This is me!

دوشنبه،26 سپتامبر 2006

شعر

پرواز با خورشید در سحر

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

فریدون مشیری - «ابر و کوچه»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت دوشنبه،26 سپتامبر 2006 | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

كجايي حاجي واشنگتن!؟

O beybie خونت زده بالا وا!

نوشته شده توسط: وینگز در جمعه،30 سپتامبر 2006

سلام چطوري رفيق
حالا كه سايه ات در آغوش سفر است
يادت به گرمي خورشيد است

نوشته شده توسط: علی طجوزی در جمعه،30 سپتامبر 2006

بیشتر از اینکه خوشحال بشم اینارو می نویسی، خوشحالم که یه کم هم کتاب های غیر فنی و علمی می خونی، برای روحت همیشه اینجور چیزا لازم بود. کم می ذاشتی واسش ....

نوشته شده توسط: سایه در پنجشنبه،29 سپتامبر 2006

راستي يادم رفت اسمم رو بنويسم
گفتم اسمم رو اضافه كنم تا سو. تفاهم نشه

نوشته شده توسط: reza abootorab در پنجشنبه،29 سپتامبر 2006

رایتی یادم رفت اسمم رو بنویسم بسردایی جون
ترسیدم سو. تفاهم بشه گفتم اسم رو بنویسم

نوشته شده توسط: reza abootorab در پنجشنبه،29 سپتامبر 2006

گرچه در شور اشك وشعله آه
باغ را هيچ كس نكرد نگاه
گرچه ازخرمن بنفشه وگل
مانده خاكستري تباه تباه
گرچه ما راه خود جدا كرديم
بابهاري كه ميرسد ازراه
بازازسبزه وبنفشه بگو
گرچه ازسوز دي شدند تباه
بر دروغت مباد غيردرود
برفريبت مباد نام گناه
دل مارا به وعده اي خوش كن
شب مارا به قصه اي كوتاه

علي رضاي عزيزم دلم بدجوربرات تنگ شده اگر دروغكي هم شده بگو مييام

نوشته شده توسط: در پنجشنبه،29 سپتامبر 2006

انتخاب بسیار زیباییه ...

نوشته شده توسط: amin در چهارشنبه،28 سپتامبر 2006

" ... روزي اگر از جاده هاي شبانه برگشتي
به خانه ام برو و ابي به شمعداني بده
شايد بهار شود ... "
يك روز عصر, شايد ...

نوشته شده توسط: انوشه... در سه‌شنبه،27 سپتامبر 2006
نظر بدين








حفظ داده‌ها