This is me!

جمعه،16 سپتامبر 2006

فرهنگي

زال کومایی

سی‌بیل دختری سخت زیبا بود از مردم کوما. از خدایان درخواست کرد تا بدو جاودانگی ارزانی دارند اما از یاد برد که خواهش جاودانگی را با تقاضای جوانیِ پایدار توام کند. خدایان آرزوی او را برآوردند و سی‌بیل جوانی را پشت سر نهاد و دوران پیری‌ دردناکی را آغاز کرد: نخست دندان‌های چون مرواریدش فرو ریخت، آن‌گاه رخساره‌ئی پر چین و چروک یافت، پس از آن رفته رفته استخوان‌های‌اش آب شد و در طول سالیان دراز به باریکیی انگشتی پیچیده در آمد، چنان که او را در قفسی کردند و قفس را در میدان شهر بر فراز تیرکی کوتاه جای دادند. کودکان گرداگردش می‌رقصیدند و از میان میله‌های قفس به ترکه‌اش می‌آرزدند. می‌پرسیدند: «سی‌بیل، سی‌بیل، دیگر چه آرزویی داری؟» -و سی‌بیل می‌نالید که:«هیچ، هیچ، تنها آرزوی‌ام این است که بمیرم!»

به نقل از بخش یادداشت و توضیحات مجموعه آثار احمد شاملو در توضیح شعر «نقش»

نوشته عليرضا جزايري در ساعت جمعه،16 سپتامبر 2006