This is me!

چهارشنبه،21 سپتامبر 2006

فرهنگي

سنگ‌ عاشق

سنگ‌فرش کف خیابان، نیمکت قرار گرفته در نبش تقاطع آن دو کوچه، آسمان ابری، صدای پاهایمان وقتی در آن شب در کنار هم دست به دست راه می‌رفتیم، همه چون خاطره‌ای خیال‌انگیز، مملو از استعاره‌ها و نقاط روشن و تاریک در ذهنم مرور می‌شود.
انگار آن شب به راه گم شده بودیم. انگار آن شب بخشی از زمان نبود. پنداری در زمان دیگری، در جای دیگری و اصلا آدم‌های دیگری بودیم.
وقتی به گرمای تنت، به رطوبت بدنت و به لطافت لبانت باز می‌گردم. وقتی به لحظاتی که سر بر سینه و دست بر پشت در آغوش هم بودیم، نگاه می‌کنم، خودم را نمی‌بینیم. احساسی بسیار فراتر از آنچه هستم را می‌بینم.
خاطره آن شب، آن راه رفتن‌ها، آن نشستن و تمام آن لحظات خاطره‌ای تکرار نشدنی بود که احساسش و تاثیرش بر من منفرد می‌ماند.
شاید باید خوشحال باشم که آنچه رفت فقط یک‌ بار بود و آن اوج، واقعا اوج بود، تکرار نشدنی، بر فراز همه قله‌ها.

نوشته عليرضا جزايري در ساعت چهارشنبه،21 سپتامبر 2006
نظرات ديگران

همانا با او محرم بودي يا پايه هاي اسلام را لرزاندي!؟

نوشته شده توسط: Vingz در پنجشنبه،22 سپتامبر 2006

به لبهايت اگر لب مي كشيدي
كنار پيكرت گر ميلميدي
نمي دانم رقيبم مي شدي تو
اگر طعم تنت را مي چشيدي
نصرت رحماني

نوشته شده توسط: reza abootorab در پنجشنبه،22 سپتامبر 2006

یکبار برای همیشه! محاله دیگه پیش بیاد.باور دارم حرفتو!

نوشته شده توسط: مهرنوش در پنجشنبه،22 سپتامبر 2006