This is me!

July 23, 2006

شخصي

دوست داشتن«همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است

دوست داشتن برتر از عشق است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. امّا دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.
عشق در قالب دل‌ها ، در شکل‌ها و در رنگ‌های تقریبا مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، امّا دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و روح‌ها، بر خلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک(( خود جوشی ذاتی)) است، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناشند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق- که درد کوچکی نیست- فراوان است.

امّا دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می‌شوند- دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو درباستی‌ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که به‌سادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد- و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خود به خود، دو همسفر به‌چشم می بینند که به پهن‌دشت بیکرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی‌لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و پاک صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می‌شود و صمیمیت نرم و لطیف- همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایشش مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد- هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گل‌های مرموز و جان‌بخش بوستان‌های دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می‌زند.
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. امّا دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست «دوست» می‌بیند و می‌یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست‌داشتن صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را می‌گیرد و دوست‌داشتن می‌دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا‌مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همراه با شک آلوده است و دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه‌تر. عشق هر چه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست‌داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به عاشق می‌کشاند، و دوست‌داشتن جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد. عشق، تملک معشوق است و دوست‌داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی- که طبیعت سخت آن‌را دوست می‌دارد- سرگرم شود، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس‌آور آدمی در ایمان در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.
عشق لذت جستن است و دوست‌داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن«همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

دکتر علی شریعتی

نوشته عليرضا جزايري در ساعت July 23, 2006 6:07 PM | دنبالک‌ها
نظرات ديگران

عشق انده وحسرت است وخواری عاشق نشوید اگرتوانید
هیچکس چون استاد؟شریعتی نمیتوانداینچنین زیبایی رابا
نفرت بیامیزدو به خورددیگران دهد.البته حق داردکه باعشق دشمن باشدکه درعشق جایی برای نفرت نیست واو بازارش از نفرت گرم.وچه خوب بلدست کلمات را به بازی بگیرد.وحاصلش را هم که میبینیم کمی به عکس هایی که در وبلاگ خودت از کودکان لبنانی گداشته ای نگاه کن. اینها نتیجه دشمنی با عشق است ودوستی با نفرت.
مخوان مخوان غلط اندازدست شیطان را/
اگرچه نقش زند آیه های ایمان را/
نماند اینهمه مریم نماچوبرداری/
نقاب روسبیان دریده دامان را/
شب است وگرمی آتش نمای کرمی چند/
نکرده گرم نفسهای این زمستان را/
گمان کودکیم کو چو آب و آینه صاف/
قبول فصه شهزادگان ودیوان را/

درضمن اگرتا به حال عاشق نشدی برو دعا کن که بشی
آرند که عارفی سخنور بر مجلس وعظ سایه برور
ازدفترعشق نکته میراند وافسانه عاشقی همی خواند
خرگم شده ای براوگذرکرد وزگمشده خودش خبرکرد
زدبانگ که کیست حاضرامروز کزعشق نبوده خاطرافروز
نی محنت عشق دیده هرگز نی جوربتان کشیده هرگز
برخاست زجای ساده مردی هرگز زدلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر کزعشق نبوده هرگزم بهر
خرگمشده رابخواند کی یار اینک خر تو بیارافسار

نوشته شده توسط: رضا ابوتراب در July 27, 2006 4:29 PM

فكر كن عشق براي سرگرمي باشه!
مگه مي شه همچين چيزي.
اوني كه آقاي شريعتي اون شكلي ديده عشق نبوده.
عشق اونيه كه هر روز تازگي داره و هر روز حس و زيبايي روز اول رو داره و هيچ وقت تبديل به عادت نميشه.
وقتي دكتر از دريا و غرق شدن توي اون حرف مي زنه بهتره كه دريا رو اول تعريف كنيم و ببينيم قعر اون دريا چي هست.شايد ارزش غرق شدن توش خيلي زياده و شايد آدم ها به خاطر ابتلا به روزمرگي ، مشغله ي ذهني و يا ترس از فناست كه ترجيح مي دن دوست داشتن رو انتخاب كنن!

نوشته شده توسط: Huns De Buns در July 25, 2006 1:58 AM


من همیشه با این متن شریعتی مشکل داشتم!!

به نظر من دوست داشتن که در پس شناخت بوجود می آد

در عالی ترین مرتبه تبدیل به عشق می شه!

یعنی دگر خواهی!!

این عشق آقای دکتر سرشار از خودخواهیه!

گیر دادی به دکترا!! بکش بیرون بابا D:


ولی بهت حق می دم با "دوست داشتن «همزبانی در سرزمین

بیگانه یافتن» است." ولنتاین کرده باشی!


برو جلو آیینه لپ خودت رو بکش

که دلم برات تنگ شده در حد بوندسلیگا!!

همین روزها دستگیرت می کنم!

نوشته شده توسط: شروین بشری (شروینگز) در July 24, 2006 5:33 AM
نظر بدين








حفظ داده‌ها