This is me!

پنجشنبه،15 سپتامبر 2006

شعر

کجا بود آن جهان ...

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بر بسته است؟ ـ:
آتش بازی‌ی بی‌دریغ شادی و سرشاری
در نُه‌ توهای بی‌روزن آن فقر صادق.
قصری از آن دست پر نگار و به‌آئین
که تنها
سر پناهکی بود و
بوریائی و
بس.

کجا شد آن تنعم بی‌اسباب و خواسته؟

کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان پاره‌ی ما برده‌گان گردن‌کش را
نان خورشی نبود
چرا که لئامت هر وعده‌ی گَمِج
بی‌نیازی‌ی هفته‌ئی بود
که گاه به ماهی می‌کشید و
گاه
دزدانه از مرزهای خاطره
می‌گریخت،
و ما را
حضور ما
کفایت بود؟

دودی که از اجاق کلبه بر نمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ی دیگ‌دان
که تاراندن شورچشمان را
کلکی بود
پنداری

تن از سرمستی‌ی جان تغذیه می‌کرد
چنان که پروانه از طراوت گل.
و ما دو
دست در انبان جادوئی‌ی شاه سلیمان
بی‌تاب‌ترین گرسنه‌گان را
در خوانچه‌های رنگین کمان
ضیافت می‌کردیم.
هنوز آسمان از انعکاس هلهله‌ي ستایش ما
(که بی‌ادعاتر کسان‌ایم)
سنگین است.

این آتش‌بازی‌ی بی‌دریغ
چراغان حرمت کیست؟

لیکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر پر نگار به‌آئین
که کنون
مرا
زندان زنده‌بیزاری‌ست
و هر صبح و شام‌ام
در ویرانه‌های‌اش
به رگ‌بارِ نفرت می‌بندند.

×××

کجائی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟

--------------------------
احمد شاملو - 25 بهمن 1364

نوشته عليرضا جزايري در ساعت پنجشنبه،15 سپتامبر 2006 | دنبالک‌ها