|
|
|---|
قرآن بر فراز سرم است. رو به در ایستادهام. در باز است. به قرآن نگاه میکنم. از زیر قرآن میگذرم و قرآن از فراز سرم عبور میکند. میچرخم. دوباره به قرآن نگاه میکنم و به خانه پدریام. سالها و ماهها در یک لحظه در ذهنم مرور میشود. از خانه خارج میشوم. وسایلم، مدارکم و هرچه باید به همراه داشته باشم را وارسی میکنم. سوار بر اتومبیل رهسپار فرودگاه شدهام.فرودگاهی که برای من نه محل فرود که محل پرتاب است. پرتاب به دور دست. شاید بهتر باشد پرتابگاه خطابش کنم.
مهرآباد مجموعهای از خاطرههاست. خاطرههای تلخ و شیرین. در اینجا چه زمانهای بسیاری که دوستانم و عزیزانم را بدرود گفتهام و چه زمانهای دیگری که خوشی خوشامدگویی را احساس کردهام. انگار بار خاطرههای تلخ به خاطرههای شیرین سنگینی میکند. مرور میکنم. بیشتر رفته و کمتر آمدهاند. ورودی ترمینال پروازهای بینالمللی به دروازهای میماند، دروازه پرتابگاهی به دوردست، دروازهای که جداییها و رفتنها را در لحظهای ممکن کرده. وقتی از آن میگذری، رفتهای، دیگر نیستی. و کافهتریای ترمینال محل نشستن، نگاهکردنها، آخرین براندازها و آخرین تماسهای حسی است. بارها در آن دایره بزرگ که دور تا دورش صندلیهای نا متناسب و نهچندان راحت در فضایی ناهمگون قرار دارد، نشستهام و به دوستانی، به عزیزانی که در حال گذر از دروازه بودهاند نگاه کردهام. خاطرات را مرور کردهام. آخرین حسها را گرفتهام و در تلاشی بیهوده سعی کردهام تا در ذهنم با آنها خداحافظی کنم و رفتنشان را بپذیرم.
اینبار خودم در حال گذرم. تجربه گذشته مرا واداشته تا از آن تریا و از آن فضا دوری کنم. پرواز حوالی سحر است. حدود 5 یا 6 صبح است و فاصله زیاد آن با شب باعث شده تا بتوانم از دوستانم، از عزیزانم بخواهم که تجربه تریا را در گذر من تکرار نکنیم. تنها من و پدرم و مادرم و برادرم در فرودگاه هستیم و البته یک دوست که از او خواستم بیاید و آمد. دیدن او در این دروازه پرتاب در آخرین ساعات و لحظات برایم معنی دیگری دارد. معنایی که سخت اما خوشایند است.
رضای معطریان اردیبهشتی است. تصویر است، حس است و تصویر و احساسات را خوب میشناسد. حوالی سحر به فرودگاه آمده تا در آستانه دروازه بایستد و مرا بدرود گوید.
فرودگاه در سحر آرامتر و ساکتتر از نیمهشب است. اصلا آن همهمه و شلوغی نیمهشب را ندارد. انگار سکوت و آرامش سحر، مسافرین و همراهانشان را هم آرام میکند. آرامش فرودگاه، من را هم آرام کرده. شاید فشار این شب است که نرمم کرده. در برابر احساس، مقاومت و مقاومت کردهام و در یکجا وادادهام. بعد آرام گشتهام. اکنون آرامم، ساکتم، سردم. زمان رفتن رسیده، گفتن «خداحافظی» سخت است. نگاه کردن به پدرم و مادرم سختتر و نوشتن آن لحظات و احساسات چنان سخت که نه ذهنم و نه قلمم، هیچکدام یاری نمیکنند.
از دروازه رد میشوم. بازرسی میشوم. به سمت پلههای برقی و از آنجا به سمت باجههای گذرنامه میروم. صدای دگمههای صفحهکلید و بعد صدای خوردن مهر بر گذرنامه. اکنون در تهرانم، اما از ایران خارج شدهام.
بدرود تهران، بدرود ای شهرمن . بدرود بر شما، همه دوستانم، بدرود به خاطرات و لحظاتم. خوشیها و غمها. بدرود بر من در پایان یک دوره.
پسر آخرين SMS كه از هواپيما قبل از پرواز
فرستادي رو هنوز دارم.
سفر بخير جوان!
نوشته شده توسط: وینگز در چهارشنبه، 5 اکتبر 2006اينطور كه تو خاطره ميگي آدم فكر ميكنه ديگه نمي خواي برگردي
پيشتر زان بيا كه دير شود
چشم دل اززمانه سير شود
آنچه خواندي وآنچه ديدي بس
وانچه از اين آن آن شنيدي بس
آخرآنجا كه دل نمي ورزند
تودرآنجا چه مي كني فرزند
" نه در رفتن حركت بود
نه در ماندن سكوني.
شاخه ها را از ريشه جدايي نبود ... "
نوشته شده توسط: انوشه... در چهارشنبه، 5 اکتبر 2006