This is me!

جمعه،25 نوامبر 2006

شعر

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

نوشته عليرضا جزايري در ساعت جمعه،25 نوامبر 2006 | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

زمانتیک شدی بذ فرم

نوشته شده توسط: شروینگز در چهارشنبه،30 نوامبر 2006

درسرهواى سفر بودم
درسرهواى توراديدن
درسر شكفتن و بودن
درسرهواى توراخواندن
بايدكنارخاطره نامت را
درگوش سال و سفرها،خواند.
بايد كنار خاطره ها استاد.
بعدازتو خاطره ها و سراب ديدارت.

نوشته شده توسط: laleh در شنبه،26 نوامبر 2006

شعاع درد مرا ضرب درعذاب كنيد
.
مگرمساحت رنج مراحساب كنيد

نوشته شده توسط: reza در شنبه،26 نوامبر 2006