|
|
|---|

نیمه شب است. آسمان ابری است. از آن ابرهای قرمز روشن. انگار آن سوی ابرها چراغهای قرمز
رنگ روشن کردهاند. آسمان رنگی احساس دارد. با آدم حرف میزند. شاید آرامش دهنده است. آدم دوست دارد بنشیند و به آسمان نگاه کند. کنار یک رود، همراه با جریان آب و وزش باد که از یک سو میآید، صورت را، گونهها را، موها را نوازش میدهد و به سوی دیگر روان میشود.
روی نیمکت نشستهام. نگاهی به رود دارم، نگاهی به آسمان. هم هستم، هم نیستم. پارهای از من اینجاست، پارهی دیگرم جای دیگر است. اصلا پاره پاره شدهام. هر تکه را در کنار کسانی که دوستشان داشتهام گذاشتهام. تکه آخر را باید بفرستم. بسپارمش به دست باد، یا آب تا آن را به مقصد برساند. پارهها و موطنها یکجایند، به هم نزدیکند. هر دو در قلب کسانی هستند که دوستشان دارم. اصلا چیزی از من باقی مانده؟ آخرین تکه را چه کنم؟ اگر فرستادمش، آیا دیگر تکهای باقی خواهد ماند؟
ساعتی از نشستنم گذشته است. ذهنم در تمام این مدت در پرواز بوده. به دور زمین گشته. به چه جاهایی که نرفته. به دنبال چه آدمهایی که نگشته. ای خطوط خاطرم با من سخن بگویید. از دوستانم خبر دهید. جهانی را به جهانی آورید. منتظرم. تشنهام، تشنه شناختن، تشنه بودن، تشنه دیدن، تشنه احساس کردن، تشنه دوست داشتن. و اکنون سرزندهام، هیجان زده و مبهوت در جهان.
------------------------------
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
فروغ فرخزاد
--------------------------------
واشنگتن
اول مهرماه 1385
مرمرين پله آن غرفه عاج
اي دريغا كه ز ما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است...
-فروغ-
زندگي زيباست اي زيبا پسند
آنقدر زيباست اين بي بازگشت
كزبرايش مي توان ازجان گذشت
تــا دم از شـــام سـر زلـف سيــاهــت نزنـــد
با صــبا گفت وشــنودم سـحري نيست كه نيست
از وجودم قَدَري نام ونشـان هسـت كـه هسـت
ورنه از ضعـف در آنجـا اثري نيســت كـه نيســت
من از اين طـالـع سـرگشــته به رنـجم ورنـي
بهره مــند از سر كويـت دگري نيسـت كه نيسـت
شــير در بـاديـهي عـشـــق تـو روبـاه شــــود
آه از اين راه كـه در وي خطري نيسـت كه نيسـت
===============================================
سالار !! ديگه سراغ ما جهان سومي ها رو نمي گيري!!
نه ادمم, نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
هر بار مي افتم
دو تكه مي شوم
نيمي را باد مي برد
نيمي را مردي كه نمي شناسم ...