|
|
|---|
ای کاش اسم این «دکتر شریعتی» رو پایین دوست داشتن«همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است نمیگذاشتم، انوقت میدیدم بازم این همه نسبت به محتوای این نوشته واکنش منفی داده میشد. چون از محتوای نظرات دوستانی که نظر دادن به ویژه دوست عزیزم دکتر رضا اینطوری بر میاد که بیشتر با شریعتی مشکل دارن تا با محتوای نوشته.
دکتر رضا که انصافا در نظری که داده سنگ تموم گذاشته. دکتر جان یک ذره یواش برو، سرعت مجاز رو رد کردیا:
------------------
عشق، انده وحسرت است وخواری
عاشق نشوید اگرتوانید
هیچکس چون استاد؟! شریعتی نمیتواند اینچنین زیبایی را با نفرت بیامیزد و به خورد دیگران دهد.البته حق دارد که با عشق دشمن باشد که درعشق جایی برای نفرت نیست و او بازارش از نفرت گرم. و چه خوب بلدست کلمات را به بازی بگیرد. و حاصلش را هم که میبینیم کمی به عکس هایی که در وبلاگ خودت از کودکان لبنانی گداشته ای نگاه کن. اینها نتیجه دشمنی با عشق است و دوستی با نفرت.
مخوان مخوان غلط انداز دست شیطان را/
اگرچه نقش زند آیه های ایمان را/
نماند اینهمه مریم نما چو برداری/
نقاب روسپیان دریده دامان را/
شب است وگرمی آتش نمای کرمی چند/
نکرده گرم نفسهای این زمستان را/
گمان کودکیم کو چو آب و آینه صاف/
قبول قصه شهزادگان و دیوان را/
درضمن اگر تا به حال عاشق نشدی برو دعا کن که بشی
آرند که عارفی سخنور بر مجلس وعظ سایه پرور
ازدفتر عشق نکته میراند وافسانه عاشقی همی خواند
خر گم شدهای بر او گذر کرد وز گمشده خودش خبرکرد
زد بانگ که کیست حاضرامروز کز عشق نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز نی جور بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر کزعشق نبوده هرگزم بهر
خر گمشده را بخواند کی یار اینک خر تو بیار افسار
--------------------------------------------------------
من کاری ندارم که این متن رو دکتر شریعتی نوشته و یا اینکه اصولا من با این آدم موافقم یا مخالف. فکر میکنم اندیشه را باید در ظرف اندیشه سنجید و ایرادهایی که به دکتر شریعتی داریم نباید باعث بشه که اصولا نظراتش رو نشنویم.
راجع به متنی که از وی گذاشتم و دلیل اینکه این متن را گذاشتم، باید به چند نکته اشاره کنم. اولا من وقتی صحبت از عشق و دوست داشتن میکنم، کاملا منظورم اتفاقات حول این موضوع در قرن بیست و یکم و کنشها و واکنشهایی هست که من جوان با اون مواجهم. فکر میکنم که موضوع عشق و دوست داشتن و تمرین اون توسط من یا هم نوعهای من در حال حاضر به کلی به این مفهوم و معنی در گذشته و قرون پیشین متفاوت باشه. منظورم اینه که الان اگر که یک جوان 18 ساله بیاد به من و شما بگه که عاشق شدم، هیج وقت ذهن من متوجه مجنون و عشق اون به لیلی نمیشه.
کاملا عاشق شدن یک جوان ایرانی به عنوان مثال تعریف داره، این عشق عبارته از اینکه احتمالا این بنده خدا به جایی رفته، دختری رو دیده که احتمالا خوش صورت بوده و به یک باره دلش تپیده و حالتی پیدا کرده که میگه من عاشق شدم، حالا هم با توجه به شرایط موجود به دنبال راهی میگرده که بتونه به عشقش برسه، حالا ایمیل زدنه، اس.ام.اس زدنه، گرفتن شماره تلفن از 118 هست و اینجور چیزا.
اونچه که شریعتی میگه اینه که این عشق در مفهوم قرن بیستمیش (مثلا در ایران) مبتنی بر شناخت نیست، صرفا فوران احساسات بدون منطق و دلیله، و بنابراین با دوست داشتن مبتنی بر شناخت خیلی فرق میکنه. فکر نکنم هیچ کدوم از ما منکر این بشیم که اگر دو نفر یکدیگر رو به خاطر خصوصیات مثبت هم دیگه و در واقع به خاطر شناخت، دوست بدارند، بهتر از اینه که همینطوری رو هوا از هم خوششون بیاد و به تعبیر دیگه عاشق شده باشن.
اما به هر حال این نوشته تنها دو واژه رو تعریف میکنه یکی «عاشق شدن» و یکی «دوست داشتن»، اما به نظر من اون عشقی که دکتر رضا و بقیه ازش حرف میزدن هیچ ربطی به عشقی که در این نوشته تعریف شده نداره. به عبارت دیگه این نوشته اصلا داعیه رد عشق مورد نظر اشعار فارسی رو نداره و اونچه دکتر رضا یا دیگران از اون به عشق تعبیر میکنن، این نوشته از اون به «دوست داشتن» تعبیر میکنه.
دکترجان، حالا یک سوالی میپرسم، نمیخوامم که جوابش رو به من به صورت علنی بدی، میتونی در قالب یک ایمیل پاسخ بدی. بینی و بینالله تو خودت تا حالا عاشق شدی، این همه با آب و تاب درباره عاشق شدن نظر میدی؟
نوشته عليرضا جزايري در ساعت July 27, 2006 6:21 PM | دنبالکهاسلام عليرضا جان
من فكر ميكنم ادم بايد خيلي بي انصاف باشه يا تاريكي ها بايد خيلي جلوي چشمشو گرفته باشن كه به دكتر شريعتي اينچنين بتازد .
شريعتي حداقل تو مرامش و تو شيوه’ زندگيش نشون داد كه نه تنها كينه و نفرتي نداره بلكه ازاد هست و براي ازادي زندگي مي كنه . و بيش از اون توي نوشته هاش اينو نشون داد .
اين نوشته رو اولين بار 16 سالم بود . با همين توصيف عاشق دختري شده بودم كه 4 سال ازم بزرگتر بود . اين نوشته دكتر شريعتي رو بهم داد و گفت الان بخون و حفظش كن تا 4 سال بعد هم بخوني . اما خوب جالب اينجاست كه بررسي اين شيوه عاشق شدن كار اهل دل و اهل عرفان نيست بلكه بررسي اين جوري مشكلات بررسي ريشه هاي فرهنگي يه جامعه هست . بايد ببينيم چرا سرزميني كه ليلي و مجنون داره جووناش از اين نوع تمايل را دوست داشتن و عشق تلقي ميكنن .
خوب ما الان جامعه اي داريم كه توي اون نگاه كردن به زمين وقتي داري با يه خانوم صحبت مي كني ارزش هست . توي همچين جامعه اي نبايد بيش از اين انتظار داشت .
اكتاويو پاز توي مقاله ديالكتيك تنهايي اوضاع بهم ريخته اجتماع چند دهه قبل مكزيك رو بررسي كرده . من بارها اين مقاله رو خوندم و هر بار كه بيشتر مي خونم و با اوضاع كنوني جامعه ايران مطابقت مي دم خيلي چيزاي تازه ياد ميگيرم .توصيه ميكنم حداقل يك بار با طمانينه و ولع بخونينش .
يه روزي حس كردم دوست دارم . دوست داشتن عمل بي شرمانه اي هست . دوست داشتم و عشق ورزيدم . اما توي اين جامعه اي كه دوست داره مثل خودش توليد كنه دوست داشتن و عشق ورزيدن ناپسنده . هركاري دلت ميخواد بكني بكن اما دوست نداشته باش .
هر كثافت كاري اي دوست داري بكن ولي واي به روزي كه حرف عشق به ميون بياد . اونوقته كه همين لكاته هاي كنار خيابون هم به نصيحت ميشينن كه ال و بل و جيمبل
چنين اجتماعي در عين اينكه فكر ميكنه رهبرش الهي هست . در عين اينكه زيارت عاشورا ميخونه . در عين اينكه از مولا علي شفاعت ميخواد ... روزي كه براي من مثل روز روشن شده با كله چنان زميني بخوره كه روزي هزار بار ارزو بكنيم كه كاش كافر بوديم ولي با دوست داشتن و عشق ورزيدن دشمن نبوديم .
نوشته شده توسط: Amin در July 31, 2006 11:46 PMبه نام خدا
انار
صد دانه ياقوت دسته به دسته
با نطم ترتيب يكجا نشسته
...
خلايق هر چه لايق!
نوشته شده توسط: مرتضی در July 29, 2006 7:22 AMنپسندم اين كه روزي زمن ات خبر نباشد
گل قاصدي فرستم به تو نامه گرنباشد
چوپيام من شنيدي پر او بگير و بشكن
كه به جز تو سوي يار دگرش گذر نباشد
نه..كه خود شكسته بال است وگرنه كس پيامي
زشكسته دل نيارد كه شكسته پر نباشد
غم دوريت نهالي ست به باغ شب شكفته
كه نسيم شاخسارش نفس سحر نباشد
...........................
دگر چه با تو گويم
كه هر چه بود گفتم
نه بيم نام كردم
نه عشق را نهفتم