This is me!

July 24, 2006

سياسي

چهار کودک و هزینه‌های جنگ


نوشتار کارل پرسی، خبرنگار سی.ان.ان از لبنان

طیره، لبنان – سی.ان.ان: آخرین باری که نشسته بودم تا چیزی بنویسم، نوشته‌ام مربوط به هزینه‌های جنگ بود. وقتی روزهای بعد فکر می‌کردم، آخرین کلماتی که نوشتم این بود: چه کسانی خواهند مرد؟
امروز، متوجه شدم.
در مقابل پسربچه‌ای 8 سال روی تخت بیمارستان ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که «درگیری خاورمیانه» و «هزینه‌های جنگ» به نظر بی‌پایان و بی‌‌نتیجه می‌رسد. درد‌های پسربچه که با ناراحتی از شوک حاصل از حادثه می‌لرزد و از چشم‌هایش خون می‌آید، شرح نمی‌تواند داد.
اسم این کودک محمود منصور است که در جریان حادثه‌ای به شدت دچار سوختگی شده. در بیمارستان روی تخت کنار او خواهر 8 ماهه‌اش، ماریا، نیز دچار سوختگی شده. بالاسر فرزندان سوخته، مادر ایستاده است. نهادر نام دارد. بالا سر دخترش ایستاده و به پسرش نگاه می‌کند و احتمالا در فکر شوهر کشته شده‌اش است. بوی گوشت سوخته فضا را پر کرده.
قصه خانواده منصور داستانی متداول است. قصه‌ای که احتمالا همه ما آن را تجربه کرده‌ایم. این خانواده برای گذراندن تعطیلات به ساحلی آفتابی و زیبا آمده‌اند، اما این ساحل در جنوب لبنان قرار دارد.
آنها مانند هزاران لبنانی دیگر، در حال فرار از جریان درگیری‌ها هستند. سوار بر اتومبیل با بیرون آوردن پرچمی سفید می‌خواهند خود را به شمال لبنان برسانند، اما که یک موشک یا بمب اسرائیلی به ماشین آنها برخورد می‌کند.

محمد منصور،‌ پدر خانواده در دم جان سپرد، فرزندانش همه زخمی شدند. همسرش که اکنون بر فراز دو کودک سوخته شیون سر داده، تنها عضو خانواده است که کمترین آسیب را دیده. ولی زندگی او از بسیاری از جهات مانند بسیاری از مادران و همسران دیگر دقایقی پس از انفجار ماشین در میان شعله‌ها پایان یافته است.
دو فرزند دیگر خانواده منصور، احمد 15 ساله و علی 13 ساله را به اتاق عمل برده‌اند. پزشکان حاضر در بیمارستان، مطمئن نیستند که آنها زنده بمانند. آنها از من فاصله می‌گیرند و سرهای خود را به نشانه تاسف تکان می‌دهند. خوش‌بینی واژه‌ای نیست که حقیقت را در این مکان نشان دهد.
داستان‌های بسیار زیادی از این دست در بیمارستان‌های جنوب لبنان وجود دارد. این بیمارستان امروز تبدیل به دنیای کوچکی در این منطقه شده است. کمتر از 100 متر از در ورودی بیمارستان، ماشینی آتش گرفته. کمتر از 30 دقیقه قبل، وقتی که هواپیمای اسرائیلی در حال پرواز بر فراز بیمارستان بود، این ماشین منفجر شد. دود حاصل از جنگ وارد بیمارستان شده و هیچ‌کس نمی‌داند آسیب‌دیدگان این انفجار قرار است به کجا برده شوند.
تنها چند روز قبل، مسئولین بیمارستان، جنازه‌ها را از بیمارستان بیرون می‌بردند تا جا برای اجساد جدید فراهم کنند. آنها مانند خط تولید مردگان این کار را روزهای آینده نیز تکرار می‌کنند، مگر آنکه بمباران‌ها متوقف شود.
شهر طیره داستان‌های این چنینی در یک هفته گذشته زیاد داشته. ساختمان‌ها خراب شده‌اند. ساکنینی که فرار نکرده‌اند در زیرزمین‌ها پنهان شده‌اند. آنهایی که جرات کرده و پا به فرار گذاشته‌اند هم این خطر پذیرفته‌اند که سرنوشتی همچون خانواده منصور پیدا کنند. بعضی که به سمت شمال حرکت‌ کرده‌اند در جاده می‌میرند. بعضی دیگر در زیرزمین‌ها و عده‌‌ی زیادی دعا می‌کنند بمب‌ها جای دیگر بیفتد.
سیاست همچون خون ریخته شده در کف بخش‌های بیمارستان، به آهستگی خود را به اینجا رسانده. یکی از دکترها که در بیرون اتاق محمود 8 سال ایستاده، به من می‌گوید: «مشخصا این پسربچه یک حزب‌اللهی است» و به محمود کوچک اشاره می‌کند که صدای فریادش، راهروهای بیمارستان را پر کرده است. فریادهای محمود کوچک، اکنون با شیون مادر جوان بر فراز نوزاد 8 ماهه‌اش همراه شده است.
بیمارستان پر است از تیم‌های مختلف خبرنگاران بین‌المللی. آنها همه جلیقه‌های آبی‌رنگ به تن دارند که بر روی آن نوشته شده: PRESS و با خود دوربین، میکروفون، رادیو، تلفن ماهواره‌ای و مترجمان محلی به همراه دارند.
امروز، در پایان کار روزانه، من در همان محل نشته‌ام و بمب‌ها همچنان به زمین می‌افتد. راکت‌های حزب‌الله همچنان به شمال اسرائیل شلیک می‌شود و من تصور می‌کنم که خبرنگاری دیگر در حالی که جلیقه ضد گلوله به تن دارد، آن‌سوی مرز داستان پسربچه هشت‌ساله اسرائیلی را می‌نویسد.
امروز نوشته‌ام را با این سوال پایان می‌دهم که: آیا هیچ‌ کدام از ما [خبرنگاران] ، تفاوتی ایجاد می‌کنیم؟
امیدوارم فردا جواب این سوال را بدانم.

مشاهده فیلم

نوشته عليرضا جزايري در ساعت July 24, 2006 9:00 AM | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

دلغشه آوره ...

نوشته شده توسط: سایه در July 27, 2006 5:38 PM

انگيليسي شدن وبلاگت رو بخورم!

نوشته شده توسط: شروین بشری (شروینگز) در July 25, 2006 3:00 PM
نظر بدين








حفظ داده‌ها