|
|
|---|

کمی بوی چوب سوخته میآید. هوا خنک است اما خشک نیست. رطوبت جنگلی دارد. اندک بوی چوب سوخته و رطوبت جنگل به همراه بوی تنه درختان و برگهای در حال خزان ترکیب بدیعی ایجاد کرده. بویی که از آن صحبت میکنم، خیلی آشناست. حتما اگر کسی قبلا گذارش به جنگلی افتاده باشد، بدون درنگ این بو را به خاطر میآورد.
فصل پاییز شده و طبیعت قدم در راه افول گذاشته. این دستگاه عظیم طبیعی در نیمکره شمالی زمین که مجموعهای از میلیونها و بلکه میلیاردها گونه زنده است، خود را برای فصل سرما و فرا رسیدن زمستان آماده میکند و یکی از نشانههای این آمادهسازی تغییر رنگ برگ درختان است.
تنوع و تکثر گونههای درختان و برگها زیاد است، و در پی آن، تنوع و تکثر مثالنزدنی از رنگها و الوان در جریان پاییز پدید میآید. هر برگی به رنگی میگراید و هر رنگی متمایز از دیگری است.
در اتومیبل از دل جنگلهای شمال شرقی آمریکا در ایالات پنسیلوانیا و نیویورک در حال گذر هستم. هوا خنک است. سرمای راه آزار دهنده نیست. میشود پنجرهها را پایین کشید و گذاشت تا باد بوزد و اثر خنکیاش را با سرخی صورت بر جای بگذارد. جاده کوهستانی است. پیچها از پی یکدیگر میآیند و میروند و اتومبیل گاهی به راست و گاهی به چپ میچرخد تا پیچی را از پی دیگری بگذراند. و در این فضا بوی جنگل حس میشود، بوی رطوبت جنگلی، بوی چوب سوخته، بوی تنه درختان و بوی برگهای رنگی در حال خزان. انگار خنکی هم به یکی از صفات این بو تبدیل شده. شاید اگر هوا گرمتر یا سردتر بود بو هم فرق میکرد.
در جاده در حال گذرم و در دو سوی من جنگل تا دوردستها بر صفحه زمین پهن است و این انبوه درختان هر کدام به رنگی درآمده و لباس خاص خود را به تن کرده تا برای زمستان آماده شود. زرد کمرنگتر، زرد پررنگتر، نارنجی نارنگ، نارنجی پرتقالی، ارغوانی، قرمز، قرمز و نارنجی، قرمز و زرد، سبز مایل به زرد. سرخابی و همچنان رنگها و رنگهای دیگر.
هر برگی شکل خود را دارد. خطوط نقاشی شده بر آن طرحی منفرد است و هر طرحی به رنگی یکتا درآمده.
آغاز خزان است و شروع پاییز. شاید در هیچ نقشی این همه رنگ نتوان یافت. طبیعت قلم برداشته و جنگل نقش کرده.
چه زیبا درختان با هم کنار آمدهاند. چه عجیب هر کدام قبول کردهاند که رنگی را انتخاب کنند و چه انتخابی کردهاند. چه هماهنگ، چه موزون. به سمفونییی خارقالعاده میماند که نتهایش زمان است، آوایش رنگ و شنوندگانش، چشمهای مدهوش آدمهای ناظر بر این شاهکار.
هر چه نتها به جلو میرود، سمفونی به پایانش نزدیکتر میشود تا جای خود را به زمستان دهد. شاید پایان این نظم غمگین باشد. برگهای رنگارنگ چنار و افرا یک به یک فرسودهتر و پیرتر میشود تا بدانجا که زمان امانش نمیدهد، از شاخههای زندگی جدا شده و به زمین فرو میافتد و من به یاد این دست نوشته میافتم:
«گفته بودم عاشق درخت چنارم...؟؟ میدونی پاییز که میاد و برگها زمین رو فرش میکنه، دوست ندارم کسی پاشو خودآگاه و ناخودآگاه بذاره رو برگا...؟؟ میگن خش خش قشنگی داره زیر پا...!! صدای شکستن اونها رو مگه نمیشنون...؟؟ میگن خشک شدن ...!! اما نه، فقط پیر شدن، زرد شدن...!! مگه نمیدونن این زرد برگهای پاییزی چه بوی خوشی دارن...؟؟ دم صبح، نزدیک سحر وقتی نارنجیپوشهای نازنین صدای خش خش جاروهاشون به هواست، دلم میلرزه...!! بوی برگهای سوخته یادته...؟؟ صبحهای پاییز که میرفتیم مدرسه، یا حتی سحرهای ماه رمضان...!! کاش هیچوقت برگی رو نسوزونن...غصه میاد، غم میاره...پاییز رو دوست دارم قد همه برگهای زردش، قد آواز خوشش...»*
واشنگتن – 22 مهرماه 1385
-----------------
* انوشه علیزاده
تركيب رنگ عالي!
نوشته شده توسط: Vingz در جمعه،14 اکتبر 2006