|
|
|---|
تاریخ را ورق میزدم، به اولین نامه عبدالکریم سروش به محمد خاتمی در دومین سال ریاست جمهوری وی رسیدم. بازخوانی نامه هم خاطرهها را زنده کرد و هم گردی از اندوه بر خاطرم نشاند. افسوس میخورم و آه میکشم که چرا سرنوشت مردمان ایران زمین محتوم به نظر میرسد. چرا آنچه که هشت سال قبلتر سروشها از آن سخن میگفتند بدون کمترین تفاوتی، تنها شدیدتر و مخربتر، بر پهلوی شکسته ایران زمین فرود آمده است. تنها امیدی کم سو در دور دست بشارتم میدهد «گمان مبر که به آخر رسید کار مغان - هزار باده ناخورده در رگ تاک است»
---------------------------------------------
به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
حضور حضرت حجتالاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی رئیس جمهور محترم و محبوب جمهوری اسلامی ایران. پس از تحیت، نیک مستحضرید چندی است جمعی از فرزندان رشید و فهیم این مرز و بوم را به جرم آزادگی و آزادیخواهی و به انتقام وفاداری نسبت به وعده تحقق جامعه مدنی، و به بهانه اخلال در امنیت ملی و از سر تنگ چشمی و مدنیت ستیزی، به زنجیر و زندان افکندهاند، و اینک یک ماه است که قلب بیتاب مروت و چشم پر آب عدالت بر شومی این مظلمه میتپد و میگوید.
انقراض دولت مستعجل جامعه مدنی و گرفتار آمدنش در طلسم نهلکه استبداد دینی نشان روشنتر از این نداشت. ناامنی اهل قلم و جریده رفتنشان در گذرگاه تنگ عافیت و کمبودن طوطی از زغن و شکستن کشتی ارباب هنر و قدر دیدن ناموسشکنان و بر صدر نشستن قلمفروشان، قصه پر غصه همیشگی تاریخ بلند دیار ماست. اما این بار حادثهای از لولی دیگر بود. طایفهای از ناصحان و مشفقان، پیشمرگانه و خوشباورانه، با دل سپردن به وعدهها و خندههای آن خواجه محتشم، دار اول را بر نقد جان زدند و سودای گنج مرادخانه عیش خود را ویران کردند و در «عهد شاه شجاع» می دلیر نوشیدند و حکایتهایی را «که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش» بازگفتند و اسرار هویدا کردند و ندانستند که «درین عهد، وفا نیست» و «عقاب جور گشوده است بال در همه شهر» و آن خواجه را غم خدمتکاران نیست. و وقتی که ترکان تنگ چشم لشکری بر آن درویشان یک قبا حمله آوردند: «رفیقان چنان عهد صحبت شکستند – که گویی نبوده است هیچ آشنایی» و اینک که آن بیپناهان و بیگناهان، یوسفوار، به حکم عسس در کنج محبس نشستهاند و لقمه اندوه از سفره تنهایی برمیگیرند و در دهان صبر میگذارند و به خرقه کرامت عرق ستم از پیشانی شرف پاک میکنند، چه پیامی برای بیرونیان و مدعیان دارند جز اینکه:
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس
جناب آقای خاتمی، آن را که خانهنشین است، بازی نه این است. دریای حق و آزادی موج خونفشان دارد و «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به ساکنان خانههای چوبین نفتاندازی آموختن و پروانگان را در آتش معاشقه با شمع سوختن و شعار دادن و وعدهکردن و وفای آن را از فداکاران بیپناه خواستن و وفاکنان را به دست جفای قضا سپردن و زجر و زنجیر و خصومت و خشونت عدالتستیزان را دیدن و سربالا نکردن و همه سخن از لطف و جمال و جلوه و عشوه حریت و انسان گفتن، و خسروانه خندهزدن و به نامی از حق و قانون شیرینکام بودن و بر سر فرهادکشان فریاد نکردن، آیا خسران خسروان و خجلت خردورزان را در پی نخواهد داشت؟
ای عزیز، چوبههای دار را برای اناالحق گویان آماده کردهاند و تو میبینی و باز هم منصور صفتان را به انالحق گفتن میخوانی و نصرنی نمیکنی؟
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی؟
شما اهل قلم و قدر سخن را خوب میشناسی. در دبار ما بیپناهتر و ناکامتر از این طایفه از مادر ایام نزاده است. مزرعه نورس جامعه مدنی را چشمان نمناک همین محرومان بیتوقع، و آزادگان ناآویخته از قلابهای قدرت، آبیاری کرده و میکند، و اگر این چشمه را هم به خاک بپا کنند، امید سقایت از کدام منبع دیگر میتوان داشت؟
روزی که دو تن از مهتران کابینه را با مشت و لگد فرو کوفتند و آن عزیز آشکارا بر آشوبگران خشم گرفت و کشف آن خبر فرمود، دانستم که «پریشانی این سلسله را آخر نیست». قیاس کردم و با خود گفتم فروبستن روزنامهای، کم از فروشکستن چشم و چانهای نیست و سبوشکنان اگر مستحق ملامتند، خمشکنان را چرا نباید زجر و عقوبت کرد؟ و شخص حقیقی اگر حرمت دارد، شخصیت حقوقی حرمتش کمتر نیست. و دست اگر شریف است، دیده صدبار شریفتر است و شیر علم را با شیر بیشه چه نسبت است؟ فرزانه فرهیختهای که مردم دیده روشنایی و شمع خلوتگه پارسایی است، چرا نباید دیدهوران و شمعصفتان را برتر بنشاند و منزلتی افزونتر بخشد و در دفاع از آنان خروش بیشتری بنماید؟ از این پیشمرگان که پرچم حریت به دست گرفتهاند و فداکارانه در میدان عدالت ایستادهاند و سهام سهمگین عداوت را به جان خریدهاند و پیشروترین مومنان و بانیان جامعهمدنیاند، پس چه کسی باید دفاع کند؟ مسئول آن همه تهدید و خطر و زجر و ناامنی و محرومیت آنان کیست؟ دستهای ناپاک امنیتستان حمله استبداد دینی را که کمترین عتابی از کهترین مقامی نمیشنوند چه کسی باید ببرد؟ این نسل امیدوار و فداکار، که دلبرده ندای جامعهمدنی شدند، و بیاعتنا به توصیههای استبدادفروشانه مشتی خودکامگان ریاستجو، صندوقها را آبستن آرای آرمانجویانه خود کردند، به کجا و چه کسی باید تکیه کنند؟ «صعبروزی بوالعجب کاری پریشان عالمی» است. حرامیان بنگ و افیون را با هم خوردهاند و خاک و خار در چشم مروت میزنند و تیغ و طپانچه بر چهره حریت میکشند و منادیان جامعهمدنی در بهت و بساطت، بر جنازه عشاق مدنیت سوگواری میکنند و بر قربانیان معدلت اشک غم میافشانند: همین و بس.
خاتمی که آمد گفتم فاتحت است، نه خاتمت، اما اینک به چشم سر میبینم که نامه تعزیت جامعهمدنی را نوشتهاند و قهوه خاتمت حقوق بشر را خوردهاند، بیپروا شکنجه میدهند و دست و دهان میشکنند و جریده میدرند و به آزادیخواهان اشتلم میکنند و در رسم عاشقکشی و شیوهشهر آشوبی استادتر شدهاند و به نام خدای لطیف و دین حنیف جلوهها میفروشند و عشوهها میخرند و تملقها میکنند و معلقها میزنند و اینها همه در مسمع و منظر عزیزی است که آمده است تا بساط تبعیض برچیند و بنای تزویر را فرو ریزد و بر حقوق ضایعشده این قوم انگشت تاکید نهد و حرمت انسان را به انسان ایرانی بازگرداند و حق را برتر از تکلیف بنشاند و تحقیق را بر تقلید فزونی بخشد و انحصار و عصبیت را به کثرت بدل کند و جریان آزاد اطلاعات را سهولت بخشد و عادلانه در را به روی آزادی بگشاید و آزادی را محدود به عدالت کند و گلوی استبداد را بفشرد و خودکامگی دینی را گردن بزند، و دین را از تفسیر رسمی دین رها و جدا کند و حق ویژه برای هیچ طایفهای باقی نگذارد، و دولت و رهبر را مکلف و مهیای پاسخگویی به مردم کند، و سرپنجه بلفضولان و ربایندگان حقوق مشروع مردم را بشکند، و قضا نه آلت قدرت که خادم عدالت کند، و نهادها و حزبها و شخصیتهای حقوقی را رواج و وسعت و عزت بخشد و وزنههای سنگین شخصیتها را که حاجب قانون و هادم حقوق آدمیانند بفشارد و بتراشد و ناقدان را عزیزتر از منفادان بدارد و تماشاگری را به بازیگری در عرصه سیاست بدل کند، و خرد بشوراند و شور بیخردانه را فرونشاند و حق عقل را در کنار حق عشق بدهد و گوهر دین را که اخلاق است آفتابی کند، و مدیریت علمی را به جای مدیریت غیرعلمی بنشاند و قانون را جانشین میل و فرمان این و آن کند و به خلفی که دیری است جفا دیده، این بار درس وفا بدهد.
جناب آقای خاتمی، «از تبسمهای شیر ایمن مباش»! مطبوعات رکن رکین و حبل متین و ستون رابع و حرز مانع جامعهمدنیاند و در جامعه ما حتی از احزاب کارآمدترند. پیکار بیامانی که دشمنان جامعهمدنی با مطبوعات آغاز کردهاند، گواه صحت این تشخیص است، میدانم و میبینم که پارهای از همکارانتان، که تبسمهای شیر را دیده و مفتون شده بودند و عاشقانه در ستایش زیبایی و دلربایی آن داد سخن میدادند، از هیبت آن اینک بر خود ترسیدهاند. شیر آزادی البته مهیب است و هر چه نزدیکتر شود مهیبتر میشود. عشق به آزادی کافی نیست. ستایشگری محض هم راهی به دهی نمیبرد. شجاعت همنشینی با این اسدالله کجاست؟ نوبت گفتارهای عاشقانه گذشت. امروز محتاج کردارهای دلیرانهایم.
تهاجم کینهتوزانهای که شوربختانه علیه مطبوعات و امنیت اهل قلم و به قصد تحدید آزادی مشتاقان و دلسوزان جامعهمدنی در جامعه قانون و در پرده قضا میرود، و گاه به عفونت بهیمیت و سبعیت هم آلوده میشود، به هیچرو زیبنده قومی نیست که صندوقها را با آرای خود به رقص و طرب درآوردند و در دل ماتمکده تاریخی این قوم، سماعی فلکی آفریدند. این تهاجمها هم علت و هم علامت افول و انحطاطند، این قوم شما را برگامشتهاند تا نه تماشاگر بل پیکارگر با خفت و ذلت و پیامآور و پاسدار عزت آنان باشید.
آقای خاتمی میبینم که «مخالفان تو موران بدند و مار شدند» و میپرسم آیا این غارتها را، غیرتی در پی نخواهد بود؟
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
اجازه بدهید من به جای شما با این قلمشکنان و حامیان و مشوقانشان، منذرانه بگویم که در افتادن با اهل قلم، کار خوش عاقبتی نیست. سود و سرمایه را با هم خواهد سوخت.
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد، هان تا نکنی
اگر دوستند با آنان مروت کنید و اگر دشمنند، مدارا کنید که آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است.
ای پروردگار قسط و قرائت و قلم، بیش از این جریدهها را دریده مپسند، آسمان ابری اندیشهها را آفتابی کن. بر مزرعه خشک و نورس جامعهمدنی ایران، باران مدارا و مروت فرو ریز. و دهقان مصیبتزده را دریاب. و لم اکن بدعاءک رب شقیا. آمین
عبدالکریم سروش
یکم آذرماه 1377
خداوندا! اگر امّاره، لوّامه را اخراج کرد، تعلیقم کن! نیازی هم به مهلت دادن نیست!
زيبا بود و حزن انگيز...
فقط آدم افسوس ميخوره:(
we told you this would happen but no one listened!
نوشته شده توسط: در سهشنبه، 6 دسامبر 2006