|
|
|---|
اکنون چهار ماه و ده روز از آمدن من به آمریکا گذشته است. مستقر شدهام. بسیاری از مشکلات ناشی از تغییر را رد کردهام. همانطور که در آغاز سفرم نوشته بودم، تصمیم دارم تا مجموعهای از احساسات و اتفاقات حول تصمیم و انتخابم را به تحریر درآورم. نمیدانم چگونه نوشتهای از کار در خواهد آمد. به روایت سفر خواهد پرداخت یا احساساتم را در گذر این تغییر شرح خواهد داد. فعلا بنایم بر نوشتن است و هرچه بر کاغذ جاری شود، همان انتخاب من خواهد بود، نوشته زیر اولین بخش از مجموعه این یادداشتهاست. اضافه کنم که اگر تشویق و ترغیب یکی از دوستان عزیزم نبود، شاید هیچگاه همت انجام چنین کاری را نداشتم.
-------------------------------------
چشمهایم را بستهام، چراغ اتاق روشن است. نفسهایم سنگیناند. احساس خفگی میکنم. انگار چیزی در گلویم گیر کرده، حالت عجیبی است. شاید بغض است. قبلا زیاد بغض کرده بودم. این یکی حتما از همه شدیدتر است. روی تخت نشستهام. پاهایم را دراز کردهام. پشتم به تکیهگاه تخت است. نور از پلکهایم عبور میکند. تاریکی درون چشمم به قرمز آمیخته شده؛ ترکیبی از سیاه و قرمز.
چشمهایم را باز کردهام. کتابخانه روبرویم است. به کتابها نگاه میکنم. شاملو، فروغ، سهراب، سیمین، جنگوصلح، صد سال تنهایی، برادران کارمازوف، کوری. انبوهی کتاب که هر کدامشان زمانی را برایم تداعی میکنند، در کنار هم چیده شدهاند. آنطرف تر، آینهای با قاب مسی و کمی آنورتر تصویر شاملو.
مرور میکنم. لحظات را، خاطرات را. سالهای مدرسه را، لحظات شادی و غم را، آنچه بر من گذشته و در این اتاق گذشته. شبها را، تنهاییها را، با هم بودنها را. خاطرات را، خاطرات را. وزن این مرور بر ذهنم سنگینی میکند. واقعا دارم این همه خاطره را میگذارم تا بروم؟ تا بگذرم؟ دوباره چه وقت باز میآیم؟ اتاقم همینگونه خواهد بود؟
احساس خفگی میکنم. جدایی سخت است. بار خاطرهها سنگین است. گذشتهام در حال حضور دارد. به خاطر اتاقم است. به خاطر آن تخت، آن میز، آن تصویر، آن آینه، آن کتابها. اکنون میخواهم گذشتهام را، خاطراتم را، در گذشته رها کنم. قرار است به مکان دیگر، به جهان دیگر و به حال دیگر گذر کنم. توان جدایی ندارم. توان رها کردن خاطرهها را ندارم. بغضم میترکد. اشک است و هقهق.
نیمه شب است. در حیاط ایستادهام. تحمل اتاق را نداشتم. تحمل آن فضا را نداشتم. حیاط تاریک است. هوا خنک است و باز درختها، چمن، استخر، همه خاطراتند. همه، گذشتهام در حالند و همه را قرار است رها کنم. نه! نه! اصلا تصور نمیکردم آخرین لحظات، اینقدر سخت باشد، جدی باشد، واقعی باشد.
ساعتی گذشته. همه در خوابند. کمی بعد باید آماده رفتن به فرودگاه بشوم. اشکها روی گونههایم رد انداخته. خبری از اشک نیست اما فشار هست. بغض هست. شاید آرامتر شدهام. آمادهام، تصمیم گرفتهام. مصمم هستم. ایستادگی خواهم کرد. گذشته را در گذشته رها خواهم کرد. انتخاب کردهام، به جلو خواهم رفت و پشت سر را نگاه نخواهم کرد. باید تجربه کنم. باید تغییر را بپذیرم. باید پایان را بپذیرم. پایان یک دوره، پایان مجموعهای از تجربهها، آدمها، خاطرهها، خوشیها، غمها، محبتها، .... دورهای که در آن خوش بودم. دوستش داشتم. متعلق به آن بودم. دل کندن سخت است. جدا شدن در اوج سخت است. اما، «استادهام چو شمع، مترسان ز آتشم»
میروم، میگذرم و ایستادگی میکنم: دوره جدید در راه است.
this is the reality that all of us are gonna face sooner or later
Peace
نزديك بوددروغت رو باور كنم بخصوص اون شمارم تلفن رو
حتي آمدم زنگ بزنم فكركردم الان ديرست لابدازسفرآمده خواب است؟؟؟؟؟ كاش دروغ نبود
" گهواره ي تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي پرنده و بي بهار.
نخستين سفرم باز امدن بود از چشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار,
بي انكه با نخستين قدم هاي ناازموده ي نوپايي خويش به راهي دور رفته باشم ... "