و کنشها و واکنشهایی هست که من جوان با اون مواجهم. فکر میکنم که موضوع عشق و دوست داشتن و تمرین اون توسط من یا هم نوعهای من در حال حاضر به کلی به این مفهوم و معنی در گذشته و قرون پیشین متفاوت باشه. منظورم اینه که الان اگر که یک جوان 18 ساله بیاد به من و شما بگه که عاشق شدم، هیج وقت ذهن من متوجه مجنون و عشق اون به لیلی نمیشه.
کاملا عاشق شدن یک جوان ایرانی به عنوان مثال تعریف داره، این عشق عبارته از اینکه احتمالا این بنده خدا به جایی رفته، دختری رو دیده که احتمالا خوش صورت بوده و به یک باره دلش تپیده و حالتی پیدا کرده که میگه من عاشق شدم، حالا هم با توجه به شرایط موجود به دنبال راهی میگرده که بتونه به عشقش برسه، حالا ایمیل زدنه، اس.ام.اس زدنه، گرفتن شماره تلفن از 118 هست و اینجور چیزا.
اونچه که شریعتی میگه اینه که این عشق در مفهوم قرن بیستمیش (مثلا در ایران) مبتنی بر شناخت نیست، صرفا فوران احساسات بدون منطق و دلیله، و بنابراین با دوست داشتن مبتنی بر شناخت خیلی فرق میکنه. فکر نکنم هیچ کدوم از ما منکر این بشیم که اگر دو نفر یکدیگر رو به خاطر خصوصیات مثبت هم دیگه و در واقع به خاطر شناخت، دوست بدارند، بهتر از اینه که همینطوری رو هوا از هم خوششون بیاد و به تعبیر دیگه عاشق شده باشن.
اما به هر حال این نوشته تنها دو واژه رو تعریف میکنه یکی «عاشق شدن» و یکی «دوست داشتن»، اما به نظر من اون عشقی که دکتر رضا و بقیه ازش حرف میزدن هیچ ربطی به عشقی که در این نوشته تعریف شده نداره. به عبارت دیگه این نوشته اصلا داعیه رد عشق مورد نظر اشعار فارسی رو نداره و اونچه دکتر رضا یا دیگران از اون به عشق تعبیر میکنن، این نوشته از اون به «دوست داشتن» تعبیر میکنه.
دکترجان، حالا یک سوالی میپرسم، نمیخوامم که جوابش رو به من به صورت علنی بدی، میتونی در قالب یک ایمیل پاسخ بدی. بینی و بینالله تو خودت تا حالا عاشق شدی، این همه با آب و تاب درباره عاشق شدن نظر میدی؟
دوست داشتن برتر از عشق است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. امّا دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
عشق در قالب دلها ، در شکلها و در رنگهای تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، امّا دوست داشتن در هر روحی جلوهای خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و روحها، بر خلاف غریزهها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، میتوان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمیاندیشد که کیست؟ یک(( خود جوشی ذاتی)) است، و از این رو همیشه اشتباه میکند و در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند، احساس میکنند که هم را نمیشناشند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق- که درد کوچکی نیست- فراوان است.
در اینترنت در حال گشت و گذار بودم، اتفاقا برخوردم به شرح زندگی جدبزرگ خاندان جزایری که یک آقایی به اسم عباس عبیری تنظیم کرده:
----------------------------------------------
تولد
«صباغيه» يكي از جزاير پيرامون بصره، در حدود 1050 ق.[1] شاهد تولد نوزادي بود كه خانة سيد عبدالله را در شادماني فرو برد. سيد عبدالله كه از نوادگان امام كاظم ـ عليه السّلام ـ به شمار ميآمد[2] فرزند دلبند خويش را نعمت الله ناميد و در نخستين فرصت به مكتب سپرد.
در مسير تحصيل
نعمت الله روزهاي كودكي را شتابان پشت سر نهاد و با بهرهگيري از دانشوران صباغيه، شط بني اسد، حويزه و بصره به يازده سالگي رسيد. در اين هنگام همراه برادرش سيد نجم الدين رهسپار شيراز شد و به ياري شيخ جعفر بحراني در مدرسة منصوريه اقامت گزيد.[3] تهيدستي بسيار سيد نعمت الله، سرانجام وي را از انزواي ويژة روزگار آغازين درس برون آورد، به نسخه برداري از كتابها، تصحيح نسخهها وحاشيه نويسي كشاند.[4] فرزند سيد عبدالله گاه تا بامداد كار ميكرد، درس ميخواند و پس از نماز صبح و مطالعة ويژة بامدادي سر بر كتاب نهاده، لحظهاي ميآراميد. آنگاه تا نميروز تدريس ميكرد و پس از نماز ظهر به درس يكي از استادان ميشتافت.[5] او خود خاطرة آن روزهاي دشوار را چنين نگاشته است:

شرح عکس: بلیطی که حدود یکسال پیش از فیفا خریدم و پریروز دوباره به فیفا پس دادم
کمتر از چند ساعت به مسابقه ایران و آنگولا نمانده. طبق برنامهریزی یکسال پیش، الان من باید در آلمان باشم و تا چند ساعت دیگر برم استادیوم شهر لایپزیگ تا مسابقه رو ببینم. اما امان از دست این تیم فوتبالمون که با بازیهای فوقالعادهاش من رو از تصمیمم به کلی منصرف کرد و الان از حدود 10 هزار کیلومتر دورتر، شایدم بیشتر، قرار مسابقه رو ببینم.
البته از دیدگاه اقتصادی باید از برانکو و بچههاش تشکر کنم که جلوی یک خرج حسابی رو گرفتن:)
اصلا امیدوار نیستم که مقابل آنگولا حتی مساوی هم بکنیم. اما به هر حال اگر نتیجه خوب بگیریم، عدهای کثیری از ایرانیها خوشحال میشوند و این خودش کلی ارزش داره.
به هر حال برای تیم ملی آرزوی موفقیت میکنم.
به علت مشغله شدید به خاطر سفری که پنجشنبه این هفته باید انجام بدم، تقریبا 10 روز فرصت نوشتن هیچ مطلبی رو ندارم. از روزنامه و هفتهنامه هم مرخصی گرفتم. امیدوارم از شنبه هفته آینده 30 اردیبهشت که اتفاقا با ولادت با سعادتم هم مقارن شده!! دوباره به صورت تمام وقت بتونم شروع به نوشتن بکنم.
پی نوشت: قابل توجه اون دوستی که ایمیل داده بود که چرا راجع به موضوع مهاجرت نظراتم را نمینویسم اینکه باز به دلایل فوق واقعا فرصت نکردم. اما از هفته آینده فکر کنم فرصت قابل توجهی در اختیار داشته باشم. سعی میکنم به وعدهای که دادم عمل کنم.
هنگام گذر از فضاي کودکي و ورود به دنياي بزرگسالي است که آدم پيش ميآيد از خودش بپرسد: «خداي خوبم خدايا! چرا بدي آفريدي؟». کودک آنقدر معصوم است که بديها را نميبيند، اگر هم ببيند از دريچه خوبي آنها را ميفهمد. آدم بزرگ که ميشود گاهي خوبيها را نميبيند، اگر هم ببيند با چشم بدي آن را ميفهمد.
هرچه زمان ميگذرد و بزرگتر ميشوم مهمترين ترسي که دارم، فاصله گرفتن بيشترم است از فضاي کودکي، از پاکي و معصوميت کودکي و پا گذاشتن به دنيايي که خيلي جديتر، خيلي بيرحمتر و بسيار بدتر است از فضاي کودکي.
----------------------------------------------------
نميتوانم ببينم جنازهيي بر زمين است
که برخطوط مهيبش گلولهها نقطهچين است
حباب مرداب چشمش ز حفره بيرون جهيده
تهي ز اندوه و شادي گسسته از مهر و کين است
امروز جايي بودم، ترانه جشن آينه از پويا پخش ميشد. خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. ياد سالهاي قبل افتادم. زمانهايي که از لحاظ ذهني و روحي خيلي حساس و شکننده بودم. گرچه حالا شايد بسيار تغيير کرده باشم. اما هنوز ترانههايي از اين دست من رو به جاهايي ميبره که خيلي زيبا هستند.
--------------------------------------
منو با یه بوسه ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه نگام کن دوباره
تو چشمای نازت یه دنیا امیده
منو با یه بوسه ببر تا سپیده
تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا قشنگه همیشه
دیگه حتا پرواز برام ساده میشه
منو با یه بوسه ببر تا ستاره
يك شب زير بارون صدام كن دوباره
بذار جون بگیرم از حرم نفسهات
طلوعی به پا کن با آتیش دستات
هنوز عطر موهات توی خونه مونده
نگاهت منو تا به ابرها رسونده
تو همزاد نوری، یه نور مقدس
به تو دل سپردن چه آسون و سادست
کمک کن که از عشق ترانه بسازم
هزار بار دیگه به تو دل ببازم
غمت رو به دست فراموشی بسپر
بگو نازنینم که خوابی یا بیدار
نوروز امسال براي من، با سالهاي قبل تفاوتهايي داشت. از آنجايي که در آستانه يک تصميمگيري مهم قرار دارم که جهت زندگيام را حداقل براي چندين سال آينده ممکن است به کلي تغيير دهد، تعطيلات را به گونهي ديگري مينگريستم.
شايد به همينخاطر بود که بعد از مدتها با نزديک شدن نوروز، دوباره همان شور و هيجاني را که در گذشته داشتم، احساس ميکردم. هواي فوقالعاده تهران و خلوتي نسبي شهر هم به اين حالت افزوده بود. دوست داشتم. همش در خيابانها باشم. راه بروم؛ بدوم.
در آخرين روز سال در حال گذر از خيابان دولت بودم و اتفاقا دوربينم را با خود برده بودم. يکسري عکس گرفتم که در پست بعدي گذاشتهام.
در اولين روز سال 2006 بسيار هيجانزده و خوشحال بودم. اما از طرفي، احساس ميکردم که سال جديد ميلادي براي من و براي کشورم، ممکن است سالي عجيب باشد و حتي به خوبي به پايان نرسد. در آغاز سال 85 شمسي هم احساس مشابهي دارم. هم هيجانزدهام و هم نگران. با هر کس که حرف ميزنم، به هر که تبريک ميگويم، برايش بهترينها را ميخواهم، اما نميدانم چرا احساس ميکنم که اين حرفها، امسال، تعارفاتي بيش نيست.
واقعيت اين است که آسايش و راحتي من، خانوادهام، دوستانم، قومخويشهايم و هرکه ميشناسم، وابسته با شرايط عمومي کشوري است و اگر به هر دليل وضعيت فعلي که در خود امنيت و آرامش نسبي دارد، به هم بخورد، آينده ما نيز دستخوش تحولات نه چندان خوشايند ميشود.
نميدانم آيا درست است که دست روي دست بگذارم و وقوع آنچه خيليها پيشبيني ميکنند را نظاره کنم. يا از اين هم بدتر، آيا درست است که در نتيجه تصميمي که گرفتهام و به خاطر آن از ايران دور خواهم شد، در کنار دوستان و نزديکانم نباشم و سختي و ناراحتيهاي احتمالي را در کنارشان درک نکنم.
همه اينها دلمشغوليهاي است که در آغاز سال 85 که چينيها آنرا سال «سگ» ناميدهاند و دولت ما هم از پيامبرمان براي آن مايه خرج کرده، فکر و ذهن من را به خود مشغول کرده است.
با اين وجود چه تعارف باشد و چه يک آرزوي واقعي، با تمام وجود ميخواهم که سال 85 براي همه کساني که ميشناسم، سالي سرشار از خوشي و آسايش و به دور از هرگونه آشوب و فتنه باشد.
ان شاءالله
اين نوشته طنز رو يکي برام آفلاين گذاشته بود. خيلي خنديدم:
با درود به روان پاک بنيانگذار انقلاب اسلامي و مقام معظم رهبري و رئيسجمهور شب تاب، ورود شما را به هواپيماي جمهوري اسلامي ايران خوشامد ميگويم و برايتان سفر خوشي را آرزو ميکنم.
براي رعايت نکات ايمني، همواره کمربند شلوار خودتان و بغل دستيتان را در تمام مدت پرواز بسته نگاه داريد و از کشيدن سيگار و قليان خودداري فرماييد.
اگر در هواي داخل کابين اختلالي پيش آمد، سربند مخصوصي از بالاي سرتان به پايين ميافتد که رويش نوشته: جانم فداي رهبر. فورا آنرا برداشته و بسيجي وار آنرا دور سر خود ببنديد و يا حسينگويان از دربهاي اضطراري يعني دو درب در جلو، دو درب در عقب و يک درب در وسط هواپيما به بيرون پرت شويد.
توجه داشته باشد که در همه حال حجاب اسلامي را رعايت کنيد حتي در موقع پرتشدن در هواپيما. براي مواقع اضطراري يک بسته کفن در زير صندلي شما قرارداده شده که آنرا بيرون آورده و بعد از گفتن شهادتين و دعا براي سلامتي رهبر انقلاب بپوشيد.
از کليه مسافرين محترم و عاشقان شهادت خواهشمندم در طول پرواز تا لحظه مرگ از وسايل الکترونيکي مانند تلفن همراه و لبتاپ و چرتکه و ماشينحساب اکيدا خودداري کنند.
برايتان سفر آخرت دلپذيري را آرزو ميکنم. ناراحت نباشيد اين شتري است که درب خانه همه ميخوابد. يکي زودتر يکي ديرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپيماي ما شديد تا شهيد شويد. اگر دستمال کاغذي براي پاک کردن اشکهايتان لازم داشتيد، ما نداريم بايد همراه خودتن ميآورديد.
در طول پرواز، همکارانم از شما پذيرايي خواهند کرد ولي قبل از آن مراسم سينهزني و نوحهخواني داريم. تسبيح براي ذکر استغفار در رنگهاي مختلف موجود است که تقديم خواهد شد.
هميشه از پرواز با هواپيما واهمه داشت. مدت زيادى بود به ايران سفر نكرده بود. مى گفت مى ترسد با هواپيما به ايران بيايد، خطوط هواپيمايى امنيت ندارد. ممكن است هواپيما سقوط كند. اما يكى از دو فرزندش، فاصله زيادى با او داشت و در نقطه ديگرى از آمريكا به سر مى برد. او دو نوه از دختر بزرگش داشت و به قدرى به نوه هايش دل بسته بود كه حاضر بود رنج ترس از پرواز با هواپيما را تحمل و براى ديدن آنها به سويشان پرواز كند.
همين كار را هم كرد و از لس آنجلس، محل زندگى اش، به بوستون رفت تا با دختر و نوه هايش ديدار كند. بعد از دو هفته به فرودگاه بوستون بازگشت. فرزند و نوه هايش را در آغوش گرفت و از آنها خداحافظى كرد. به سمت خروجى رفت كه او را به سمت هواپيمايى هدايت مى كرد كه ۶۴ مسافر ديگر را نيز در خود جاى داده بود. پرواز شماره ۱۷۵ هواپيمايى يونايتد كه قرار بود بوستون را به مقصد لس آنجلس ترك كند. هواپيما از زمين برخاسته و فرودگاه بوستون را ترك كرد، او حتماً دلهره داشت، هميشه مى گفت موقع بلند شدن و نشستن هواپيما خيلى مى ترسد. لحظاتى بعد، چند نفر از مسافرين از جاى برخاستند و با زور كنترل هواپيما را در دست گرفتند. كادر پرواز را از اتاق هدايت هواپيما بيرون كردند و خود كنترل هواپيما را در دست گرفتند. مسافران را تهديد كردند كه هيچ حركتى نكنند تا با عكس العمل تند و خشن آنها مواجه نشوند. هواپيما به سمت نيويورك تغيير مسير داده بود. هنگامى كه به نيويورك نزديك مى شد، شهر نيويورك در حيرت فرو رفته، لحظاتى قبل هواپيمايى به برج شمالى ساختمان هاى تجارت جهانى برخورد كرده بود. پرواز ۱۷۵ هم به همان سمت در حال حركت بود. مسافران از آنچه قرار بود تا لحظاتى بعد اتفاق بيفتد و پس از آن جهانى را تكان دهد، خبر نداشتند و او همچنان از پرواز مى ترسيد. دقايقى بعد ديگر ترسش ريخته بود. ابدى شده بود و به بهشت، جايى كه همه مادران به سوى آن مى روند، حركت كرده بود.
توری بلورچى، ۶۹ ساله تنها ايرانى اى بود كه در حوادث ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ ميلادى از ترور آسيب ديد و به همراه ۶۴ مسافر ديگر پرواز شماره ۱۷۵ هواپيمايى يونايتد با برج جنوبى ساختمان هاى تجارت جهانى برخورد كرده و جان سپرد. وى پرستارى بازنشسته بود كه در سال ۱۳۵۸ به همراه همسرش دكتر اكبر بلورچى و دو فرزند دخترش ندا و رويا به آمريكا مهاجرت كرده بودند. او متولد ايران بود و تحصيلاتش در پرستارى را در انگلستان به پايان رسانده بود. او زنى مسلمان و آزادمنش بود كه به كشورش علاقه زيادى داشت و صفات فوق العاده اش به عنوان يك زن و يك مادر باعث شده بود تا اطرافيان و فرزندانش به او مهر و علاقه زيادى بورزند، به گونه اى كه دختر كوچكش ندا كه اكنون ۳۵ ساله است تا اندازه اى به او وابسته بود كه هنوز بعد از ۳ سال از وقوع آن حادثه دلخراش، حاضر نشده است كوچك ترين تغييرى در اتاق مادرش بدهد. هنوز معتقد است مادرش حضور دارد و از دست رفتنش را نپذيرفته است.