|
|
|---|
هنگام گذر از فضاي کودکي و ورود به دنياي بزرگسالي است که آدم پيش ميآيد از خودش بپرسد: «خداي خوبم خدايا! چرا بدي آفريدي؟». کودک آنقدر معصوم است که بديها را نميبيند، اگر هم ببيند از دريچه خوبي آنها را ميفهمد. آدم بزرگ که ميشود گاهي خوبيها را نميبيند، اگر هم ببيند با چشم بدي آن را ميفهمد.
هرچه زمان ميگذرد و بزرگتر ميشوم مهمترين ترسي که دارم، فاصله گرفتن بيشترم است از فضاي کودکي، از پاکي و معصوميت کودکي و پا گذاشتن به دنيايي که خيلي جديتر، خيلي بيرحمتر و بسيار بدتر است از فضاي کودکي.
----------------------------------------------------
نميتوانم ببينم جنازهيي بر زمين است
که برخطوط مهيبش گلولهها نقطهچين است
حباب مرداب چشمش ز حفره بيرون جهيده
تهي ز اندوه و شادي گسسته از مهر و کين است
ز سينه تا سيب آدم نه بازدم هست و نه دم
گذرگهي سرد و خالي ز نالهي واپسين است
کسي که نقش نگينش ز خون نشان داشت، اينک
فضاي خاموش چشمش چو حلقهيي بينگين است
نميتوانم ببينم به خاک و خارا فتاده
اگرچه خشم تو گويد: «سزاي دشمن همين است»
خداي داند که دشمن اگر دمارم برآرد
به کشتنش دل ندارم که مذهب من چنين است
خداي خوبم، خدايا! چرا بدي آفريدي؟
کسي که خوبي پسندد چرا بدي آفرين است؟
چه بود اگر آدمي را فرشته خو ميسرشتي؟
چه پاکي آيد از آن گل که با پليدي عجين است؟
به روح قابيل، نفرين! گر آن يکي اولين بود
به جاي جبريل سوگند نه اين يکي آخرين است
«کتاب و ميزان و آهن» اشارتي آسماني است
«عدالت» است اين که تيغش نهفته در آستين است
ز عدل هم ميگريزم که خود نمودار ظلم است
به عدل، آنجا نياز است که ظلم، مسندنشين است
سروده سيمين بهبهاني در مجموعه خطي ز سرعت و آتش با عنوان «آسمان سرخ است»
نوشته عليرضا جزايري در ساعت پنجشنبه،28 آوریل 2006سایه جان خوب شد پیدات کردم. آدرس وب یا ایمیلتو برام بذار لطفاٌ
نوشته شده توسط: گلاره در شنبه،30 آوریل 2006مگه تو کودکی رو پشت سر گذاشتی؟
نوشته شده توسط: گلاره در شنبه،30 آوریل 2006اونقدر که لازمه هنوز کودک هستی... اما چی شد هیو این به ذهنت رسید؟ یادت میاد تو وبلاگم چه چیزهایی در مورد همین مسئله نوشتم؟
نوشته شده توسط: ُسایه در جمعه،29 آوریل 2006