|
|
|---|
«... کم تجربه [بودم]، شاید هم بیتجربه. سرد و گرم نکشیده. دنیا ندیده. مثل همه کودکهای دیگر. غرق بودم در انبوهی از افکار و خیالات خام و گنگ و نامرتب ذهنی. تنها بودم. به فراخور سنم. و آنگاه بر حسب تصادف، اتفاق، تقدیر یا هر نام دیگری که میشود بر آن گذاشت ... دریافتم ... این ... آغازی بود، دری بود به انبوهی از تجربیات و یافتهها و دانستهها.»
«... به من آموخت چگونه انسانها را دوست داشته باشم. چگونه آنها را بفهمم و چگونه با خود آشنا شوم. مرا به خود شناساند. ... گاهی تصور میکنم که مرا به «انسان» شناساند. انسان بود و حضورش برای من با ارزش بود.»
یکی از مهمترین آموختههای من آموختن از راه قرار گرفتن در راه تجربه بود. به من آموخت که برای شناخت، باید تجربه کرد و سد ترس را از سر راه برداشت .... اکنون یکی از مهمترین عناصر تشکیل دهنده زندگی[ام] «تجربه» است. تجربه میکنم و تجربه کردن را دوست دارم. یاد گرفتهام که مجموعه آموختهها و هنجارها و باید و نبایدهای زندگی که از کودکی تاکنون در ذهن و ضمیر من جای باز کردهاند نباید مرا از زندگی کردن، از «تجربه» کردن باز بدارند.
اما مهمترین یادگار «من» حس اعتماد به نفس و رهایی از تنهایی و باور به ذهن و وجود و تمامی قوای ذهنی و فکر یک انسان بود. مجموعه از نیروهای مهم آدمی که ... از آنها غافل بود[م].»
«نقش او در زندگی من و در آیندهای که برای خود متصور میبینم آنچنان مهم و سنگین و واقعی است که اگر بارها و بارها از آن یاد کنم هنوز هم حق کلام را بیان نکردهام.»
«ترا میستایم و از حضورت خرسند، خوشحال و شکرگزارم.»
--------------------------
فرازهایی از یکی از یادداشتهای شخصیام با اندکی دخل و تصرف
آنچه خواندی وآنچه دیدی بس
وانچه ازاین وآن شنیدی بس
بیشترزان بیا که دیرشود
چشم دل از زمانه سیر شود