This is me!

جمعه، 9 دسامبر 2006

فرهنگي

انجمن بی تو چه سردست!

هفته گذشته به همت مرکز زبان فارسی دانشگاه مریلند و سفارت افغانستان در آمریکا گردهمایی برای بزرگداشت شاعر معاصر افغان، رازق فانی در دانشگاه مریلند برگزار شد. خوش‌اقبال بودم که توانستم در این برنامه در جمع پر شور و گرم هم‌زبانان افغانم شرکت کنم.
در این بزرگداشت جمعی از فرهیختگان و ادیبان برجسته افغان و زبان فارسی شرکت کرده‌ بودند و به استثنای من و چند نفر دیگر سایر شرکت‌کنندگان همگی از افغان‌های دور از وطن بودند که از نقاط مختلف آمریکا و جهان جهت شرکت در این برنامه به واشنگتن دی.سی سفر کرده بودند.
برای من، شرکت در چنین گردهمایی بسیار مغتنم و جالب توجه بود. مدعوین و سخنرانان بزرگداشت تسلطی تحسین‌برانگیز به زبان فارسی داشتند و دامنه دانش و ذوق و علاقه‌ آنان به زبان پارسی مدهوش کننده و حیرت‌آمیز بود.
برنامه عبارت بود از شرح گفته‌ها و ناگفته‌های یاران و هم‌ترازان رازق فانی که در برنامه شرکت‌کرده بودند و هرکدام خود از نویسندگان و شاعران برجسته زبان پارسی قلمداد می‌شدند. آنان یک به یک برخاسته و در جایگاه دقایقی با لحنی زیبا و کلامی بکر در باب شعر و اندیشه رازق داد سخن می‌دادند.
آنچه توجهم را بسیار جلب کرد، نوشته‌ای بود که روزنامه‌نگار و گوینده افغان، لینا روزبه، در ابتدای برنامه تحت عنوان زندگی‌نامه رازق فانی، خواند. لینا روزبه با صوتی غم‌انگیز اما در عین حال شورانگیز، متنی را که خود نوشته بود، برای حضار خواند و فضای جلسه را عوض کرد.
نوشته‌اش مملو از احساس بود و وقتی با کلامش در می‌آمیخت، تاثیرگذارتر فضای ذهن شنوندگان را پر می‌کرد.
در اینترنت به دنبال نام این نویسنده و گوینده افغان می‌گشتم و توانستم چند نوشته‌ او را پیدا کنم. در زیر چند لینک به این نوشته‌ها را گذاشته‌ام. یکی از نوشته‌ها را هم عینا در زیر می‌آورم.
لینا روزبه پر احساس و عمیق می‌نویسد. کلمه و معنا را خوب به کار احساس می‌بندد و من خواننده را به عالمی دیگر می‌برد.
----------------------------------------
- ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
- انجمن بی تو سردست!
-

لینا روزبه حیدری
ویرجینیا، نومبر 2005

انجمن بی تو چه سردست!
باز هم زنی در سرزمین مردسالار ما قصاص زن بودن خود را پس داد و بی‌گناه کشته شد. باز هم در سرزمین «رابعه» زخم نشدرهای خونین «حارت» تازه گشت و محجوبه‌ای به دست همسر و شریک زندگیش به قربانگاه کشیده شد.
نادیا از انجمن آزاد شده زنان افغان که تازه از چنگ طالبان سیاهی جدا گشته بودند جدا شد و مظلومانه به سرای ابدی شتافت. باز هم معبد غرور مردی با خون گوسفندی زنی رنگین گشت و باز هم مردی آزمون مرد بودن را با کشتن زنی به نمایش گذاشت.
نادیا فقط بیست و پنچ سال داشت. شاگرد فاکولته ادبیات، عضو انجمن ادبی هرات، شاعر و نویسنده و مادر کودکی شش ماهه ئی بود که اولین مجموعه شعریش با نام «گل دودی» تازه به چاپ رسیده بود. نادیا بوته کوچک بود که در آفتاب نیمه جان آزادی تازه به پا خواسته در افغانستان آرام آرام رنگ و بو می‌گرفت و شاخ و برگ خسته خود را به امید فرداهای بهتر باز کرده و برای اولین بار از موجودیت خود منحیث یک زن در جامعه و از بلند کردن آواز خفه گشته خود لذت می‌برد.

انجمن به ایران رفته و در جمع شاعران و ادیبان ایرانی و افغان غوغا به پا کرده بود و شاید «سیمین بهبهانی» و یا «پروین اعتصامی» دیگری، در حال پیدایش در کشور ما بود. اما بعد از ازدواجش آهسته آهسته از محافل کناره گرفت. دیگر در جمع ادبای هرات دیده نمی‌شد. شاید همسر و شریک زندگیش که خود کارمند فاکولته ادبیات هرات بود نوشتن را برای یک زن عیب می‌دانست و نادیا شد جزئی از خانه، درست مثل فرش یا کلکین بی‌صدا در خانه برای خانه در خدمت خانه
انجمن در شعرش نوشت:
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
زنانی مثل نادیا در ممالک همسایه مثل ایران سربلندی و افتخار یک ملت خوانده می‌شوند و این زنان با افتخار در محافل حاضر شده و برای هموطنان شان با شور و وجد اشعارشان را دیکلمه می‌کنند و هم‌میهنان‌شان به داشتن‌شان در کشور خود می‌بالند و مغرورند. اما نادیا در سرزمین مردسالاران به دلیل زن بودن محکوم به خانه‌نشینی شد. و بعد در سلاخ‌خانه غیرت به دست شوهرش قربانی گشت. باشد تا مدال افتخار دیگری بر دیوار غیوریت مردان افغان زمین ‌آویخته شود که باز هم مردی زنی را که سازنده زندگی مادر کودک و شریک شب و روزش است بی‌رحمانه به دست مرگ بسپارد. باز هم مردی در محکمه مردسالاری خود حکم مرگ زنی را چه بی‌باکانه صادر کرد.
کی می‌گوید که طالبان سیاهی از افغانستان رفته‌اند. آنها در رگ هر مرد که غیرت خود را با سلطه بر زن ابراز می‌کنند همانند خون سیاهی در جریانند. کی می‌گوید که جهل از افغانستان رخت بر بسته و شعور جای آنرا گرفته است. خودسوزی‌های زنان هرات تاریکی‌های جهل را روشن کرده است مگر کو چشم بینا! کی می‌گوید که مردسالاری در افغانستان خاتمه یافته و زنان حق کار و تحصیل را دارند. برو ببین که هنوز هم زنی برای نوشتن سطری محتاج اجازه و برای بیان احساسی وابسته به امر مردیست.
نبودن نادیا، ناله‌های کودکش و آرزوهای بربادرفته‌اش دامن ظالم را رها نخواهد کرد. می‌دانم که از آرامگاهش بوی عطر گلاب بر خواهد خواست و قصه گویان شهر هرات قصه نامرادی او را در شب‌های سرد زمستان به دخترکان خواهند گفت، تا باز هم در زمان دیگری نادیای دیگری زنده شود. می‌دانم که روحت به یاری ما خواهد شتافت که تو باز هم در قالبی خواهی آمد، باز هم خواهی نوشت، باز هم خواهی سرود تا روزی که دیگر دستی گلویت را خفه نکند تا روزی که تو شمع‌تابان انجمن زندگیت شوی نه شمعی نیمه‌سوخته در سرمای قبرستان دردها.
این پارچه ادبی را به او تقدیم می‌کنم. به روح پاک شمع خاموش شده انجمن شهر من که بیانگر درد زنان کشور من است. روحش شاد، یادش زنده و راهش پر رهبر باد!

شمع انجمن

ای بلند پرواز
دیدی!!
که چگونه بال‌های نازک و جوانت را
با شقاوت شکست
کرکسی
از سرزمین تاریکی‌ها

به خاک سیاه
فرو افتادی
به جرم پرواز
در آسمان نیمه‌سرخ صبحگاهی
که پیام آزادیت را با خود داشت

مگر چه می‌پنداشتی
که قبولت خواهند کرد
این حارث پیشه‌گان
که بارها
مادر و خواهر و همسر را
در قربانگاه جهل‌شان
قصابی کرده‌اند

آنان!
که رحم از قلوب‌شان
سال‌هاست که رخت بر بسته
و احساس در وجودشان
خشکیده
درست مثل چشمه‌های خشک
خالی و زشت و مرده

و تو!
ای بلبل کوچک سبز
نشسته بر شاخسار جنگلی خشکیده
به سلاخان از دردات سرودی
تا شاید
رحم را مهمان دل سنگ کنی
یا شاید
مهربانی را به سرزمین وحشت
هدایت کنی

چه دردناک است
قصه تو!
تو تازه از قفس جسته
که از چنگ طالبان سیاهی
زنده به در آمدی
و در چنگ طالب صفتی
پرپر شدی

ای کبوتر پرکشیده!
آنان تو را نمی‌شناسند
تو در دنیای‌شان
از اشک‌هایت هم بی‌ارزش‌تری
مگر لکه‌های خون پیشینیان را
در دامان‌شان
نمی‌بینی

و تو!
هنوز هم می‌کوشی
با خون رابعه‌ای
در وجود محجوبه
با صدای نادیا
هستی‌ات را
به آنها ثابت کنی

چه انتظار بیهوده‌ای!
چه آرزوی محالی!

نوشته عليرضا جزايري در ساعت جمعه، 9 دسامبر 2006 | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

موافقم.... اینجام از این بهتر نیست... چقدر آدم چلونده می شه اینارو می خونه.

نوشته شده توسط: سایه در شنبه،10 دسامبر 2006

" كدام قله؟ كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغهاي مشوش
اي خانه هاي روشن شكاك
كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بامهاي آفتابيتان تاب ميخورند
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل... "
نوشته شما وهم سبز رو برام تداعي كرد و خيلي چيزهاي ديگه كه فقط خاص زن افغان نيست! راه دور چرا؟

نوشته شده توسط: پريزاد در جمعه، 9 دسامبر 2006