This is me!

جمعه،23 سپتامبر 2006

شخصي

نیمه‌شبی ابری در کنار رود

نیمه شب است. آسمان ابری است. از آن ابرهای قرمز روشن. انگار آن سوی ابرها چراغ‌های قرمز
رنگ روشن کرده‌اند. آسمان رنگی احساس دارد. با آدم حرف می‌زند. شاید آرامش دهنده است. آدم دوست دارد بنشیند و به آسمان نگاه کند. کنار یک رود، همراه با جریان آب و وزش باد که از یک سو می‌آید، صورت را، گونه‌ها را، موها‌ را نوازش می‌دهد و به سوی دیگر روان می‌شود.
روی نیمکت نشسته‌ام. نگاهی به رود دارم، نگاهی به آسمان. هم هستم، هم نیستم. پاره‌ای از من اینجاست، پاره‌ی دیگرم جای دیگر است. اصلا پاره پاره شده‌ام. هر تکه‌ را در کنار کسانی که دوستشان داشته‌ام گذاشته‌ام. تکه آخر را باید بفرستم. بسپارمش به دست باد، یا آب تا آن را به مقصد برساند. پاره‌ها و موطن‌ها یک‌جایند، به هم نزدیکند. هر دو در قلب کسانی هستند که دوستشان دارم. اصلا چیزی از من باقی مانده؟ آخرین تکه را چه کنم؟ اگر فرستادمش، آیا دیگر تکه‌ای باقی خواهد ماند؟
ساعتی از نشستنم گذشته است. ذهنم در تمام این مدت در پرواز بوده. به دور زمین گشته. به چه جاهایی که نرفته. به دنبال چه آدم‌هایی که نگشته. ای خطوط خاطرم با من سخن بگویید. از دوستانم خبر دهید. جهانی را به جهانی آورید. منتظرم. تشنه‌ام، تشنه‌ شناختن، تشنه بودن، تشنه دیدن، تشنه احساس کردن، تشنه دوست داشتن. و اکنون سرزنده‌ام، هیجان زده و مبهوت در جهان.
------------------------------
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

فروغ فرخ‌زاد
--------------------------------

واشنگتن
اول مهرماه 1385

نوشته عليرضا جزايري در ساعت جمعه،23 سپتامبر 2006 | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

مرمرين پله آن غرفه عاج
اي دريغا كه ز ما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است...
-فروغ-

نوشته شده توسط: samira در شنبه،24 سپتامبر 2006

زندگي زيباست اي زيبا پسند

آنقدر زيباست اين بي بازگشت

كزبرايش مي توان ازجان گذشت

نوشته شده توسط: reza abootorab در جمعه،23 سپتامبر 2006

تــا دم از شـــام سـر زلـف سيــاهــت نزنـــد

با صــبا گفت وشــنودم سـحري نيست كه نيست

از وجودم قَدَري نام ونشـان هسـت كـه هسـت

ورنه از ضعـف در آنجـا اثري نيســت كـه نيســت

من از اين طـالـع سـرگشــته به رنـجم ورنـي

بهره‏ مــند از سر كويـت دگري نيسـت كه نيسـت

شــير در بـاديـه‏ي عـشـــق تـو روبـاه شــــود

آه از اين راه كـه در وي خطري نيسـت كه نيسـت


===============================================
سالار !! ديگه سراغ ما جهان سومي ها رو نمي گيري!!

نوشته شده توسط: مهدي در جمعه،23 سپتامبر 2006

نه ادمم, نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار مي افتم
دو تكه مي شوم
نيمي را باد مي برد
نيمي را مردي كه نمي شناسم ...

نوشته شده توسط: انوشه ... در جمعه،23 سپتامبر 2006
نظر بدين








حفظ داده‌ها